رمان گندم/پارت چهار

روبروی شیرین نشستم و براش توی پیش دستی سیب و خیار گذاشتم. تشکر کرد و کیفم رو به طرفم سر داد و گفت:
– خانم، نگاه کن چیزی ازش کم و کسر نشده باشه!

لبخند زدم.

-به امانتداری قبولت دارم. تازه چهار تا کاغذ الگو بود دیگه!

– همون! چهار تا کاغذ بود که ولشون کردی رفتی، پول مول توش بود که دسته کیف رو ول نمی‌کردی!

لبخندم عمیق تر شد. سیبی از توی ظرف برداشتم و با چاقو به جونش افتادم. شیرین دستش رو زیر چادرش کرد و آروم گفت:
– یه چیزی می‌خوام بهت نشون بدم، چشمت چهار تا بشه.

سوالی نگاهش کردم و اون دستش رو از زیر چادرش بیرون کشید. کمی با تعجب به شیء سیاه رنگ توی دستش نگاه کردم و گفتم:

– موبایل خریدی؟
سر تکون داد.

-مادر شوهرم بهش می‌گه بچه کلاغ، محمد برام از شهر خریده.

ابروهام بالا پرید و گفتم:
– مگه اومده؟

لبخندی زد و چشم‌هاش رو بست و باز کرد.

– چشمت روشن! پس الان تو چرا اینجایی؟

– اومدند بردنش سر اون ساختمون سوله هست که سر جاده دارند می‌سازنش. مثل اینکه جوشکاری داشتند. گفت یه قرون هم یه قرونه. فکر نکنم تا شب پیداش بشه. این رو هم برام از شهر خریده، گفت می‌خوام هر وقت خواستم بهت زنگ بزنم، بتونم. اینجوری هر جا باشم در دسترسش هستم.

موبایل رو ورانداز کردم.

– مبارکت باشه.

تشکر کرد. موبایل رو جلوش گذاشتم. خیار توی پیش دستی رو برداشت و گازی بهش زد و گفت:
-راستی، تو کنار حوض مسجد نشسته بودی! یه دفعه کجا غیبت زد؟

پوست جدا شده سیب رو توی پیش‌دستی جلوم گذاشتم و چاقو رو محکم توی تنش فرو کردم.

– من امروز دوباره مهرداد رو دیدم.

لحظه‌ای جویدن خیار توی دهنش رو متوقف کرد و بعد دوباره ادامه داد و گفت:
– باهاش حرف هم زدی؟

– زیاد نه، فقط یکم.

محتویات توی دهنش رو قورت داد.

– پس رفتی سر قرار باغ سالار! حالا چی گفتید؟

– نه، نرفتم باغ سالار. تو قبرستون…

جرقه‌ای توی ذهنم زد، که حرفم رو نصفه رها کردم و توی چشم‌های شیرین، که داشت گاز دیگه‌ای به خیار می‌زد، خیره شدم و گفتم:
– من کی به تو گفتم که با مهرداد پشت باغ سالار قرار داشتم؟

تیکه خیار تو دهنش رو کمی جا به جا کرد و گفت:
– گفتی دیگه!

سیب و چاقو رو روی پوست سیب توی ظرف رها کردم و با اخم گفتم:
– بهت نگفتم، این رو مطمئنم. نه به تو، به هیچکس دیگه هم نگفتم.

باقی خیار رو توی ظرف جلوش گذاشت و تکه خیار توی دهنش رو با کمترین جویدن قورت داد.

طلبکار نگاهش کردم. چشم‌هاش کمی دور اتاق رو سیر کرد. نفس سنگینی کشیدم و گفتم:
– از مهرداد شنیدی، آره؟

چیزی نگفت.

– شیرین تو دوست منی، خواهرمی! چطور می‌تونی با مهرداد…

جمله‌ام رو برید و گفت:
-دقیقاً چون دوستت دارم، چون خواهرتم با مهرداد حرف زدم. چون نمی‌تونم ببینم اینجوری داری آب می‌شی. خودت نمی‌بینی، نمی‌فهمی، ولی واقعاً داری مثل یه تیکه یخ که جلوی آفتاب مونده، ذره ذره از بین می‌ری. من نمی‌تونم این رو ببینم، طاقت ندارم.

دست‌هاش رو روی پاهاش جمع کرد و گفت:

– ماه پیش، اون چند روزی که حاج علی بیمارستان بستری بود و تو تنها مونده بودی و من اومدم پیشت بخوابم. چند بار توی خواب اسم مهرداد رو صدا کردی. داشتی خوابش رو می‌دیدی. ته صدات داشتی التماس می‌کردی. من از اون روز تا حالا دیوونه‌ام. نمی‌دونستم برات چیکار کنم، تا اینکه محمد یه سری بهم گفت که مهرداد توی این سه سال گذشته، چند بار سعی کرده سر بسته حالت رو بپرسه. یه جورایی می‌خواسته آمارت رو بگیره. من هم چند هفته پیش دیدمش که پشت دیوار مسجد هی سرک می‌کشید. مچش رو گرفتم. وقتی فهمیدم هنوز حواسش پیش توعه، بهش گفتم تو کجا کار می‌کنی، گفتم شاید بتونه باهات حرف بزنه.

