رمان خاطره

رمان خاطره/پارت آخر

_بلند شو لنگه ظهره…چتر وا کردی این‌جا فکر کردی چه خبره؟مسافرخونه ی مفتکیه؟ گمشو برو خونتون مامانت دق کرد! پتو را روی سرم می‌کشم: _ولم کن خاله من نمی‌رم تو اون خونه! _که چی ؟ تا آخر عمرت می‌خوای ور دل من باشی؟ نخواستم باباجان تا کی من باید جور تو رو بکشم؟بلند شو… روی تخت می‌نشینم و با غیظ …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/ پارت چهلو پنج

  صدای قدم‌هایی را می‌شنوم و بعد از آن صدای کهن‌سال همان مرد سرایدار را: _صبر کن …صبر کن !مگه سر آوردی اول صبحی؟ در که باز می‌شود با دیدنم می‌گوید: _شمایید خانوم؟ببخشید خیلی وقته پشت در موندید؟ قدمی عقب می‌روم: _سلام …نه ببخشید من فقط با امید کار داشتم این‌جاست ؟ تعجب می‌کند: _نه …آقا امید هیچ وقت این‌جا …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت چهلو چهار

چند ماه بعد   مامان با صراحت می‌گوید: _ازش فاصله بگیر… اگه واقعا دوسش داری دست از سرش بردار! چون می‌بینی تا وقتی که توی زندگیش باشی هر روزش سیاه تر از دیروزشه! با وجود دلخوری‌ام از امید نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم و با اعتراض می‌گویم: _مامان! در صدایم عجز و التماس به راحتی حس می‌شود. از چشم‌هایم به …

ادامه مطلب »

رمان خاطره /پارت چهلو سه

سر تکان می‌دهم: _چشم حتما مزاحمتون می‌شم. دستم را می‌فشارد: _مراحمی دخترم. مراقب خودت و پسرم باش به خدا می‌سپارم‌تون! امید به جای من جواب می‌دهد: _این جغله بچه می‌خواد مراقب من باشه؟دمت گرم والده سلطان! _چون می‌دونم تو سر به هوایی…ماشالله دخترم خانومه برای خودش! پوزخند می‌زند و آرام طوری که فقط من بشنوم می‌گوید: _اون روی سگیش و …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت چهلو دو

روی صندلی جلوی میز آرایشم می‌نشینم و لای کاغذ را باز می‌کنم. دست خط آشنای پارسا را می‌شناسم و از خط اول شروع به خواندن می‌کنم : _جانان…عزیزم…روی این که باهات رو در رو بشم رو نداشتم.عجیبه حتی الان که دارم می‌نویسم و تصور می‌کنم که قراره این نامه رو تو بخونی باز هم عرق شرم روی پیشونیم نشسته. بارها …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت چهلو یک

خاطره‌سازی‌°.سارگل, [۱۵٫۰۴٫۲۰ ۲۱:۱۱] #پارت۳۰۱ * * * * * * عرق از روی گردنم سر می‌خورد و تمام تنم در گرما می‌سوزد اما دست برنمی‌دارم و محکم‌تر مشت می‌کوبم. _نذار باور کنم به خاطر یه پسره ی هیچی ندار حاضری قید پدر و مادرت و برای همیشه بزنی! محکم‌تر مشت می‌کوبم؛ نمی‌توانستم قید آقاجانم را بزنم، نمی‌توانستم به مامانم که …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت چهل

  در کافه را باز می‌کنم و از همان بدو ورود چشمم پی او می‌گردد. غیر از دو دختر جوان و یک زوج کسی را در کافه نمی‌بینم. نگاهم سر می‌خورد سمت پیشخوان و چهره ی آشنای همان پسری را می‌بینم که همیشه پشت صندوق نشسته. سری برایم تکان می‌دهد و با اشاره ی چشم بالا را نشان می‌دهد. من …

ادامه مطلب »

