رمان با تو آرومم/پارت پانزده

داخل مغازه بردتم و بدون اینکه سمت رگال لباس ها بره سمت فروشنده رفت و گفت _ یه لباس شب پوشیده میخواستم لبخندی با شنیدن حرفش روی لبم نقش بست چه عجب…..پس بالاخره تصمیم گرفته بود سر عقل بیاد به حرفام یکمی توجه نشون بده فروشنده داد کشید _ سارا….سارا…بدو بیا ببینم دختری با جثه ریز از ته سالن فروشگاه …

ادامه مطلب »

رمان بهار/ پارت صدوبیست وسه(پارت آخر فصل اول)

وقت رفتن پگاه سر رسیده بود. اگه بگم به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا اشک نریزم دروغ نگفتم. ما دخترا عجیب یودیم ولی. نیما و علی بگو بخند میکردن اما ما زل زده بودیم به همدیگه و با بغض یا کریم صورتهای ماتم زده های همدیگرو رو نگاه میکردیم. من با پگاه روزای بد و خوش زیادی داشتم. پگاه …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدو پنجاه و یک

دستاي لرزونم رو جلو بردم خواستم براي خودم كمي برنج بكشم كه سينا دستش رو طرف ديگه ي بشقابم گذاشت ناخوداگاه نگاهم بالا اورد که گفت _ بزار من برات ميكشم هيچ مخالفتي نكردم يعني توان مخالفت نداشتم اگر حرفي ميزدم از لرزش صدام مشخص بود كه دارم چه استرسيو تحمل ميكنم فقط دستم رو عقب كشيدم به صندلي تكيه …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدوهشتادو نه

سورن با مشت و لگد افتاد به جون در و نعره زد: -باز کن حرومزاده..این درو باز کن تا بگم چه گوهی خوردیم..مرتیکه نسناس ترسو، فرار نکن وایسا جوابتو بشنو…. کاوه از پشت در فریاد زد: -گمشین از اینجا تا به پلیس زنگ نزدم..خودم پرند رو پیدا میکنم..بالاخره معلوم میشه چه گوهی خوردین..روزگارتونو سیاه میکنم…. کیان از پرویی کاوه خشکش …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت نوزده

پوزخند زدم و نگاه ازش گرفتم؛ دوباره شروع کرده بود؛ چی می‌شد یک روز فقط یک روز هامون من و تحقیر نمی‌کرد؟! آسمون به زمین می‌اومد؟ حتما باید توی ذوقم می‌زد؟ تازه داشتم به مهربونیش عادت می‌کردم ولی امان… هامون هیج وقت من و نمی‌خواست هیچ وقت براش مثل زن واقعیش نبودم… یه لحظه به ذهنم خورد از اینجا فرار …

ادامه مطلب »

رمان با تو آرومم/پارت چهارده

دستم با ضرب از دستش بیرون کشیدم برگشتم سرجام و در رو همونطور باز گذاشتم که بعد حرفم پیاده بشم _ محض اطلاعات تا الانشم چشماتو روی خیلی چیزا بستی که به منی که دختر حالت بودم و قرار بود نامزدت بشم اونطور تهمت بی ناموسی زدی پس الکی برای من فاز برندار دوما من که گفتم ازت نمیترسم دیگه …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدوبیست و دو

دوسن داشتم بلند بشم و زودتر بدم بالا و همچی رو با نیما درمیون بزارم. بهش بگم تلاشمون نتیجه داد. باید بدونه که بالاخره این دونفر دارن هی ندم نرمک سمت هم کشیده میشن. از جا بلند شدم و تند و سریع پرسیدم: -حالا کی قراره برید !؟ مانتوش رو به زور تو چمدون چپوند و بعد هم جواب داد: …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدو پنجاه

چرا همش ذهنم‌میکشید به اون سمت میخواستم بهش فکر نکنم اما انگاری نمیشد صبرم کم شده بود میخواستم زودتر بفهمم قضیه از چه قراره بی طاقت لب زدم _ بگو دیگه سینا نگاهی به اشپزخونه انداخت انگاری نگران اومدن ندا بود خی اگر اینطورم بود باید زودتر حرف میزد تا ندا یهدیی سر نرسه _ ببین اینو چند وقته میخوام …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هشتادو هشت

سورن گوشه ی لبش رو جوید و با مکث گفت: -کاوه.. دنیز هینی کشید و با چشم های گرد شده، دستش رو روی دهنش گذاشت و انگار که یک لحظه تعادلش رو از دست بده، سرجاش تلو تلو خورد…. البرز سریع بازوش رو گرفت و به خودش تکیه ش داد.. همشون هول کردن و نمی دونستن نگران دنیز بشن یا …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت هجده

لجوج دستش و پس زدم و دوباره دستم و روی چشمام گذاشتم و بلند تر زیر گریه زدم؛ دیگه از هامون خجالت نکشیدم بخاطر اشک هام… چرا باید خجالت می‌کشیدم ازش؟ اون که شاهد تموم بدبختی هام بود پس خجالت نداشت. می‌دونست چقدر بدبختم و بازم عذابم می‌داد. لعنت به روزی که اومدی تو زندگیم هامون لعنت به همون روز …

ادامه مطلب »

رمان با تو آرومم/پارت سیزده

امیرعلی برگشت سمت من که سرم عقب کشیدم نگاه تیزش رو دوخت بهم _ توام همینو میخوای؟؟ حرفش بوی تهدید میداد حتی اگرم چیزی نمیگفت من جوابم نه بود دلم نمیخواست واسه یه حماقت احمقانه همه چیم از دست بره _ نه…. نگاه خشمگین و غضبناک رادمان برگشت روی من چشم تو چشمش دوختم ترسی ازش نداشتم زندگی من بود …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدوبیست و یک

نیما پایین منتطر بود ما دل از اتاق و آینه بکنیم و بریم پایین که زودتر بریم کافه باغ! هر چند ما همچنانپی قر و فرمون بودیم. پگاه از تو کیفش یه شال نخی سفید و یاسی ییرون آورد و انداخت رو سرش. چرخید سمتم و پرسید: -خوبه !؟ خوب بود ولی من دلم‌میخواست یه چیزی سرش کنه که صورتش …

ادامه مطلب »

رمان شاه بیت/پارت چهار

رمان شاه بیت

همچنان استکان چای ولرم‌ شده بین دستانم پاس‌کاری می‌شود که صدای قدم‌های او سکوت خانه را می‌شکند. سر بلند می‌کنم و مستقیم نگاهش می‌کنم. نگاه او هم مستقیم به رو‌به‌رو است. طوری به کابینت‌ها‌ی سفید نگاه می‌کند که درصد احتمال لغزش نگاهش به‌ سمت دیگری نیست. در کابینت را باز می‌کند. به‌ نظر می‌رسد بیشتر از اینکه سبد داروها را …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت هفده

ملافه رو از روی سرش کنار کشیدم و لبخند آرومی بهش زدم تا نترسه و لب زدم : – به شکم دراز بکش سرمت که تموم شده یه آمپول مسکن بهت بزنم کم کم درد دستت شروع می‌شه! با شنیدن جمله درد دستت به وضوح چشماش ترسیده شد و لبش و گاز گرفت و گفت : – نمی‌خواد! من… من …

ادامه مطلب »