نگاهش رو ازم برگردوند.
– شیرین تو می‌دونی که من و اون…

نفس کم آوردم و آهی کشیدم و ادامه دادم:
-شیرین یادت نمی‌ره مامانش اومده اینجا چیا بهمون گفت و رفت. شما به ما نمی‌خورید، یکی رو می‌خوام بگیرم برای پسرم جهیزیه داشته باشه، توپ! یکی باشه سفید باشه، نوه سفید برام بزاد. یادت نمی‌ره باباش به بابا علی چیا گفته بود! به خدا نمی‌شه. شیرین تو فقط داغ من رو تازه کردی!

نگاهم می‌کرد.

چاقو رو روی تنه بوته های بادمجون می‌کشیدم و دونه دونه این سیفی‌های سیاه رو از بوته جدا می کردم و توی گونی می‌انداختم.

هوا کم کم رو به گرما می رفت و واکنش بدنم دونه های عرقی بود که از روزنه های پوستم بیرون می داد.

هر چند دقیقه یک بار روسری روی دهنم رو چک می‌کردم که مبادا تکون بخوره و کسی من رو بشناسه.

صدای خام و مردونه‌ای توجهم رو جلب کرد. سر بلند کردم و به صاحب صدا نگاهی انداختم.

-هی.. دختر!

– با منی؟

– آره، با خودتم.

کمر صاف کردم و نگاهش کردم. کمی نزدیکم آمد و گفت:
– من الان دو ماهه روی این زمین کار می‌کنم. وقتی اومدم تو اینجا بودی. نه صورتت رو باز می‌کنی، نه با کسی حرف می‌زنی. چه ریگی به کفشت هست؟

سر تا پاش رو نگاه کردم. به زور هیجده سالش می‌شد. قدش حتی از من هم کوتاه تر بود. موهاش رو از ته تراشیده بود و صورت و دستهایش حسابی سوخته بود. پوزخندی زدم که به خاطر روسری جلوی دهنم بعید می‌دونم که دیده باشه.

– ریگ به کفش توعه. چون زمانی که باید کار کنی و براش مزد بگیری، اومدی اینجا فضولی. برو بزار به کارم برسم بچه!

خم شدم و از بین برگ‌های تو هم رفته بادمجونی بیرون کشیدم و با چاقو از بوته جداش کردم. پسر نزدیک تر اومد.

– می‌دونی، دلم می‌خواد بدونم چرا روسریت رو کشیدی جلوی دهنت!

– تو فکر کن خوره دارم. کشیدم زشتی‌هام معلوم نشه.

ابروهاش بالا پرید. نگاهش بین چشم‌ها و روسریم رفت و برگشت.

– تا حالا به خاطر آقا مرتضی زیاد بهت نزدیک نشدم، ولی حالا که گفتی خوره و آقا مرتضی هم نیست، می خوام ببینم خوره چه شکلیه!

با لبخندی شیطنت آمیز نگاهم می‌کرد. به نظرم بچه بود، ولی مطمئناً زورش از من بیشتر بود. زور من حتی به سهیل ده ساله هم نمی رسید. اگر واقعاً بخواد روسری رو بکشه…

– آقا مرتضی نیست، من که هستم! قلم کنم دستت رو که یادش بمونه از حدش بیرون نره؟

این صدای آشنا از پشت سرم بود؛ صدای مهرداد. آب دهنم رو قورت دادم و به چشم‌های پسر که حالا به پشت سرم نگاه می کرد، خیره شدم.

– من که کاری نکردم مهرداد خان! فقط می‌خواستم ببینم کیه!

– چه فرقی داره برات که کیه؟ دستش باید کار کنه که داره می‌کنه، مثل دست های تو هم بی‌کار نیست. آقا مرتضی اینجا رو سپرده به من تا به مراسمات ختم خواهر زنش برسه. یه دفعه دیگه ببینم از کَرتت کله کِشَک کردی تو کار این و اون، مزدت رو که نمی دم هیچ، به آقا مرتضی هم راپورتت رو می‌دم.

پسر نگاهی به من کرد و با ببخشیدی از من فاصله گرفت. برنگشتم. کنار بوته بادمجون زانو زدم و برگ هاش رو زیر و رو کردم تا چیزی جا نزارم.

چیزی روی سرم فرود آمد و سایه و خنکیش روی صورت افتاد. دست روی سرم گذاشتم و نگاهی به بالا انداختم. یه کلاه حصیری روی سرم بود.

چشم هام رو بستم و نفسم رو سنگین بیرون دادم و به پشت سرم نگاه کردم. با لبخند بهم خیره بود. سر چرخوندم و به سراغ همون بوته رفتم. از سایه و خنکی کلاه بدم نیومده بود و از طرفی هم ممکن بود که اگر هدیه اش رو پس بزنم، کاری می‌کنه که همه افراد توی زمین نگاهم کنند و من این رو نمی‌خواستم.

