رمان گرداب

رمان گرداب/پارت صد و نودویک

کیان سر تکون داد و تشکر کرد که سرگرد دوباره گفت: -شما کافیه همکاری کنین و همه چی رو بسپارین به ما..مطمئن باشین خانم پارسا رو پیدا می کنیم… سورن نفس عمیقی کشید و کف جفت دست هاش رو به رون هاش کوبید و با یک حرکت از جاش بلند شد… کیان هم سریع بلند شد و رو به سرگرد …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و نود

فشاری به شونه ی سورن اورد و سعی کرد لحنش پرقدرت و دلداری دهنده باشه: -بازم هنوز هیچی معلوم نیست..بیا بریم.. بازوی سورن رو گرفت و محکم دنبال خودش کشوند و سورن واقعا داشت رو به جلو کشیده میشد و اصلا تمایلی برای رفتن به داخل نداشت….. وارد که شدن، لرزی به تنش افتاد و بی اختیار دستش رو به …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدوهشتادو نه

سورن با مشت و لگد افتاد به جون در و نعره زد: -باز کن حرومزاده..این درو باز کن تا بگم چه گوهی خوردیم..مرتیکه نسناس ترسو، فرار نکن وایسا جوابتو بشنو…. کاوه از پشت در فریاد زد: -گمشین از اینجا تا به پلیس زنگ نزدم..خودم پرند رو پیدا میکنم..بالاخره معلوم میشه چه گوهی خوردین..روزگارتونو سیاه میکنم…. کیان از پرویی کاوه خشکش …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هشتادو هشت

سورن گوشه ی لبش رو جوید و با مکث گفت: -کاوه.. دنیز هینی کشید و با چشم های گرد شده، دستش رو روی دهنش گذاشت و انگار که یک لحظه تعادلش رو از دست بده، سرجاش تلو تلو خورد…. البرز سریع بازوش رو گرفت و به خودش تکیه ش داد.. همشون هول کردن و نمی دونستن نگران دنیز بشن یا …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/صدوهشتادوهفت

اصلا حس خوبی نداشتم و یه ترس عمیقی ته دلم رو به لرزه انداخته بود… می دونستم کارم درست نیست و نباید به این قرار برم اما هیچ فکر دیگه ای هم نداشتم که چکار کنم…. من حاضر بودم هر اتفاقی که قرار هست بیوفته، سر من بیاد اما یک تار مو از سر سورن کم نشه… با این فکر …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدوهشتادو شش

رمان بهار

لبم رو گزیدم و سعی کردم با شوخی ذهنش رو منحرف کنم: -ناراحتی دیگه زنگ نمیزنم..بده می خوام از خودت و حالت خبر داشته باشم؟… -نه عزیزم بد نیست..ناراحتم نمیشم..اتفاقا بین هر مریض صدات رو می شنوم انرژیم فول میشه واسه کار کردن..ولی…. سکوت کرد و من با لحن ارومی لب زدم: -ولی چی؟!.. دوباره نفس بلندی کشید و مهربون …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدوهشتادو پنج

سرم رو روی سینه ش به تایید بالا و پایین کردم و سورن با خنده گفت: -واقعا لعنت بهش..گربه ی وقت نشناس.. دوباره خندیدم که صورتش رو تو گردنم فرو کرد و بوسه ش ایندفعه روی گردنم مهر شد و با ارامش چشم هاش رو بستم…. بوی تنش رو نفس کشیدم و دست هام رو روی کمرش گذاشتم… یک دستش …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدوهشتادو چهار

سورن که به مامان رسیده بود، خم شد گونه ش رو بوسید و با خنده گفت: -خوشگلی دیگه.. مامان ضربه ای به شونه ی سورن زد و گفت: -بشین اینقدر زبون نریز.. سورن جای قبلی من، کنار مامان نشست و من هم کنارشون ایستادم… لبخندی زدم و گفتم: -برم برات غذا گرم کنم..حتما گرسنه ای.. سورن دست هاش رو بهم …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هشتادو سه

دستی روی صورتش کشید و با اخم های درهم و لحنی محکم و قاطع گفت: -هردلیلی میخواد داشته باشه، دیگه حق دروغ گفتن بهم رو نداری..حق نداری چیزی رو ازم قایم کنی… سرم رو به تایید تکون دادم و حرفی نزدم که با حرص گفت: -نشنیدم.. لب برچیدم و با ناراحتی گفتم: -باشه.. -باشه چی؟.. چشم هام رو بستم و …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و هشتادو دو

رمان گرداب

اخم هام رو کشیدم توی هم و سرم رو چرخوندم و شروع کردم به دید زدن کوچه و خیابونِ اطراف…   دنیز متعجب نگاهم کرد و گفت: -چیکار میکنی؟!..   وقتی دیدم اون اطراف خبری از ماشین سورن نیست، اخمم بزرگتر شد و با حرص لبم رو جویدم: -هیچی..می خواستم ببینم سورن این اطراف نیست..   دنیز که از موضوع …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و هشتادو یک

لبخندش بیشتر کش اومد و نگاهش رو توی چشم هام قفل کرد: -اره تشکر.. -برای چی؟!.. ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: -برای چی؟..ماه هاست از کار و زندگی انداختمت..حالا میگی برای چی؟… یه جوری نگاهم می کرد که نمی تونستم نگاهم رو از چشم هاش جدا کنم… دوباره لبم رو گزیدم: -لازم نیست سورن..من اگه کاری هم کردم خودم …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هشتاد

دوباره کمی سکوت شد تا اینکه سورن نرم و مهربون صدام کرد: -پرندجان!.. بی اختیار پوزخندی زدم و سرم رو به سمت مخالفش چرخوندم… باز هم صدای نفس عمیقش بلند شد و گفت: -چرا درکم نمیکنی؟.. اخم هام توی هم رفت و بدون نگاه کردن بهش، خیلی یهویی و با صدایی گرفته گفتم: -تو برای چی برگشتی اینجا؟.. متعجب و …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هفتادو نه

دستم رو محکم تر فشرد و نوازش انگشت هاش به چونه ام رسید… شصتش رو زیر لبم کشید و من توان هیچ حرکتی رو نداشتم..حتی نمی تونستم کمی عقب برم… انگار دل و عقلم باهم این نوازش رو می خواستن.. بی قرار تو چشم های تب زده ش خیره شدم و بی طاقت چشم هام رو بستم… حرکت انگشتش رو …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هفتادو هشت

عینکش رو دوباره روی چشم هاش گذاشت و درحالی که ماشین رو روشن می کرد گفت: -چند جا کار داشتم الان تموم شد..گفتم بیام دنبالت ناهار بریم بیرون… تکیه دادم به صندلی و سرم رو هم چسبوندم به پشتیش و تقریبا نالیدم: -وای خدا خیرت بده..دارم از خستگی و گشنگی میمیرم.. فرمون رو چرخوند و ماشین رو با یک حرکت …

ادامه مطلب »