رمان شاه بیت

رمان شاه بیت/پارت پنج

رمان شاه بیت

دست به سینه می‌شوم و لب پایینم را با زبان تر می‌کنم. -راه حل دوم هم با همه‌ی مشخص بودن قابل استفاده نیست. من نمی‌تونم برم سروقت دایی مسعود فرهان و ازش بپرسم شما با این آدم چیکار کردید که من الان دارم نتیجه‌ش رو می‌بینم. ضمن اینکه لزومی به رفتن نیست. نپرسیده هم جوابم مشخصه. با آرامش پلک می‌زند. …

ادامه مطلب »

رمان شاه بیت/پارت چهار

رمان شاه بیت

همچنان استکان چای ولرم‌ شده بین دستانم پاس‌کاری می‌شود که صدای قدم‌های او سکوت خانه را می‌شکند. سر بلند می‌کنم و مستقیم نگاهش می‌کنم. نگاه او هم مستقیم به رو‌به‌رو است. طوری به کابینت‌ها‌ی سفید نگاه می‌کند که درصد احتمال لغزش نگاهش به‌ سمت دیگری نیست. در کابینت را باز می‌کند. به‌ نظر می‌رسد بیشتر از اینکه سبد داروها را …

ادامه مطلب »

رمان شاه بیت/پارت سه

رمان شاه بیت

-یعنی تو اون‌ شب فقط دلتنگ تن و بدن من بودی؟ دوست نداشتی هیچ‌جور دیگه باهام رفع دلتنگی کنی؟ گوشه‌ی لبش به سمت بالا کشیده می‌شود. پیش‌بینی این‌که قرار است تلخ‌تر از قبل بشنوم سخت نیست: -تو چی؟ تو فقط دلت تنگه صدام بود؟ پس با این حساب الان باید رفع دلتنگی کرده باشی و تماس رو قطع کنی. یکی …

ادامه مطلب »

رمان شاه بیت/پارت دوم

رمان شاه بیت

فرهان این را زیر لب و در حال گذاشتن درشت‌ترین توت‌فرنگی داخل بشقاب مقابلم می‌گوید و من تنها با لبخندی مصنوعی بابت توت‌فرنگی تشکر می‌کنم. آقا ایرج نزدیکی فرهان به من را می‌بیند که بحث گمرک را ادامه نمی‌دهد و به بهانه‌ی یک تماس واجب عذرخواهی می‌کند و از جا بلند می‌شود. بعد از رفتنش فرهان ساعدش را روی دسته‌ی …

ادامه مطلب »

رمان شاه بیت/پارت اول

رمان شاه بیت

“من ندانم که کی‌ام من فقط می‌دانم، که تویی شاه‌بیت غزل زندگی‌ام”   “فصل اول، ناباوری” به قلم عادله حسینی مرد جلو می‌آید. زن وحشت‌‌زده و ملتمس دست‌هایش را مقابل بدنش تند‌تند تکان می‌دهد. با این کار به‌‌‌نوعی برای جلوتر نیامدنِ مرد التماس می‌کند. خون از گوشه‌ی لب‌های مرد می‌چکد و لبخندش دندان‌هایی را به نمایش می‌گذارد که خون شوهر …

ادامه مطلب »