رمان استاد/پارت سیزده

هامون! زیر دلم خیلی درد می‌کنه! آخ. با تعجب نگاهم کرد و پلک زد : قرص خوردی؟! لبم و گاز گرفتم؛ این که الان من دلم درد می‌کرد مهم بود یا این که ممکن بود ازش بچه دار بشم؟ با ناله نه ای گفتم و چشمام و باز بستم : خیلی دلم درد می‌کنه دفعات پیش با این که خشن …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت ده

رمان جانان

دست ام را م ی گی رد و خیره به چشم ها یم م ی گو ید. -اولین دختر ی هست ی که رک ی باهام! دست ام را م ی کشم. -ایرادی داره؟ با صدای ی خفه م ی گوی د. -نه، معلومه که نه!.. فرق دار ی، خیل ی! لبخند که نه پوزخند میزنم و دنبال راه ی …

ادامه مطلب »

رمان با تو آرومم/پارت یازده

رمان باتو آرومم

انگار من اینو گفته بودم که تاییدش رو بگیرم مطمئن بشم از حرفش که برای من سر تکون میداد _ اسمش میزاری علاقه؟؟ جوری که انگار متوجه منظورم نشده و نمیدونه چه بلایی هایی سرم اورده گفت _ اسمش چیز دیگه ای میزاری؟؟ به دستم که سرم توش بود اشاره کردم بالا آوردمش تا ببینه و حق به جانب گفتم …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صد و نوزده

رمان جانان

از اینکه قرار بود یه روز بدون پگاه سر بشه خیلی هم احساس خوبی نداشتم. با کارهای خونه خودمو سرگرم کرده بودم اما حتی حین انجام همونهاهم ناخوداگاه باخودم در مورد پگاه سوتی میدادم! مثل وقتی که واسه پختن ناهار بدون اینکه حواسپ به نبودن پگاه باشه بلند بلند و به گمون اینکه تو رو به رو تلویزون لم داده …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدوچهلو هفت

بعد بازم داشت ازم‌بازخواست میکرد وقتی از هیچی خبر نداشت بازم داشت قضاوت میکرد طاقتم طاق شده بود نمیشد که همش ندا ازم دفاع کنه بالاخره منم باید حرفی میزدم بهش میفهموندم که لال نیستم میتونم حرف بزنم و از خودم دفاع کنم تا هرچی که لایق خودشه بار من نکنه خواستم چیزی بگم که با پوزخند گفت _ نکنه …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هشتادو سه

دستی روی صورتش کشید و با اخم های درهم و لحنی محکم و قاطع گفت: -هردلیلی میخواد داشته باشه، دیگه حق دروغ گفتن بهم رو نداری..حق نداری چیزی رو ازم قایم کنی… سرم رو به تایید تکون دادم و حرفی نزدم که با حرص گفت: -نشنیدم.. لب برچیدم و با ناراحتی گفتم: -باشه.. -باشه چی؟.. چشم هام رو بستم و …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو شش

رو به ندا با صدای آرومی گفتم _ همون ۲۰۶ خوبه راحت تره کنترلش برام ندا باشه ای گفت و سرجاش نسست لبخند روی لبش بود باورم‌ نمیشد با یه بیرون رفتن ساده اینقدر حالش تغییر میکنه و اگرنه خودم پیشنهادش رو میدادم ++++++++++++ _ شیرین…. با صدای ندا سرجام غلتی زدم با صدای گرفته و خوابالودی گفتم _ جانم …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو هجده

بعد از خشک کردن موهام سشوار رو کنار گذاشتم و نگاهی به نیما انداختم. جهار زانو روی تخت پشت به من درحالی که رو به پنجره بود، داشت با لپتاپش در میرفت. از اونجایی که کل امروز رو دراختیار من و پگاه بود حالا که ساعت تقریبا یازده شب بود وقت کرد لپتاپش رو چک کنه و خب اونقدر سرگرمش …

ادامه مطلب »

رمان باتو آرومم/پارت ده

رمان باتو آرومم

سنگینی نگاهش رو خودم حس میکردم خیلی سخت بود با نگاه خیره اون خودم نگه دارم برنگردم و نگاهش نکنم بالاخره شروع کرد حرف زدن _ یه پیشنهاد دارم واست…. پوزخندی زدم که ساکت شد متعجب پرسید _ به چی میخندی؟؟ _ به اینکه گند زدی به زندگیم حالا اومدی با پررویی میگی برام پیشنهاد داری؟؟ نفس عمیقی کشید _ …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و هشتادو دو

رمان گرداب

اخم هام رو کشیدم توی هم و سرم رو چرخوندم و شروع کردم به دید زدن کوچه و خیابونِ اطراف…   دنیز متعجب نگاهم کرد و گفت: -چیکار میکنی؟!..   وقتی دیدم اون اطراف خبری از ماشین سورن نیست، اخمم بزرگتر شد و با حرص لبم رو جویدم: -هیچی..می خواستم ببینم سورن این اطراف نیست..   دنیز که از موضوع …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و هشتادو یک

لبخندش بیشتر کش اومد و نگاهش رو توی چشم هام قفل کرد: -اره تشکر.. -برای چی؟!.. ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: -برای چی؟..ماه هاست از کار و زندگی انداختمت..حالا میگی برای چی؟… یه جوری نگاهم می کرد که نمی تونستم نگاهم رو از چشم هاش جدا کنم… دوباره لبم رو گزیدم: -لازم نیست سورن..من اگه کاری هم کردم خودم …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صد وهفده

نگاهی سراسر تشکر به صورتش انداختم و گفتم: -ممنون نیما! عاشقتم که… اون لبخند زد و من سرم رو به سینه اش فشردم. کلا انگار قسمت نبود امشب رو کنار هم باشیم یا یه دل سیر همو ببوسیم و اون کارایی رو انجام بدیم که قبل از دیدن همدیگه واسه انجام دادنشون هماهنگ کرده بودیم. این طرف اون طرف صورتم …

ادامه مطلب »

رمان باتو آرومم/پارت نه

من اهل این بازی ها نبودم دوست نداشتم‌ نگاه کسی روم باشه گوشه نشینی ترجیح میدادم و تمام نعیار های این ادم متضاد من بود با ارامش سمت کلاس رفتم باید نادیده میگرفتمش تا خودش بیخیال بشه روی صندلی نشستم با اینکه باید مثل دیوار میشدم و هیچ واکنشی نشون نمیدادم اما در مورد این یکی نمیتونستم خودم بزنم به …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت دوازده

باشه ای گفتم و سریع از اونجا رفتم؛ بعدش برم بیرون دانشگاه؟ یعنی چی؟ پس خودش چی؟ نکنه باید تنها برم خونه؟ آهی کشیدم و به سمت کلاسم رفتم؛ سخت درس می‌خوندم و خدا خدا می‌کردم تو این وضعیت بَد حداقل یک سال بخاطر درس هام عقب نیفتم. سر کلاس که نشستم باز هم با سعید چشم تو چشم شدم. …

ادامه مطلب »