رمان استاد من/پارت بیستو هشت

وحشیانه خودشو بهم میکوبید و‌ من از لذت طولانی که بهم داده بود نای حرکت و ناله کردن نداشتم لعنتی خستگی ناپذیر بود. ناله های ارومی میکردم‌ و یهو با حس دستاش که روی بهشتم نشست و‌حرکت سریعش باعث شد جیغ بلندی کشیدم و همونطور که دستشو تکون میداد ضرباتشم محکم کرد که با فشار و جیغ ارضا شدم اونم …

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت چهلو چهار

همین که صدای بسته شدن در به گوشم می رسد خوشحال از پایان انتظارم نیم خیز می شوم. اما آه از نهادم بلند می شود وقتی به جای محمد، زن پرستار را می بینم. صبح بخیر گفتنش از پشت ماسک جلوی دهانش را به سختی تشخیص می دهم. بنظر کمی لهجه دارد. لبخند می زنم و جوابش را می دهم. …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو پانزده

وقتی دید قصد برگشتن ندارم کلافه شد و با کلافگی چنگی به موهاش زد وادامه داد: _الان گفتن حرف های ما هیچ فایده ای نداره که! منم مردم.. من هم تواین شرایط قرار گرفتم و میدونم که اون بنده خدا الان حرف هیچکس رو باور نمیکنه و فقط چیزایی که دیده رو باور میکنه! با همون گریه با نا امیدی …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو چهلو هفت

  درحال پهن کردن سفره ی ناهار بودیم که صدای زنگ در بلند شد… لبخنده پهنی زدم و از جا پریدم: -حتما سامیارِ.. عسل لبخندی زد و گفت: -نه فکر کنم سامان باشه..چند دقیقه پیش حرف زدیم گفت نزدیکه خونه اس… خورد تو حالم اما لبخندم رو حفظ کردم و گفتم: -پس تو برو درو باز کن.. سرش رو تکون …

ادامه مطلب »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیست

_ میدونستی بیش از حد داری سرک میکشی تو زندگی بقیه ، بهتر نیست خفه خون بگیری چرا اصلا امیرعباس تو رو تحمل میکنه باید بهش بگم طلاقت بده حتی لیاقت دلسوزی هم نداری . با عصبانیت به سمتم اومد دستش رو روی شکمم گذاشت یهو فشاری بهش داد که جیغی از شدت درد کشیدم با عصبانیت داد زد : …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو دو

-اون وقت برای چی!!؟ سرش رو بیشتر پایین انداخت.. -خوب راستش من این چند روزه.. به شما.. یعنی من… نیشخندی به طرز حرف زدنش زدم.. فهمیدم می خواد چی بگه ادامه ی حرف زدنش رو تکمیل کردم.. به وسط حرفش پریدم -علاقه داری.. نیم نگاهی بهم انداخت با صورتی سرخ شده گفت : بله‌. علاقه دارم..من‌..برای اولین بارمه نگاهی از …

ادامه مطلب »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو نوزده

امیرعباس بعد گذشت چند دقیقه اومد داخل خیره به من شد و گفت : _ لاله با صدایی گرفته شده گفتم : _ بله _ پدر بزرگ میخواد تا بدنیا اومدن بچه بریم خونه کنار رودخونه زندگی کنیم ، میگه این واسه ی تو بهتر هست چون حامله هستی اینجا شاید اذیتت کنه دوست نداشتم از اینجا برم من همشون …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو چهلوشش

  با تعجب گفت: -کجایی الان؟.. دوباره با صدایی خفه گفتم: -تو دستشویی.. باز زد زیر خنده و گفت: -قربونت برم من باید خجالت بکشم تو چرا.. -چقدرم تو خجالت میکشی.. -تو هم نکش..برو بیرون اون تو موندی چیکار..حالت بد میشه… -وای سامیار.. -دیگه چیه؟.. -اخه خدا بگم چیکارت نکنه..برای چی اذیتم میکنی؟..از داد و فریادت باید بکشم، از محبتتم …

ادامه مطلب »

اطلاعیه (دیوان رمان)

سلام خدمت دوستان عزیز سایت دیوان رمان بازگشایی شده و میتونید ادامه رمان هارو بخونید   DIVANROMAN.IR

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت چهلو سه

سر به نفی تکان می دهم و از اینکه تمام مدت در صورت هم زل زده بودیم سرخ و سفید می شوم. از رو نمی روم و در جواب چین های پای چشمانش لبخندم را با به دهان کشیدن لب پایینم پاک می کنم. با وجودی که می دانم نمی افتم بازهم سودجویانه یک دستم را دور گردنش می اندازم‌. …

ادامه مطلب »

رمان رییس و کارمند مغرور/پارت صدو چهارده

ندا_ عزیزم این که غصه نداره.. اتفاقا به نظرمن خیلی کم وزن اضافه کردی.. همه ی زن هایی که اونجا بودن بالای ۱۵ کیلو رفته بودن.. اصلا غصه نخوریا.. بعدزایمان اثری ازش نمی مونه قول میدم! خلاصه تا به خونه رسیدیم بحث اضافه وزن من ادامه داشت و یه جوری بحث داغ بود که راننده هم وارد موضوع شده بود! …

ادامه مطلب »

رمان استاد من/پارت بیستو هفت

  لبام و‌جمع کردم: _عه اخبار و یبار میگن! با بدجنسی گفت: _پس اخبار و یبار میگن؟ با شیطنت نگاهش کردم: _آره. یهو دوتا دستمو قفل کرد و انگشتاش و روی پهلو و شکمم حرکت داد که جیغ بلندی کشیدم و بلند خندیدم. با جیغ و خنده خودمو به شدت تکون میدادم تا ولم کنه اما اون دستامو محکم گرفت …

ادامه مطلب »

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات مینویسم حالا ببینیم چی میشه اما من خوب میدونستم هیچ وقت نمیتونم حامله بشم برای همین بیخیال گرفتن جواب ازمایش شده بودم و قرار بود امروز برم سراغش… اما استرس بیماری لاعلاج گرفته بودم که نکنه سرطان داشته باشم نکنه یه بیماری ناجوری داشته باشمو …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو یک

منم توی دلم نیشخندی زدم داغ امشب رو به دلت می گذاشتم.. نمی تونستم بذارم هر کار می خواد بکنه.. می تونستم با کشتن خودم این ماجرا رو ختم بخیر کنم.. لبخند تلخی زدم.. درسته کار بدی بود…گناه کبیره بود ولی کن نمی خواستم زنده بمونم.. باید می مردم… می مردم تا باعث بی ابرویی برای مامان و‌بابام نشم.. بااین …

ادامه مطلب »