رمان خاظره/پارت سیو نه

او هم دستم را پس می‌زند.سینی چای را روی میز می‌گذارم و زودتر جایی برای نشستن پیدا می‌کنم. همه سکوت کرده اند و تنها چیزی که به گوش می‌رسد صدای نفس‌های بلند و از سر خشم است. گویی همه منتظر حرفی‌اند تا حمله را شروع کنند. این فرصت را امید با صاف کردن گلویش و آغاز حرف به دست بقیه …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت سیو هشت

بی ملاحظه مقابل آقاجانم داد می‌زند: _اون وقتی که آذر سه شب بی خبر خونه نیومد بهش نگفتی ناپاک حالا جانان شد ناپاک؟چرا؟چون قلبش واسه یه آدم اشتباه لرزیده شد ناپاک؟این دختر و من بزرگ کردم حاج مصطفی.ناپاک هم باشه، تو حق نداری بزنیش چون من هنوز نمردم! آقاجان بدتر از مامان داد می‌زند: _پس چیکارش کنم؟شیپور بگیرم دستم همه …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت سیو هفت

  تماس را وصل می‌کند و موبایل را به سمتم می‌گیرد. بی مخالفت موبایل را از دستش می‌گیرم و هنوز حرف نزده‌ام صدای عصبی آذر را می‌شنوم: _خواهرم و کجا بردی هان؟ برعکس او من آرام جواب می‌دهم: _منم آذر. عصبانیتش بیش‌تر می‌شود: _این چه کاری بود کردی تو؟به من می‌گی حماقت نکنم اون وقت خودت داری چه غلطی می‌کنی؟آخه …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت سیو شش

با صدای مامان از فکر بیرون می‌آیم: _مجید آقا هم اومدن؟اگه اومدن بگو بیان داخل! لبخند از لب ‌های آذر پر می‌کشد و جدی‌ می‌شود: _نه تنها اومدم. نامدار با غضب نگاهش را قفل روی آذر کرده.نگرانی در چهره‌ی مامان موج می‌زند. آذر شده همان آذر… با همان مانتوی کوتاه و جیغ، با همان آرایش غلیظ و با همان موی …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت سیو پنج

عروس

نگاه معناداری بین مان رد و بدل می‌شود؛ معلوم است به خاطر قضيه‌ی خواستگاری امید آقاجان هنوز از پارسا ڪدورت دارد و چه قدر بد ڪه با این حرف آقاجان بحث امید باز می‌شود. _آره. به نظر منم لازم نیست یه عمر جز خانوادمون دونستیمش آخرشم جانان و واسه ڪی لقمه گرفته. به نوید ڪه این حرف را زد نگاه …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت سیوسه

  فربد تا تهش را می‌خواند: _فهمیدم داداش.طرف خانوادش گیرن خودشم پا نداده بهت می‌خوای اینجوری به دستش بیاری!چون تو امیدی کسی حق نه گفتن به تو رو نداره. لبخند محوی کنج لبش می‌نشیند: _خوب منو شناختی سگ پدر. فربد در حالی که جام خودش را پر می‌کند ادامه می‌دهد: _من می‌گم بیخیال شو!ارزش نداره واسه کسی که دوستش نداری …

ادامه مطلب »

رمان خاطره/پارت سیو دو

لال شدنم عصبی‌اش می‌کند که این طور می‌غرد: _بیا پایین!می‌خوام ببینم چه مرگته که خفه خون گرفتی ! می‌رفتم تا با دیدن چشم‌هایم تا عمق وجودم را بخواند؟ می‌رفتم تا باز هم مسخره‌ام کند و برایم نقشه بکشد؟ می‌رفتم تا این‌بار به گوش آقاجانم برساند و رسوایم کند؟ نفس می‌کشم.عمیق و بلند به اندازه‌ای حجم بغضی که در گلویم مانده. …

ادامه مطلب »