دورم زد و روبروم نشست. دست بین بوته ها برد و بادمجونی به طرفم کشید.

– این رو جا گذاشته بودی.

خواستم از ساقه جداش کنم که چاقو رو ازم گرفت. تیغه‌اش رو به ساقه کشید و بادمجون رو جدا کرد و توی گونی انداخت.

-پاشو برو، این جوری جلب توجه می‌کنی!

– تو رو که کسی نمی‌شناسه. نکنه نگران حرف و حدیث پشت سر منی؟

کلافه چشمم را روی هم گذاشتم و دستم رو جلوش گرفتم.

– چاقو رو بده.

-باید به حرفم گوش بدی.

چشم باز کردم و دستم رو جمع.

– من حتی اگه به حرفت گوش هم بدم، چیزی عوض نمی‌شه.

– چرا عوض نمی‌شه؟ تو گوش بده، نظر تو عوض بشه کافیه، باقیش با من!

– با تو؟ یه بار با تو بود، چیکار کردی؟ حرف های مادرت رو هیچ وقت یادم نمی‌ره. تو صورت مادرم حرصی نگاه می‌کرد و می‌گفت، مریم سادات سر جدت دخترت رو جمع کن. من یه عروس می‌خوام جهیزیه توپ داشته باشه. سفید و تپل باشه. برای اون پسرم نتونستم اونی که می‌خوام پیدا کنم، این یکی باید به خواست من زن بگیره.

چونه‌ام ‌لرزید و نگاه ازش گرفتم. چشم هام پر شده بود. کمی جابجا شد.

– مادرم مزه عروس سفید و تپل و جهیزیه توپ رو چشید. عذاب پسرش رو هم دید. مطمئنم کوتاه میاد.

– تو حتی از مادرت مطمئن هم نیستی و اومدی دوباره بازی رو با من شروع کنی؟ نیستم آقا مهرداد، نیستم!

-این حرف دلت نیست.

– می‌زنم تو دهن اون دلی که یادش رفته باشه چند سال پیش چیا شد! مردم گفتند گندم شوهر کرد، تو نباید می‌ذاشتی ار خودم بپرسی، نباید مطمئن می‌‌شدی؟ از خدا خواسته دویدی رفتی سراغ عروس سفید و تپل؟

-من رفتم اونجا از تو خبر بگیرم. گفتم فامیلتون هستند، می دونند، ولی…

– ولی چشم‌هات رو گرفت.

– نه!

ایستادم.
– مهرداد، من ازت نه توضیح می‌خوام نه دلیل. کار حروم که نکردی، زن گرفتی. منم به جهنم! از روزی که دنیا اومدم بهم می‌گفتن زنگوله پای تابوت بابا ننه‌شه. شاید ندیده باشی، ولی من مثل زنگوله زجه می‌زدم دنبال جنازه مادرم. چون مادر من از دست من دق کرد، سرطان بهانه بود. کارهای منم مقصرش تو بودی، وگرنه من عشق چه می‌دونستم چیه! الان هم برو و فکر کن گندم یه زنگوله بود توی خاطراتت، هر از چند گاهی یه تکونی بهش بده و با خودت بگو، نباید با دل هیچ دختر دیگه‌ای بازی کنم. چون دخترا ضعیفن، حرف پشتشون اَلوُ بگیره، کل زندگیشون به آتیش می سوزه.

چرخیدم و به طرف آلونگی که وسط زمین بود، قدم برداشتم

– چاقو هم مال خودت.

صدای حرکتش رو از پشت سرم می شنیدم. اشکم رو پاک کردم. متوجه سنگینی نگاه اطرافیان شدم و پوزخند اون پسر مزاحم اولین عکس العملی بود که دیدم. اهمیتی ندادم و به پشت آلونک رفتم.

مانتوم رو از روی شاخه درخت برداشتم و هنوز اقدام به پوشیدنش نکرده بودم که مانتو از دستم کشیده شد. رهاش نکردم و برگشتم و با اخم به مهرداد زل زدم. حالت صورت اون هم نیمه عصبانی بود.

– تو هیچ وقت برای من زنگوله نبودی و نیستی. چاقوتم مال خودت. فقط یه کاری بکن، برو از فرامرز بپرس، چرا خواهر من رو تهدید کرده بود. از من خوشش نمی‌اومد، با ناموسم چیکار داشت؟ فقط همین رو بپرس.

مانتو رو رها کرد و رفت. این دومین باری بود که مهرداد پشت سر برادرم حرف می‌زد. دلیل و صحت اولی رو هنوز نمی‌دونستم که یه معمای دیگه برام درست کرده بود.

فرامرز چه مشکلی با مهرداد داشت؟ به خواهرش چی گفته بود؟

____

الو بگیره: آتش بگیره

حرف پشتشون الو بگیره: حرف پشت سرشون زده بشه.

