رمان جانان

رمان جانان/پارت ده

رمان جانان

دست ام را م ی گی رد و خیره به چشم ها یم م ی گو ید. -اولین دختر ی هست ی که رک ی باهام! دست ام را م ی کشم. -ایرادی داره؟ با صدای ی خفه م ی گوی د. -نه، معلومه که نه!.. فرق دار ی، خیل ی! لبخند که نه پوزخند میزنم و دنبال راه ی …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت نه

فهمیدم، خیل ی هم کامل فهمیدم که اصلا احتیاج ی به بودن شخص شاخص ی چون من نبود و.. اصلا بیخیال!.. مهم حقوق و مزا یای ی بود که خیل ی بهشان احتیاج داشتم و باز هم خدا را شکر! •• با حرص تلفن را سر جایش م ی گذارم و لعنت بر مردم آزار! صدای فریاد باز هم از …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت هشت

صدایش م ی کنم، متوجه نم ی شود، دوباره و این بار بلند تر صدایش م ی زنم. -مامان! شانه هایش م ی پرند و هان ی خفه م ی گوی د! -باز چ ی شده؟ حواست کجاست؟ آه ی عمیق م ی کشد. -چیز ی نیست! -آره از آه ک شیدنت معلومه ! بشقاب را جلو رویم م ی …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت هفت

سر به زیر انداخت و برای یافتنِ کم ی آرامش چند بار پشت سر هم نفس عمیق ک شید.. قلب اش توی دهان اش م ی کوبید و سرش نبض م ی زد. با هر جان کندن ی بود لب باز کرد و گفت، گفت و ماه تاب را کشت! واقعا کشت! با هر کلمه اش، با هر لبخند و …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت شش

چشم هایش را م ی بندد، جایش خوب است، خیل ی خوب.. امن تری ن جای ی که توی تمام زندگ ی اش داشته. به خواب م ی رود.. به همان آسان ی م ی خوابد، خیل ی هم راحت م ی خوابد! فیلم تمام م ی شود و اصلا موضوع اش چه بود؟.. عاشقانه، کمدی، غمگین یا.. ندانست! کم …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت پنجم

نگاه اش به ماه تاب افتاد که روی کاناپه به خواب رفته بود.. نزدیک تر رفت، کت اش توی آغوشش فشرده شده بود و توی خواب اخم داشت! سمت اتاق رفت، پتوی ی آورد و دو زانو نشست تا پتو را روی تنش بکشد که ماه تاب ترسیده چشم باز کرد و از دیدنِ ارمیا تو ی نزدیک ی اش …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت چهارم

رمان جانان

چند بار پشت سر هم نفس ی عمیق ک شی د و تند تند می ز شام را چید . منتظر غرولند بود برا ی غذاهای ی نه چندان خوشمزه اما خبر نداشت فکر ارمیای ش آنقدر درگیر است که اصلا به چیز ی توجه نم ی کند. -دستت درد نکنه، لطفا یه چای ی هم برام بیار . ماه …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت سوم

صبح بعد از صبحانه ارمیا را برد تحو یل مادرش داد و با کلی بهانه ماندنش را برای ناهار رد کرد. عینِ آواره ها تو خیابان پرسه م ی زد و فکر م ی کرد.. در آخر با کل ی دل دل کردن تصمیم گرفت شب با ارمیا صحبت بکند. قصد بازگشت به خانه را داشت که موبا یل اش …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت دو

رمان جانان

نیشخندی در آینه به خودش زد و کم ی عقب رفت.. الیسا از پشت بغلش کرد. -جونم زن داداش خودم، چه دلبر شدی ! باز هم پوزخند زد، دلبر ی به چه دردش م ی خورد وقت ی همه چیز ریا بود و ریا ! نگاه غمگینش را از آینه خیره ی چشم های الیسا کرد. -تو که میدونی، زخم …

ادامه مطلب »

رمان جانان/پارت یک

رمان جانان

زنگ در استر خفته اش را بیدار کرد، آب دهانش را به زحمت قورت داد و با ک شیدن نفس ی عمیق سمت در رفت و از چشم ی نگاه کرد. با دیدن الیسا نفسش را به بیرون فوت کرد و در را گشود. الیسا با نیش باز در حال ی که چشم ها ی ش را گرد کرد بود …

ادامه مطلب »