رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو پنج

با صدای گرفته اش لب زد _ دقیقا برای همینه میگم شما خانواده منید خیلی وقته خانواده خودمم رو فراموش کردم ولی بازم نیاز دارم در موردش فکر کنم نمیخواست به من دلیل بگه این رو باید با خودش حل میکرد اگر هم تصمیمی که سینا گفته بود قبول نمیکرد بازم هیچ کدوم ما بازخواستش نمیکردیم تصمیم خودش بود و …

ادامه مطلب »

فراخوان نویسنده و ادمین سایت

سلام خدمت دوستان عزیز همینطور که میدونید سایت رمان تک یکی از قدیمی ترین سایت های رمان و میشه گفت یکی از بهترین و حتی اولین سایت های رمان بود ولی متاسفانه بخاطر فیلتر و مشکلات سیستمی یه چند مدتی فعال نبود اما الان با توجه به اینکه دوباره شروع به کار کردیم فراخوان نویسنده داریم و هرکس میخواد رمان …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو چهار

دستم روی دستگیره در نشوندم سعی کردم در رو باز کنم میخواستم ببینم چش شده دختره چرا یهو اینجوری کرد اخه من و سینا نگرانش بودیم اونوقت اینطور جوابم رو میداد ؟؟ دستگیره در رو بالا و پایین کردم _ قفل کرد ؛ شنیدی که…. با صدای سینا سمتش برگشتم نگران و با چهره درهم پرسیدم _ چش شده یعنی …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت یازده

دستش و روی اشکام گذاشت و با ملایمت از روی صورتم پاک کرد. لبش و روی گونه ام و گذاشت و چقدر مرد بود که یه امشب هوام و داشت! لب های مردونه اش آروم آروم روی گونه ام حرکت کردند و به سمت لبم رفت. آروم و محتاط لبم و بین لبش گرفت و من از لذت چشمام و …

ادامه مطلب »

رمان باتو آرومم/پارت هشت

هیچی از درس نفهمیدم جا اینکه حواس اون پیش من باشه من یه سره گردنم کج بود و میپاییدمش از ترسم همش چشمم روش بود که مبادا نزدیکم‌ بشه خداروشکر استاد مچم نگرفت و اگرنه مضحکه خاص و عام میشدم یه بار تو اون کلاس یه بارم تو این کلاس دیگه‌ نمیتونستم‌ سرم جلوی بچه ها بلند کنم به محض …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو شانزده

از اونور خیابون درحالی که دو سه تا کیسه خرید دستش بود بدو بدو اومد سمت ماشین. دیرم شده بود و عجله داشتن و کم طاقتم کرده بود ولی نگه اصلا به خرج نیما می رفت که من باید سر تایم برسم؟ در ماشین رو باز کرد و بعد از اینکه پشت فرمون نشست گفت: -چقدر شلوغ بود لامصب به …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هشتاد

دوباره کمی سکوت شد تا اینکه سورن نرم و مهربون صدام کرد: -پرندجان!.. بی اختیار پوزخندی زدم و سرم رو به سمت مخالفش چرخوندم… باز هم صدای نفس عمیقش بلند شد و گفت: -چرا درکم نمیکنی؟.. اخم هام توی هم رفت و بدون نگاه کردن بهش، خیلی یهویی و با صدایی گرفته گفتم: -تو برای چی برگشتی اینجا؟.. متعجب و …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت نه

فهمیدم، خیل ی هم کامل فهمیدم که اصلا احتیاج ی به بودن شخص شاخص ی چون من نبود و.. اصلا بیخیال!.. مهم حقوق و مزا یای ی بود که خیل ی بهشان احتیاج داشتم و باز هم خدا را شکر! •• با حرص تلفن را سر جایش م ی گذارم و لعنت بر مردم آزار! صدای فریاد باز هم از …

ادامه مطلب »

رمان با تو آرومم/پارت هفت

مامان دستش رو شونم گذاشت من از خودش فاصله داد با سر انگشتش اشکهامو پاک کرد _ ببینمت…… صورتم بالا اورد فیت فینی کردم و دماغم‌بالا کشیدم چشمام از گریه قرمز شده بود _ دیگه‌گریه نکن‌نمیخوام اینطوری ببینمت فعلا به بابات چیزی نگیم تا خودم‌یه راهی براش پیدا کنم باشه ؟؟ سری به نشونه تابید تکون دادم _ باشه هرچی …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت ده

با صدای زنی که می‌خواست آرایشم کنه از فکر بیرون اومدم و گیج روی صندلی که گفت نشستم. _ خوبی لباست به اینه که به موهات نمیخوره و میشه بعد از آرایشت بپوشیش! لبخندی که از سر شوق ذوق بود بهش تحویل دادم و سعی کردم ریلکس روی صندلی بشینم تا آرایشگر؛ آرایشم کنه! روم خم شد و با این …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو سه

  با خنده سری به نشونه تایید تکون داد همونطور که بدنش برای زیر پتو رفتن سر میداد گفت _ چشم بلند نمیشم ولی کاری هم ندارم توام برو به کار و بارت برس چشم غره ای بهش رفتم و گفتم _ دِ همین دیگه……همین باعث بلند شدنت میشه من هیچ کاری ندارم اقا جون صدام کن لطفا در بستم …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو پانزده

سرم روی میز بود و تقریبا رفته بودم توی یه خواب سنگین و عمیق که تلفن خونه تو دستم زنگ خورد! از خواب پریدم! با اون چشمهای خوابالود و تارم نگاهی به اطراف انداختم و بعد خیلی زود تماس رو وصل کردم و گفتم: “الو…” صدای نیمایی که تا الان منتظرش بودم و هر چقدر بهش زنگ میزدم در دسترس …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هفتادو نه

دستم رو محکم تر فشرد و نوازش انگشت هاش به چونه ام رسید… شصتش رو زیر لبم کشید و من توان هیچ حرکتی رو نداشتم..حتی نمی تونستم کمی عقب برم… انگار دل و عقلم باهم این نوازش رو می خواستن.. بی قرار تو چشم های تب زده ش خیره شدم و بی طاقت چشم هام رو بستم… حرکت انگشتش رو …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت هشت

صدایش م ی کنم، متوجه نم ی شود، دوباره و این بار بلند تر صدایش م ی زنم. -مامان! شانه هایش م ی پرند و هان ی خفه م ی گوی د! -باز چ ی شده؟ حواست کجاست؟ آه ی عمیق م ی کشد. -چیز ی نیست! -آره از آه ک شیدنت معلومه ! بشقاب را جلو رویم م ی …

ادامه مطلب »