مهرداد چند قدمی از من فاصله گرفت. از فکر خارج شدم. عصبانی بودم. چین‌های توی هم رفته پیشونیم رو خودم احساس می‌کردم. صداش زدم و به طرفش رفتم. برگشت و نگاهم کرد. هنوز همون مهرداد نیمه عصبانی بود. رو به روش ایستادم و پارچه‌ی مانتوم رو بین انگشت‌هام فشار دادم و از بین دندون‌های به هم کلید شده‌ام، غریدم:

– برادر من بی غیرت نیست.

با سینه صاف جلوم ایستاد. چشم‌هاش رو کمی ریز کرد.

-پس تو اینجا چیکار می‌کنی؟

به آنی خلع سلاح شدم. کار کردن من رو به غیرت برادرم ربط داده بود و من در مقابلش چیزی نداشتم که بگم. اما من فرامرز رو خوب می‌شناختم، امکان نداشت مزاحم ناموس کسی بشه.

اخم‌هام بیشتر توی هم رفت و نفهمیدم کی دستم توی صورت مهرداد فرود اومد. صورت مهرداد به یک طرف دیگه متمایل شده بود. نفس‌نفس می‌زدم و عرق سرد روی بدنم نشسته بود. کف دستم گز گز می‌کرد و من متعجب از کارم، سرجام ایستاده بودم. مهرداد هم دیگه عصبانی نبود، اون هم مثل من توی شوک بود.

اولش هیچ عکس العملی نشون نداد، ولی کم‌کم دستش رو جای ضرب دست من توی صورتش گذاشت و آروم سر چرخوند و به من نگاه کرد. یه لبخند ریز زد و گفت:
– امروز هیچی به اندازه این کشیده نمی‌تونست خوشحالم کنه.

مهرداد هم فهمیده بود که دفاع از غیرت فرامرز بهانه بود، دست من خشم چهار ساله‌ام رو به رخِ صورت مهرداد می‌کشید. پس چرا راحت نشده بودم؟ پس چرا هنوز توی دلم آشوب بود؟ چرا چشم‌هام هوای گریه داشت؟ دستهام رو مشت کردم تا لرزشش رو مرد خوشحال روبه روم نبینه.

قدمی به عقب برداشتم و بعد چرخیدم و به طرف جاده خاکی پا تند کردم که صداش رو شنیدم:

-گندم، از فرامرز بپرس!

برنگشتم. پلکی زدم تا از شر پرده اشک خلاص بشم. به طرف جاده خاکی دویدم. مانتوم رو توی راه به تنم کشیدم و مسیر خونه رو پیش گرفتم.

کمی که از جالیز دور شدم، اشک‌هام رو پاک کردم. روسری رو از پشت سرم باز کردم و زیر گلوم گره زدم.
برام دیگه مهم نبود که کسی من رو بشناسه یا نه!

میانبر زدم و دوباره از وسط زمین‌ها و باغ‌های مردم رد شدم و بعد از دور زدن مسجد به دو راهی رسیدم. یک راه‌ به مغازه برادرم می‌رفت و راه دیگه به خونه.

برم چی بپرسم از فرامرز؟ نمی‌گه از کجا شنیدی، کی بهت گفت!

خود سوال کلی شر برانگیز بود، چه برسه به حواشیش.

راه خونه رو پیش گرفتم. وارد کوچه خودمون شدم. الان بابا من رو می‌دید و پریشونی من پریشونش می‌کرد.

چند تا نفس عمیق کشیدم و روسریم رو مرتب کردم. لبخندی زدم و با خودم گفتم که من خوشحالم و هیچ اتفاقی نیوفتاده.

پا روی آسفالت قدیمی و خاک گرفته کوچه می‌گذاشتم و حال خوب رو به خودم تلقین می‌کردم که کله بیرون زده‌ی سهیل از بین زاویه بسته خونه برادرم، توجهم رو جلب کرد و خنده مصنوعیم رو تبدیل به لبخندی واقعی کرد.

اون هم با دیدن من چشم‌هاش برقی زد و با لبخند سلام کرد. به طرفش قدم برداشتم. در رو کمی بازتر کرد و هیکل ریزش از بین زاویه در توی دیدم قرار گرفت.

جواب سلامش رو دادم و دستی به موهای سرش کشیدم. موهاش حسابی کوتاه بود و زبریش مثل سمباده کف دستم رو قلقلک داد.

– عمه می‌آیی با من بازی کنی؟ تنهام!

– تنهایی؟ مامانت کجاست؟

– بابام رفته شهر جنس بیاره، مامانم رفته در مغازه. به من گفت اگر بفهمم رفتی کوچه شر به پا کردی، میام کبودت می‌کنم!

ابروهام بالا پرید.

