رمان بهار

رمان بهار /پارت دوم (فصل دوم)

بالای سر نورهان ایستاده بودم و صورت عزیزش رو تو اون حالت خواب عمیق تماشا میکردم درحالی که فکر و حواسم جای دیگه بود. از وقتی مامان اومد اینجا ودر مورد نوشین و خاله حرف زد دیگه نتونستم  اون آرامش قبلیم رو داشته باشم. یه جورایی سراسر آشوب و دلشوره و نگرانی شده بودم و آروم نمیشدم مگر وقتی که …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت یک (فصل دوم )

دست کوچولو و لطیف و تپل مپلش، بالا میرفت و خیلی آروم روی صورتم فرود میومد. این کارو چند بار تکرار کرد اما کمکی به بیدار کردن من نکرد هر چند لای چشمهامو کمی باز کرده بود. اونقدر خسته ام بود که دلم نمیخواست بیدار بشم. یه چرخه ی خسته کننده ای رو گذرونده بودم که رمقی واسم نگذشته بود. …

ادامه مطلب »

رمان بهار/ پارت صدوبیست وسه(پارت آخر فصل اول)

وقت رفتن پگاه سر رسیده بود. اگه بگم به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا اشک نریزم دروغ نگفتم. ما دخترا عجیب یودیم ولی. نیما و علی بگو بخند میکردن اما ما زل زده بودیم به همدیگه و با بغض یا کریم صورتهای ماتم زده های همدیگرو رو نگاه میکردیم. من با پگاه روزای بد و خوش زیادی داشتم. پگاه …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدوبیست و دو

دوسن داشتم بلند بشم و زودتر بدم بالا و همچی رو با نیما درمیون بزارم. بهش بگم تلاشمون نتیجه داد. باید بدونه که بالاخره این دونفر دارن هی ندم نرمک سمت هم کشیده میشن. از جا بلند شدم و تند و سریع پرسیدم: -حالا کی قراره برید !؟ مانتوش رو به زور تو چمدون چپوند و بعد هم جواب داد: …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدوبیست و یک

نیما پایین منتطر بود ما دل از اتاق و آینه بکنیم و بریم پایین که زودتر بریم کافه باغ! هر چند ما همچنانپی قر و فرمون بودیم. پگاه از تو کیفش یه شال نخی سفید و یاسی ییرون آورد و انداخت رو سرش. چرخید سمتم و پرسید: -خوبه !؟ خوب بود ولی من دلم‌میخواست یه چیزی سرش کنه که صورتش …

ادامه مطلب »

رمان بهار /پارت صدو بیست

با خودش “عجب”ی زمزمه کرد و لباس پام رو به خاطر تنگی و بزرگی باسنم به زور کشید پایین تا جایی که خورش ضربه زده بود رو نگاه بندازه. مانعش نشدم. فقط از پاهاش آویزون شدم و دستمو سمت ظرف شیرینیجات دراز کردم و چند دونه شکلات برداشتم. دستشو آروم به باسنم زد و گفت: -خب! بیخودی شلوغش کردی.ماتحت محترمتون …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صد و نوزده

رمان جانان

از اینکه قرار بود یه روز بدون پگاه سر بشه خیلی هم احساس خوبی نداشتم. با کارهای خونه خودمو سرگرم کرده بودم اما حتی حین انجام همونهاهم ناخوداگاه باخودم در مورد پگاه سوتی میدادم! مثل وقتی که واسه پختن ناهار بدون اینکه حواسپ به نبودن پگاه باشه بلند بلند و به گمون اینکه تو رو به رو تلویزون لم داده …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو هجده

بعد از خشک کردن موهام سشوار رو کنار گذاشتم و نگاهی به نیما انداختم. جهار زانو روی تخت پشت به من درحالی که رو به پنجره بود، داشت با لپتاپش در میرفت. از اونجایی که کل امروز رو دراختیار من و پگاه بود حالا که ساعت تقریبا یازده شب بود وقت کرد لپتاپش رو چک کنه و خب اونقدر سرگرمش …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صد وهفده

نگاهی سراسر تشکر به صورتش انداختم و گفتم: -ممنون نیما! عاشقتم که… اون لبخند زد و من سرم رو به سینه اش فشردم. کلا انگار قسمت نبود امشب رو کنار هم باشیم یا یه دل سیر همو ببوسیم و اون کارایی رو انجام بدیم که قبل از دیدن همدیگه واسه انجام دادنشون هماهنگ کرده بودیم. این طرف اون طرف صورتم …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو شانزده

از اونور خیابون درحالی که دو سه تا کیسه خرید دستش بود بدو بدو اومد سمت ماشین. دیرم شده بود و عجله داشتن و کم طاقتم کرده بود ولی نگه اصلا به خرج نیما می رفت که من باید سر تایم برسم؟ در ماشین رو باز کرد و بعد از اینکه پشت فرمون نشست گفت: -چقدر شلوغ بود لامصب به …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو پانزده

سرم روی میز بود و تقریبا رفته بودم توی یه خواب سنگین و عمیق که تلفن خونه تو دستم زنگ خورد! از خواب پریدم! با اون چشمهای خوابالود و تارم نگاهی به اطراف انداختم و بعد خیلی زود تماس رو وصل کردم و گفتم: “الو…” صدای نیمایی که تا الان منتظرش بودم و هر چقدر بهش زنگ میزدم در دسترس …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو چهارده

وفتی اینو گفتم لپتاپش رو از روی رونهاش برداشت و بعد گذاشتش روی میز و با پایین آوردن پاهاش کاملا چرخید سمتم. حالا دقیقا فیس تو فیس بودیم. رخ تو رخ و چشم تو چشم! بعد از یه زل زدن طولانی نیمچه لبخندی زد و پرسید: -یعنی الان ازم بدت نمیاد؟ حقیقت اینه که از یه جایی به بعد ازش …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو سیزده

تلفنم که زنگ خورد، شونه هام لرزیدن! روی یه صندلی نشسته بودم و دستهامو دور تن خودم حلقه کرده بودم عین کسی که خودش رو بغل گرفته باشه…! عین این آدمهای بی پشت و پناه! آدمای تنها و بی کس. چشمهامو باز و بسته کردم و نگاهی به دور و اطراف انداختم. هنوز روی صندلی های انتظار نشسته بودم تا …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت صدو دوازده

تقریبا یکی دو ساعتی خونه ی پدری سهند بودیم. پدرمادرش اونقدرگرم و مهربون بودن که حسم میگفت حتی نیما هم تو همین دیدار اول دلبسته شون شده بود! خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. سهند باهامون تا جلوی در اومد.فرصت نشده بود دو کلوم تنهایی باهم حرف بزنیم و سوالهای پیش اومده براش رو به زبون بیاره. نزدیک به در ایستاد …

ادامه مطلب »