رمان ساقی پارت چهل و سه

 به زور لبخندي زد و گفت: -شوخي کردم نگاهم رو پایین دوختم و گفتم: -قرصامو باید چیکار کنم..اونا رو هم قطع کنم با صداي خاصي که لحنش برام عجیب بود گفت: -نه..اونا رو اروم اروم باید قطع کني بعد ترتیب کم کردنو قطع قرصام رو برام گفت..دیگه کاري اونجا نداشتم..بعد از چند دقیقه بلند شدم و گفتم: -خوب با …

ادامه مطلب »

رمان مهراوه پارت شانزده

  معظمه نفس عمیقی کشید معلوم بود عصبی شده اما داره خودش رو کنترل میکنه. -یعنی تو خبرا رو نشنیدی!؟ خبر چه خبری!!؟ سرم رو با تعجب تکونی دادمو گفتم : -خبر چه خبری!!؟ معظمه پوفی کشید و لب زد. -استا گیرلندی… -خوب… -هیچی ازدواج کرده.. این حرف رو زد پوکر شده بهش خیره شدم. -همین خبر رو می خواستی …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت هجده

#جانا سرم به جایی بند بود. دستم میل عجیبی به بیرون رفتنش از پنجره داشت و قلبم این لمس رو می خواست. لمس نم نم بارون رو! سرم رو که به شیشه ی پنجره تکیه داده بودم عقب کشیدم و پنجره رو باز کردم. بوی خاک خیس خورده توی مشامم پیچید و دستم پذیرای قطرات بارون شد. نوازششون رو دوست …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و پنج

  بعد از حموم داشتم موهام و خشک میکردم و زیر لب واسه خودم آواز میخوندم که زنگ خوردن گوشیم باعث شد تا موقتا چشم از خودم بگیرم و به سمت گوشیم که رو تخت بود برم! با دیدن شماره مامان مهین بی اختیار لبخند عمیقی رو لب هام نشست ، این زن حسابش ازتموم این خانواده جدا بود  که …

ادامه مطلب »

رمان صیغه اجباری/پارت آخر

چشمهاش رو باز و بسته کرد و گفت: _آره. لبخند شادی زدم و گفتم: _خدا کنه همینی که میگی باشه.! مشغول خوردن شام بودیم به دستور ارباب سهیلا و اردلان هم سر میز شام بودند صدای مادر ارباب بلند شد: _خوبه با کلفت و رعیت داریم غذا میخوریم! نگاهم و به سهیلا دوختم که بغض کرده بود و به زمین …

ادامه مطلب »

رمان دختر شیطان/پارت چهارده

  علی که انگار من رو از یاد برده بود و منم تلاشی برای جلب توجه نکردم و با نرگس مجلسشون رو ترک کردم. اشکام بی اختیار از روی گونم سر می خورد. نرگس دستمو فشار داد تا آروم باشم اما نمی تونستم. آهنگ توی ماشین با وضعیتم حسابی هم خونی می کرد و داشت خاطرات تلخم به یاد می …

ادامه مطلب »

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس گفت: دیدی گفتم اخرش تستت میکنم ببینم خوشمزه ای یا نه؟ بی اختیار خندم گرفت. خیره به لبخندم بود و ادامه داد: باید بگم که مزت بد نبود، اگه رژ نزنی بهترم میشه. چشم غره ای رفتم و گفتم: برو اونطرف میخوام برم اتاقم. با …

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت سیو دو

لحظه ای سکوت می کند و دستش روی کبودی صورتم نوازش وار می نشیند. _می دونستم گوشه گیری. اما باید می فهمیدی من پدرتم و اینجا خونه تو هم هست. نمی توانم از چشمان سرخ و آبدارش چشم بگیرم. _و هیچ دختری نباید اینجوری پدرش رو ترک کنه! احساساتم به قلیان در می آید. بی اختیار من هم بغض می‌کنم. …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت سیو پنج

عروس

نگاه معناداری بین مان رد و بدل می‌شود؛ معلوم است به خاطر قضيه‌ی خواستگاری امید آقاجان هنوز از پارسا ڪدورت دارد و چه قدر بد ڪه با این حرف آقاجان بحث امید باز می‌شود. _آره. به نظر منم لازم نیست یه عمر جز خانوادمون دونستیمش آخرشم جانان و واسه ڪی لقمه گرفته. به نوید ڪه این حرف را زد نگاه …

ادامه مطلب »

رمان خان زاده/فصل دو پارت دوازده

  سرتو بیار جلوتر داری اونجا چه غلطی می کنی؟ بهم نگاه کرد و گفت _ هنوزم جلوی من تاب و توان از دست میدی پس اینقدر نگو که فراموشت کردم باشه ؟ تا خواستم جوابشو بدم به طبقه مورد نظر رسیدیم و از آسانسور بیرون اومدیم کنار در روی زمین گذاشتمش و اون توی کیفش دنبال کلید گشت تاخواستم …

ادامه مطلب »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت : _ دکتر خبر میکنم حالا گمشو اتاقت ترانه حسابی وضعیتش داغون شده بود ، به سختی بلند شد خیره بهم شد _ کاری میکنم باهات هیچوقت فراموش نکنی این کارت بی جواب … با خوردن سیلی محکمی از دست ارباب زاده ساکت شد ، …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد وسی

  باز هم به این جمله ایمان اوردم..سامیار برای من هم درد بود و هم درمان… خودش باعث خراب شدن حالم میشد و داغونم میکرد و خودش هم سریع می تونست ارومم کنه… دستم رو روی شکمم کشیدم و با لبخند گفتم: -خوبی مامانی؟..ببخشید امروز خیلی اذیت شدی..همش تقصیر بابای خودخواهته… با صدای سامیار سرم رو بلند کردم: -هنوز به …

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت سیو یک

با گذاشتن اولین قدم برروی صحنه کت واک ضربان کوبان قلبم در سرم می پیچد و نفس در سینه ام حبس می شود. تمام سعیم را می کنم تا دستان یخ زده ام را مشت نکنم. نگاه خنثی ام را به روبه رو می دوزم اما نگاه های خیره تک تک حاضرین را روی کوچک ترین حرکاتم حس می کنم. …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و چهار

  از رو تخت بلند شد شاید اینطوری نمیتونست حرف هاش و بزنه روبه روم ایستاد و همزمان با سر خوردن اشکی از گوشه چشم هاش جواب داد: _اره…میخوام ازت طلاق بگیرم و برم یه گوشه این دنیا زندگی کنم بی اینکه اذیت بشم بی اینکه ازار ببینم! صداش بغض دار بود  اما حرفاش و میزد انگار تک تک این …

ادامه مطلب »