-دوباره چیکار کردی که مامانت اینجوری تهدیدت کرده؟

– هیچی به خدا، فقط پسر مش ذوالقر بود؛ عرفان! قپیه بی خود از خودش در کرد، منم همچین زدمش، یکی از من خورد یکی از دیوار. حقش بود، باید آدم می‌شد! دماغش خون اومد، بچه ننه رفته به باباش گفته. باباشم نامردی نکرده و رفته به بابام گفته. نمی‌فهمه نباید تو دعوای بچه‌ها دخالت کنه! بچه‌ات اگه زور داره بیاد من رو بزنه، نداره زیپ رو بکشه! بابامم اومد گوشم رو گرفت انداختم تو توالت. گفت اینجا می‌مونی تا آدم شی، یه ساعت، دو ساعت اونجا بودم که داداش سلمان اومد نجاتم داد، اونم چون خودش می‌خواست بره دستشویی. بعدشم بابام کلی خط و نشون برام کشید که اِل می‌کنه و بِل می‌کنه. منم حرصم گرفت، توپ قرمزه بود، دیروز با پسر دوستت بازی می‌کردم باهاش، بادش رو خالی کردم، فرو کردم تو سوراخ دستشویی. الان چاه دستشویی مون گرفته.

قیافه‌اش آویزون شد و ادامه داد:
– مامانمم صبح داشت می‌رفت، گفت حق ندارم برم کوچه. همش تقصیر اون عرفان تُخـ…

اخم هام رو توی هم کشیدم و سهیل سریع حرفش رو عوض کرد و گفت:
– … انتره!

اخم‌هام هنوز باز نشده بود که گفت:
-چیه؟ نگفتم دیگه اون حرف بده رو.

نفسم رو سنگین بیرون دادم و کمی به توضیحات حق به جانب پسر کوچک برادرم فکر کردم و حق رو کاملا به برادرم و همسرش دادم. سهیل هنوز بی خیال نشده بود و با دهن کج و کوله گفت:
-بابام کامیون داره، چه غلطا! اگه داره چرا ما تا حالا ندیدیم؟

-مگه کامیون یه وجبه که بیاره بزار تو حیاط خونشون! پارکینگ کامیون‌ها یه جای مخصوصه، مثل نیسان بابای تو هم نیست که بشه شب بزاریش کنار در. به نظرم خیلی بیشتر از این حقت بوده.

با لب و لوچه آویزان نگاهم کرد و من بعد از نیم نگاهی به در سرویس خونه گفتم:
– الان چاه گرفته؟

سر تکون داد.

– آره، صبح مامان و بابام رفتن خونه شما دستشویی. تازه بابامم همش می‌گفت که گندم کجاست، کلاس خیاطی یه ساعت دیگه شروع می‌شه، این اول صبحی کدوم گوری رفته، آقا جونم می‌گفت شاید رفته با شیرین تُرشک بچینه. بابامم گفت من تکلیف این تُرشک و شیرین و گندم رو تا آخر شب مشخص نکنم، فرامرز نیستم!

قلبم پایین افتاد. لب گزیدم و سهیل ادامه داد:

– حالا کدوم گوری بودی؟

چشم غره ای به سهیل رفتم و لبم رو آزاد کردم.

– آدم به بزرگترش نمی‌گه کدوم گوری بودی!

فقط نگاهم کرد. خرابکاری سهیل دامن گیر من شده بود و باید یه جوری قضیه رو ماست مالی می‌کردم.

____

ترشک: نوعی سبزی خودرو شبیه اسفناج که مزه ای ترش دارد و مورد استفاده دارویی و غذایی دارد.

یکم فکر کردم و چهره شیرین جلوی چشمهام جرقه زد، تنها راهم همین بود. لبخندی زدم و گفتم:
-مامانت که نیست. می‌خوام امروز ناهار ماکارونی درست کنم. سلمان هم یکی دو ساعت دیگه پیداش می‌شه، با هم ناهار می‌خوریم.
با ذوق نگاهم کرد و آخ جون‌ کش داری گفت. نگاهی به دیوار خونه خودمون انداختم.

– آقا جون خونه است؟

– نه، رفت قهوه خونه.

– پس مجبوری یکم دیگه تنها بمونی تا من برم به مامانت بگم دارم ناهار درست می‌کنم و یه بسته ماکارونی هم ازش بگیرم و بیام. لب و لوچه‌اش آویزون شد و با چشمهایی ملتمس نگاهم کرد.

– نمی‌شه منم ببری؟

– نه تو فعلا تو تنبیهی، اینجا می‌مونی تا برگردم.
اخم کرد و حرصی گفت:
– نبریم، ‌می‌رم پشت بوم، خاک می‌ریزم تو حیاط خونتون.

جدی و با اخم نگاهش کردم و با لحنی محکم گفتم:
-نکنه دلت می‌خواد بابات با کمربندش سیاه و کبودت کنه! سری پیش یادت رفته؟ مگه پشت بوم رو ممنوع نکرد؟ اگه نیومده بودم که کشته بودت!

لحنم رو آروم تر کردم و ادامه دادم:
– می‌مونی تا برگردم. عوضش قول می‌دم اگه پسر خوبی باشی، از اون لواشک ترش‌ها که تابستون پارسال درست کردم، بهت بدم.

