رملن استاد

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. اشکی که از چشمم چکید و پاک کردم و پشت بهش زیر گریه زدم. کاش این آدم رباها من و بکشن! بکشن و راحتم کنن. این زندگی کجاش برام لذت بخش بود؟ کجاش به دردم خورد؟ تا اومدم بچگی کنم مجبور شدم برم کار! تا …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت بیست

راستش آقای بهرامی و که می‌شناسی؟ پسرش چندین بار تورو از من خواستگاری کرده بود ولی خب من… بهت نگفتم…. فکر می‌کردم هم تو اونو و دوست نداری و هم…. خوب… خجالت می‌کشم مادر تو روت نگاه کنم! ولی تو اون موقع عصای دستم بودی! دلم نمی‌خواست به این راحتی از دستت بدم. می‌دونستم کی و می‌گه! پوزخند بلندی که …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت نوزده

پوزخند زدم و نگاه ازش گرفتم؛ دوباره شروع کرده بود؛ چی می‌شد یک روز فقط یک روز هامون من و تحقیر نمی‌کرد؟! آسمون به زمین می‌اومد؟ حتما باید توی ذوقم می‌زد؟ تازه داشتم به مهربونیش عادت می‌کردم ولی امان… هامون هیج وقت من و نمی‌خواست هیچ وقت براش مثل زن واقعیش نبودم… یه لحظه به ذهنم خورد از اینجا فرار …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت هجده

لجوج دستش و پس زدم و دوباره دستم و روی چشمام گذاشتم و بلند تر زیر گریه زدم؛ دیگه از هامون خجالت نکشیدم بخاطر اشک هام… چرا باید خجالت می‌کشیدم ازش؟ اون که شاهد تموم بدبختی هام بود پس خجالت نداشت. می‌دونست چقدر بدبختم و بازم عذابم می‌داد. لعنت به روزی که اومدی تو زندگیم هامون لعنت به همون روز …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت هفده

ملافه رو از روی سرش کنار کشیدم و لبخند آرومی بهش زدم تا نترسه و لب زدم : – به شکم دراز بکش سرمت که تموم شده یه آمپول مسکن بهت بزنم کم کم درد دستت شروع می‌شه! با شنیدن جمله درد دستت به وضوح چشماش ترسیده شد و لبش و گاز گرفت و گفت : – نمی‌خواد! من… من …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت شانزده

دستش و پشتم گذاشت و آروم آروم دستش و حرکت می‌داد. _ آروم باش آروم… کسی تو خونه نبوده! فقط تو و گیتی بودید؛ گیتی هم که نمی‌تونه…. جنون وار تو تو صورتش داد زدم : _ پس میگی من خل شدم؟ هان؟ حتما خودم و پرت کردم پایین! تمومش کن هامون. اخمی کرد و ازم جدا شد و گفت …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت پانزده

دستش و روی شکم لختم گذاشت و شروع کردن به مالش دادن. خوشم ميومد باهاش بودن خوب بود؛ لبخند بزرگی بعد از اون همه اسم روی صورتم نشست و بیشتر تو آغوشش رفتم… چشمام خمار شد و خوابم برد. _ خب بچه ها همگی متوجه شدید؟! تک و توک بله گفتن و من این بار از حرص هامون با صدای …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت چهارده

از عصبانیت رو به انفجار بودم ولی لبم و گاز می‌گرفتم تا حرفی نزنم و بستر از این عصبیش نکنم!… _ چرا حرف نمی‌زنی؟؟ با فریادش منم کنترلم و از دست دادم و مثل خودش داد زدم : من هر چیم باشم بهتر از توعم که یه دانشجو ی بدبختت و آوردی که تمکین کنه! می‌دونی؟ فقط ادعات میشه که …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت سیزده

هامون! زیر دلم خیلی درد می‌کنه! آخ. با تعجب نگاهم کرد و پلک زد : قرص خوردی؟! لبم و گاز گرفتم؛ این که الان من دلم درد می‌کرد مهم بود یا این که ممکن بود ازش بچه دار بشم؟ با ناله نه ای گفتم و چشمام و باز بستم : خیلی دلم درد می‌کنه دفعات پیش با این که خشن …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت دوازده

باشه ای گفتم و سریع از اونجا رفتم؛ بعدش برم بیرون دانشگاه؟ یعنی چی؟ پس خودش چی؟ نکنه باید تنها برم خونه؟ آهی کشیدم و به سمت کلاسم رفتم؛ سخت درس می‌خوندم و خدا خدا می‌کردم تو این وضعیت بَد حداقل یک سال بخاطر درس هام عقب نیفتم. سر کلاس که نشستم باز هم با سعید چشم تو چشم شدم. …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت یازده

دستش و روی اشکام گذاشت و با ملایمت از روی صورتم پاک کرد. لبش و روی گونه ام و گذاشت و چقدر مرد بود که یه امشب هوام و داشت! لب های مردونه اش آروم آروم روی گونه ام حرکت کردند و به سمت لبم رفت. آروم و محتاط لبم و بین لبش گرفت و من از لذت چشمام و …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت ده

با صدای زنی که می‌خواست آرایشم کنه از فکر بیرون اومدم و گیج روی صندلی که گفت نشستم. _ خوبی لباست به اینه که به موهات نمیخوره و میشه بعد از آرایشت بپوشیش! لبخندی که از سر شوق ذوق بود بهش تحویل دادم و سعی کردم ریلکس روی صندلی بشینم تا آرایشگر؛ آرایشم کنه! روم خم شد و با این …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت نه

حداقل این عکسها را جمع کن بذار توی اتاق خودتون اونجا بمونه نه اینکه همه جا جلو چشمای من باشه کمی هم به من فکر کن خوب منم یه ادمم منم دلم میشکنه منم ناراحت میشم و غصه میخورم اصلاً من آدم نمی بینی؟ منو یه ادمه زنده که دل داره و ممکنه ناراحت بشه نمیبینی اره ؟ قاشق و …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت هشت

بگو ببینم چی رو نمیتونم بهت بدم؟ لب گزیدم و بعد از چند ثانیه سکوت بدون اینکه خجالت بکشم یا بترسم به چشماش نگاه کردم و گفتم من از این زندگی یع مردم می خوام که دوستم داشته باشه که با خیال راحت دستشو بگیرم و توی خیابون قدم بزنم که وقتی به دوستام به همکلاسی هام میرسم بگم شوهرمه …

ادامه مطلب »