رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهل

_ خوبم امیرعباس نگران نباش از این دردا پیش میاد وقتی عصبانی میشم یا حرص میخورم با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد : _ مهسا اذیتت کرده بود ؟ _ مهم نیستش کی من رو اذیت کرده خواهش میکنم آروم باش !. سری تکون داد که باعث شد حسابی اعصابم خورد بشه اما داشتم تحمل میکردم چون …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت دوازده

پوزخندی به چهره ی عصبیش زدم و با لحن بدی گفتم : _من نه با زنت نا با خودت هیچ کاری ندارم درضمن انقدر خار و ذلیل نشدم خودم رو کوچیک کنم هر غلطی دوست داشتی انجام بده فقط از من فاصله بگیر حالا از خونه من گمشو بیرون با شنیدن این حرفم چشمهاش برق زد از شدت خشم و …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت یازده

_میریم خونه صحبت میکنیم زود باش رویا با جدیت گفت: _من جایی نمیام کارای طلاق توافقی رو آماده کن تو اولین فرصت جدا میشیم و هر کسی میره پی زندگی خودش آرسین پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت: _فکر کردی به همین راحتی طلاقت میدم !؟ _مجبوری آرسین با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت: _نه بابا اونوقت …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو چهار

کیک ها رو با ذوق نگاه میکرد یکی اشون نشون داد و گفت _ این نظرته ؟؟ جلو اومدپ و نگاهش کردم قشنگ بود و بنظرم خوشمزه میومد در واقع همه کیک های اینجا همین بودن ولی خب ما بیشتر باید به قیمت توجه میکردیم آروم خم شدم و در گوشی ندا گفتم _ قیمتش چی ندا؟؟ انگار تازه دو …

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت نودو چهار

چشم بسته دم عمیقی می‌گیرم که بوی عطر مست کننده‌اش از بینی تا ته گلویم را پُر می‌کند.‌ و بلافاصله از غافلگیری بوسه‌‌ی سریعش بر لب‌هایم بی‌اراده چشم باز می‌کنم و شاید حالت چشمان هراسان و شوکه‌ام باعث خنده‌ی آرامش می‌شوم. _می‌دونستم بیداری. مژه‌هات لوت دادن. بعد از چند روز صبحم را با چشم در کهربایی‌های نافذش آغاز می‌کنم. ناخودآگاه …

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت نودوسه

_کجا کجا؟ _می‌رم لباسام‌رو… بی‌درنگ دست دور کمر ظریفم می‌اندازد و به سمت خود می‌کشد، داغی نفس‌هایش پوست گوشم را قلقلک می‌دهد. اغواگرانه نجوا می‌کند: _اتاق لباسا و وسایل شما این‌جاست. و از مسیرم منحرفم می‌کند. _ولی اتاق کار من قبلا جدا… _اتاق تو جدا بود چون خودت خواستی و با اینکه برام سخت بود بخاطر خودت پذیرفتم. ولی دیگه …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج شدید ؟؟ اخه دیگه نمیرید سرکار همزمان با سینا خندیدم ندا متعجب نگاهش بینمون در رفت و آمد بود برای اینکه بفهمه چی شده گفتم _ ندا جان مدیر رو که کسی اخراج نمیکنه…… انگار مفهوم مدیر رو نمیدونست که دوباره پرسید _ چرا نکنه؟؟ …

ادامه مطلب »

رمان دل

رمان جدید دل دوستان یه خبر خوش اینکه هم پارتامون تو کل سایتا زود تر پارت گذاری میشه و اینم یه رمان جدید تقدیم همگی امیدوارم خوشتون بیاد   برای خواندن رمان به سایت بلک رمان مراجعه کنید   black roman  

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت ده

با تموم شدن حرف هاش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم مثلا میخواستم به رویا دلداری بدم اما با شنیدن حرف هاش حال خودم خیلی خراب شد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _رویا حالا واقعا قصد داری از آرسین جدا بشی تو که اون رو خیلی دوست داری !؟ لبخندی تلخی روی لبهاش نشست _میدونی من …

ادامه مطلب »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو نه

_ امیرعباس _ جان _ شیرین رو بفرست بره هر چ زودتر هر کاری داری رو درستش کن ، خیلی سخته بخوام بچم پیش کسی باشه که هیچ اعتمادی بهش ندارم و میدونم هر لحظه ممکن هستش خطایی ازش سر بزنه نفسش رو لرزون بیرون فرستاد و گفت : _ مطمئن باش جسارتش رو نداره گوشه ی لبم کج شد …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو هشت

  نگاه ازشون گرفتم و ظرف های غذارو داخل یخچال گذاشتم و پای سینک ایستادم و مشغول شستن ظرف ها شدم…. انقدر فکر و خیال تو سرم بود که نفهمیدم ظرف ها کی تموم شد… دست هام رو شستم و شیر اب رو بستم و چرخیدم سمت هال… مامان داشت تلویزیون میدید و خبری از سورن نبود.. دست هام رو …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

برگشت و با اخم نگاهم کرد _ این حرفا چیه… یا تو به حرفی که میزد اعتقاد داری یا محض تعارف میگیش مگه نمیگی یه خانواده ایم…؟؟ سرمو به نشونه تایید بالا و پایین تکون دادم _ خب پس خانواده که این حرفا رو نداره دیگه نشونم این حرفا رو نیم‌ نگاهی به عرشیا انداخت با دیدن چشم های بازش …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت نه

_بیخیال کارن من زیاد حالم خوب نیست میخوام برم خونه باهام کاری نداری !؟ _نه برو استراحت کن مشخص امروز زیاد سرحال نیستی فقط سری تکون دادم وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم که همزمان شد با باز شدن در اتاق بهادر ، بهادر همراه اون دختره که خیلی زیاد سریش بود از اتاق اومد بیرون نفسم رو …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو هفت

  البرز که بالاخره موفق شده بود اتش رو روشن کنه، شصتش رو بالا گرفت و گفت: -اوکی شد..بیایین.. همه رفتیم و دور اتشی که لب دریا درست کرده بود، روی ماسه ها نشستیم… لباس هامون کم بود و باد کمی هم که میوزید، هوا رو تا حدودی سرد کرده بود و بخاطره همین به این اتش نیاز داشتیم…. من …

ادامه مطلب »