دوباره اخم کرد.
– مگه داری؟ اون موقع که گفتی تموم شده!

– یکم برای روز مبادا قایم کرده بودم.

طلبکار و پر اخم گفت:
– خیلی بدجنسی! اون روز من کلی رجز خوندم جلو بچه‌ها. ضایعم کردی خوشحالی؟

چهره بچگونه‌اش با اون اخم و حس طلبکاری بامزه می‌شد. لبخند زدم و لپش رو کشیدم.
– من اون لواشک‌ها رو نپختم برای بچه ها، پختم برای عشق خودم.

پوزخند زد.
– عشقت کیه؟ مهرداد؟

چشمهام گرد شد. این بچه ازکجا می‌دونست.

-کی این‌ رو گفته؟

-آبجی ستاره.
یکم توی سکوت نگاهش کرد و نفسم رو محکم بیرون دادم و زیر لب گفتم:
-یه بارم باید اون رو بندازیم تو دستشویی، تا یاد بگیره هر چیزی رو جلوی هر کسی نباید گفت.
چند تا سفارش به سهیل کردم و از خونه برادرم بیرون اومدم و به طرف خونه شیرین رفتم.

توی دلم ولوله بود. چقدر خوب شد که سهیل رو جلوی در دیدم، وگرنه فرامرز دمار از روزگارم در می‌آورد.

به خونه شیرین رسیدم؛ در واقع خونه پدر شوهر شیرین. زنگ خونه رو فشار دادم و صدای نا زیبای بلبلیش به گوشم رسید و من برای چند دقیقه به این فکر می‌کردم که چرا به این آوای جیغ مانند می‌گن زنگ بلبلی؟ بلبل که هیچ وقت جیغ نمی‌کشه!

در باز شد و برادر شوهر شیرین نگاهی به من کرد و بعد از سلامی آروم به طرف حیاط سر چرخوند و زنِ برادرش رو صدا زد. از جلوی در کنار رفت و چند کلامی به من تعارف کرد. بعد از اومدن شیرین خیلی سریع نگاه از من گرفت و رفت.

با شیرین سلام و احوالپرسی کردیم. متوجه نگاه‌های نگرانم شد. تو صورتم عمیق نگاه کرد و پا توی کوچه گذاشت و زاویه در رو کم کرد. رو به روم ایستاد.

-چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

– اتفاق که افتاده! فرامرز سر صبح رفته خونه ما، فهمیده که من نیستم. شاکی شده که گندم کجاست. بابای بی خبر از همه جام هم گفته شاید رفته با شیرین ترشک بچینه، آخه چند روز پیش بهش گفته بودم آش ترشک هوس کردم، اونم گفت با شیرین برید پای تپه بچینید.

– الان من چه کاری می‌تونم برات بکنم؟

– داداشم رفته شهر جنس بیاره، زن داداشم جاش وایستاده تو مغازه. الان می‌رم دم منظر رو می‌بینم، ناهار خودش و بچه هاش رو می‌دم. فقط می‌مونه ترشک که تا غروب که بر‌می‌گرده، باید جور شه.
شیرین نگاهی به در خونه کرد و کلافه گفت:
– گندم! محمد خونه است، من چه جوری برم برات سبزی بچینم؟

به اینجاش فکر نکرده بودم. به هر حال شیرین هم برای خودش زندگی داشت و نمی‌تونست به خاطر من خرابش کنه.

لبخندی زد و گفت:
– حالا حتما باید ترشک باشه؟

سوالی نگاهش کردم. نمی دونم چرا ولی لحنش امید رو بهم ارمغان می‌داد.

-دیروز شهاب می‌خواسته بره برای مامانم خودش رو شیرین کنه، با جواد رفتن کلی شِنگه چیدند. بعد چون بلد نبودند، کلی هم علف باهاش چیدند. مامانم هم کار داشته، همه رو فرستاده خونه ما. گفت پاکشون کن مال خودت. همین الان داشتم تمیزشون می‌کردم. محمد و خانواده‌اش هم شنگه دوست ندارند. منم مونده بودم باهاشون چیکار کنم. می‌تونی ببری بگی این‌ها رو چیدم.

چشم‌هام برقی زد و با خوشحالی نگاهش کردم.

– خدا ایشالا بهت خیر بده! آنی بود امشب یه کتک مفصل بخورم.

اخم کرد.
– آقا فرامرز که تو رو نمی‌زنه!

– چرا نزده! از وقتی یه کم قد کشیدم تو رو در بایستی بابا مونده. وقتی زن و بچه‌اش رو می‌زنه، من رو نزنه.
دمی عمیق گرفت و گفت:
– حالا که ختم به خیر شد.

به طرف در برگشت.

– برم بیارمشون.

نه‌ای گفتم و متوقفش کردم.

-بزار اول برم در مغازه، سر راه میام ازت می‌گیرم.

سری تکون داد. بعد از کمی فکر گفتم:
– شیرین، چیزی به کسی نگی!

– چی رو نگم؟

-اتفاقات خونمون رو که برات می‌گم دیگه! تو رو محرم می‌دونم که می‌گم.

