رمان رییس کارمند مغرور

رمان رئیس کارمند مغرور /پارت صدو پنجاه و سه

بالش پایین برد زیر ارنج هاش قرارش داد بدنش رو به جلو متمایل کرد لبخند شیطونی زد و گفت _ خب بلد نیستم چیکار کنم ؟؟ دروغ بگم بهت….؟! اصلا بحث من این نبود خب میدونست چرا حقش کتک بوده خودش میزد به اون راه بچه پروو چشم عره ای بهش رفتم اداش رو در اوردم و ازش رو گرفتم …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدوپنجاه ودو

اما ازطرفي عقلم تشر ميزد و ميگفت اصلا نبايد با كسي وارد رابطه بشم بخوام دوباره زندگيم رو نابود كنم خودمم نميدونستم باید چيكار كنم !! اين وسط بايد يك شخص سومی میبود كه دربارم نظر بده بهم دقيق راهكار بده كه چيكار كنم از طرفي ندا واقعا راهكار هاي مناسبي داشت اونم وقتي كه اونقد باهوش بود که قبل …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدو پنجاه و یک

دستاي لرزونم رو جلو بردم خواستم براي خودم كمي برنج بكشم كه سينا دستش رو طرف ديگه ي بشقابم گذاشت ناخوداگاه نگاهم بالا اورد که گفت _ بزار من برات ميكشم هيچ مخالفتي نكردم يعني توان مخالفت نداشتم اگر حرفي ميزدم از لرزش صدام مشخص بود كه دارم چه استرسيو تحمل ميكنم فقط دستم رو عقب كشيدم به صندلي تكيه …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدو پنجاه

چرا همش ذهنم‌میکشید به اون سمت میخواستم بهش فکر نکنم اما انگاری نمیشد صبرم کم شده بود میخواستم زودتر بفهمم قضیه از چه قراره بی طاقت لب زدم _ بگو دیگه سینا نگاهی به اشپزخونه انداخت انگاری نگران اومدن ندا بود خی اگر اینطورم بود باید زودتر حرف میزد تا ندا یهدیی سر نرسه _ ببین اینو چند وقته میخوام …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو نه

_ اصلا بحث اینا نیست…. خواست چیزی بگه که صدای گریه عرشیا از پایین بلند شد با شنیدن صداش نفس راحتی کشیدم این یعنی اصلا سینا بالا نیمده بود همین برام‌خبر خیلی خوشی بود _ بچه داره گریه میکنه سر جدت تو هیچی نگو فقط بعدا باهم صحبت میکنیم باشه…هیچی نگو فقط سری به نشونه تایید تکون داد وقتی ازش …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدوچهلوهشت

سری به نشونه تایید تکون داد از پشت میز بلند شد و کیفش برداشت _ اره بریم… بعد حساب کردن از در رستوران بیرون زدیم _ برگردیم خونه ، عرشیام کم کم داره کلافه میشه از صبح بیرونیم ندا که انگار خودشم تمایل زیادی داشت گفت _ اره برگردیم منم واسه شب کلی کار دارم از صبح بیرونیم خواستبم‌ حرکت …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدوچهلو هفت

بعد بازم داشت ازم‌بازخواست میکرد وقتی از هیچی خبر نداشت بازم داشت قضاوت میکرد طاقتم طاق شده بود نمیشد که همش ندا ازم دفاع کنه بالاخره منم باید حرفی میزدم بهش میفهموندم که لال نیستم میتونم حرف بزنم و از خودم دفاع کنم تا هرچی که لایق خودشه بار من نکنه خواستم چیزی بگم که با پوزخند گفت _ نکنه …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو شش

رو به ندا با صدای آرومی گفتم _ همون ۲۰۶ خوبه راحت تره کنترلش برام ندا باشه ای گفت و سرجاش نسست لبخند روی لبش بود باورم‌ نمیشد با یه بیرون رفتن ساده اینقدر حالش تغییر میکنه و اگرنه خودم پیشنهادش رو میدادم ++++++++++++ _ شیرین…. با صدای ندا سرجام غلتی زدم با صدای گرفته و خوابالودی گفتم _ جانم …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو پنج

با صدای گرفته اش لب زد _ دقیقا برای همینه میگم شما خانواده منید خیلی وقته خانواده خودمم رو فراموش کردم ولی بازم نیاز دارم در موردش فکر کنم نمیخواست به من دلیل بگه این رو باید با خودش حل میکرد اگر هم تصمیمی که سینا گفته بود قبول نمیکرد بازم هیچ کدوم ما بازخواستش نمیکردیم تصمیم خودش بود و …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو چهار

دستم روی دستگیره در نشوندم سعی کردم در رو باز کنم میخواستم ببینم چش شده دختره چرا یهو اینجوری کرد اخه من و سینا نگرانش بودیم اونوقت اینطور جوابم رو میداد ؟؟ دستگیره در رو بالا و پایین کردم _ قفل کرد ؛ شنیدی که…. با صدای سینا سمتش برگشتم نگران و با چهره درهم پرسیدم _ چش شده یعنی …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو دو

دستش از روی استینش گرفتم زور زدم تا بلندش کنم نگاهی بهم کرد و با خنده گفت _ به منم توضیح میدی که باید چیکار کنم؟! که بتونم کمکت کنم زورم بهش نمیرسید تموم زورم گذاشته بودم واسه بلند کردنش اما ذره ای تکون نخورده بود حتی _ پاشو بریم تو اتاقت استراحت کنی یکم…حالت بهتر بشه با لجبازی سر …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهلو یک

مونده بودم باید چی کار کنم توی بد مخمصه افتاده بودیم با صدای اخ سینا رومو برگردونم با دیدنش که وسط رستوران افتاده هینی کشیدم سمت ماشین رفتم عرشیا رو صندلی عقب گذاشتم و کت روش کشیدم تا از سرما بیدار نشه سریع سمت سینا دویدم همزمان با من اون مرد از رستوران بیرون اومد سوار ماشین شدن و همراه …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهل

از جامون بلند شدیم و همراه سینا سمت گیشه رفتم به شوخی گفت _ خودت انتخاب میکنی باز یا من بگم انتخاب قبلی مال من بود و گند زده بودم واسه همین گفتم _ نه خودت انتخاب کن سری به نوشته تایید تکون داد و بازی تیر اندازی رو انتخاب کرد نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم _ این دیگه …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو نه

با رسیدن به شهربازی عرشیا رو توی بغلم جابجا کردم از ماشین پیاده شدم سینا جلو اومد و دستش رو جلوم گرفت متعجب نگاهش کردم که گفت _ بده اش به من سختته با بچه آهان آرومی گفتم و یچه رو توی دستش گذاشتم تشکر زیر لبی همراه لبخند کردم همراه سینا و ندا سمت گیشه رفتیم تا بلیط بخریم …

ادامه مطلب »