– من که چیزی به کسی نمی‌گم، تا حالا مگه گفتم؟ ولی اینجا کوچیکه، یه های که بگی، تا ته روستا همه هوی می‌کنند. اخلاق داداش تو رو هم همه می‌دونند.

شیرین راست می‌گفت. صدای منظر و فرامرز زیاد از حصار خونه بیرون رفته بود و قهرهای طولانی منظر هم زبان زد همه ده بود. چند سالی بیشتر نبود که هر دوشون آروم تر شده بودند. شاید به خاطر وجود سهیل، شاید هم منظر در مقابل فرامرز کوتاه اومده بود.

با شیرین خداحافظی کردم و به طرف مغازه برادرم راه افتادم. توی دلم آروم شده بود. به مغازه رسیدم. هر دو لنگه در باز بود و مثل همیشه جلوش پر بود از تنقلات.

وارد مغازه شدم. کمی تو قفسه‌ها رو نگاه کردم و با چشم دنبال منظر گشتم. سایه‌اش رو پشت یخچال دیدم. آروم به طرفش رفتم و سلامی گفتم. حواسش به دکمه‌های ترازوی دیجیتالی بود که فرامرز تازه به تجهیزات مغازه‌اش اضافه کرده بود.

جوابی ازش نشنیدم. بلندتر سلام کردم. یکّه خورد و نگاهم کرد. اخمی کرد و علیکی گفت و دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:
– می‌خوای منو بکشی؟

-ببخشید، سلام کردم، متوجه نشدی، مجبور شدم بلندتر بگم.

با اخم نگاهم می‌کرد. لبخندم رو به زور قورت دادم. دستش رو از روی سینه‌اش برداشت و گفت:
– راستی! سرصبح کجا اُغور کرده بودی که داداشت حسابی آتیشی بود.

فرشته سمت چپم دوباره خبردار ایستاده بود و با قلم آماده منتظر دروغی بود که می‌خواستم به زبون بیارم. چاره‌ای نداشتم، وگرنه دروغگو نبودم.

– با شیرین رفته بودیم شنگه چیدیم.

لبخند زد. می‌دونستم چقدر شِنگه دوست داره. سریع لبخندش رو جمع کرد و جدی و باطعنه گفت:

– شنگه؟ اگه می‌گفتی من می‌اومدم.

– یه دفعه تصمیم گرفتیم. حالا زیاد چیدیم، شب شنگه پلو درست می‌کنم، همه با هم می‌خوریم.

کمی نگاهش رو تاب داد و گفت:

-حالا اینجا چیزی می‌خواستی؟

-رفتم خونه، دیدم سهیل تنهاست، باهاش حرف زدم و بعد هم قول ماکارونی بهش دادم. گفتم بیام اینجا یه بسته بگیرم. شما هم نیستی، برای همه ماکارونی درست کنم.

نگاهی بین قفسه‌ها انداخت. می‌دونستم به خاطر شنگه پلویی که بهش وعده داده بودم سکوت کرده، وگرنه حتما تیکه‌ای در مورد ماکارونی بهم انداخته بود.

یه بسته ماکارونی رشته‌ای روی ترازوی دیجیتالی گذاشت و گفت:

– زیادی لی‌لی به لالای سهیل نزار.

انگشتان دستش ر باز کرد و حجمی تقریبی رو نشونم داد و گفت:
– دماغ پسر مش ذوالقر این قدر شده بود. جلوی مادرش آب شدم. آخه بچه، مگه مرض داری، مثل سگ هرز و مرض یکسره می‌پری‌ به بچه‌های مردم! خونه خودتون هم نبرش. باباش گفته حق نداره یه هفته از در خونه بره بیرون.

– منم بهش گفتم کار بدی کرده، خیالت هم راحت، نمی‌برمش خونمون.

ماکارونی رو برداشتم که گفت:
-سلمان هم تا ظهر میاد، زیاد گوشت نریزی توش، نصفش رو سویا و سیب‌زمینی بریز. ادویه هم کاری بزن، زیاد هم نزن تند بشه.
– باشه.
به طرف در چرخیدم که گفت:
– گندم شنگه‌ها رو خیلی خرد نکن، تو برنج آب می‌شه.

از مغازه بیرون اومدم و چشمی گفتم و به طرف خونه شیرین راه افتادم.

شیرین با یه زنبیل پر از سبزی خودرو، جلوی در منتظر ایستاده بود. با دیدنم چند قدمی به طرفم برداشت. زنبیل رو گرفتم و ماکارونی رو روی سبزیها انداختم. شیرین گفت:

-راستی، زیرش هم یکم پونه برات گذاشتم.

تشکری ویژه ازش کردم و خوشحال به طرف خونه برادرم راه افتادم.

___
شنگه: نوعی سبزی خودرو که از اواخر فروردین تا اوایل تیر ماه در مناطق مرکزی ایران می روید که مورد استفاده داروویی و غذایی دارد.

اغور کردی: کنایه از کجا می ری به خیر و سلامتی.

ذوالقر: عامیانه نام ذوالقدر

صدای تق تق توپ از توی حیاط به کوچه پا گذاشته بود و صدای شادی و خنده سهیل نشون می‌داد که داره از بازیش لذت می‌بره.

در زدم. چند لحظه بعد در باز شد و بدن نحیف سهیل از بین زاویه در به نمایش گذاشته شد. لبخندی به صورتش زدم و قدمی به جلو برداشتم. زاویه در باز شد و پرده نمایش توی حیاط هم بزرگتر.

پدرم روی ایوون خونه پسرش نشسته بود و به من نگاه می‌کرد. علاوه بر چین‌هایی که زمان روی صورتش نقاشی کرده بود، اخمی جدی هم روی پیشونیش جلوس کرده بود که نشونه ناراحتیش از من بود.

لب گزیدم و قبل از خودم زنبیل قرمز رنگ پر از سبزی اهدایی شیرین رو وارد حیاط کردم و بعد هم اولین قدمم رو با تعلل برداشتم. سکان هدایت در رو از سهیل گرفتم و با دست آزادم در رو بستم.

سهیل دستم رو کشید، نگاهش کردم. به زنبیل توی دستم نگاه می‌کرد.

– پس کو لواشکها؟

آروم زمزمه کردم:
– خونه که نرفتم.

-آقا جون می‌گفت یه عالمه داری!

نیم نگاهی بهش انداختم و لب زدم:
– حالا می‌رم میارم.‌‌‌

اَهی گفت و به طرف توپش رفت. دوباره به صورت پدرم نگاه کردم. نگاهش روی زنبیل توی دستم بود و تقریباً اخم توی صورتش باز شده بود.

چند قدمی به طرفش برداشتم و سلام کردم. جوابم رو داد و با اشاره به زنبیل قرمز رنگ توی دستم گفت:
– نمی‌تونی یه کلمه بگی که من بدونم صبح زود که بلند می‌شم و دخترم نیست، کجاست؟

نگاهم رو به زیر انداختم و به موزاییک‌های مشبک توی حیاط خیره شدم و پدرم ادامه داد:

-که وقتی فرامرز می‌شینه و برای دخترم خط و نشون می‌کشه، بتونم بزنم تو دهنش!

از خودم بدم اومده بود. نماز می‌خوندم و به عزیزترین کسم دروغ می‌گفتم.

– دیشب شما زود خوابیدی، منم همش حواسم اینور و اونور بود. یادم رفت بگم. صبح که شیرین اومد دنبالم، خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم. گفتم بیدار که بشی، فکر می‌کنی کلاس خیاطی رفتم.

-یعنی کلاس هم نرفتی؟

سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:
– خانم مُحِقی امروز نبود.

با بالای چشم نگاهم کرد و یه مدت بعد نگاه ازم گرفت. دلخور بود و این همه دروغ هم نتونسته بود کاری بکنه. کنارش نشستم و زنبیل رو روی زمین گذاشتم. توی سکوت پر از سرزنش پدرم به توپ غلطان روی زمین که توسط پاهای سهیل بی‌هدف توی حیاط قل می‌خورد نگاه کردم. نمی‌تونستم بزارم اینجور ناراحت باشه.

– بابا!

جوابی نداد. روی موزاییک های ساده ایوون خودم رو سُر دادم و کمی بهش نزدیک شدم.
-بابا جونم!

باز هم جوابی نداد. با یه بی اطلاعی اینجور قهر کرده، هیچ تا حالا فکر کردی اگه بفهمه بهش نگفتی و شدی کارگر زمین آقا مرتضی، چه حسی می‌شه؟ تو که طاقت چند لحظه بی محلیش رو نداری، می‌دونی اگه بفهمه چه حالی می‌شه؟

نگاهی به بدن پیر و فرتوتش کردم و دستم رو روی دستش گذاشتم. دستش رو کشید و روی پاش گذاشت.

بغض کردم. تا آخر این ماه می‌رم سرِ زمین‌های آقا مرتضی و دیگه نمی‌رم. قول می‌دم.

از جام بلند شدم و دسته‌ی زنبیل رو گرفتم.

– حالا که باهام قهری، می‌رم و هر چی سبزی چیدم، می‌ریزم توی چاه پشت مسجد. نمی‌خوام سبزی پلویی رو بخورم که قهر بابام دنبالشه!

قدمی برداشتم که صداش رو شنیدم.

– خیلی خب! نمی‌خواد نعمت خدا رو حروم کنی.

به طرفش سر چرخوندم. نگاهش هنوز دلخور بود، ولی یه دستش رو باز کرده بود و به کنارش اشاره می‌کرد.

همین قدر که آشتی بود، راضی بودم. زنبیل رو رها کردم و کنارش نشستم. دست روی شونه‌ام انداخت و کمی من رو به خودش فشار داد و آروم پیشونیم رو بوسید.

– ببخشید.

لبخندی زد و هنوز جوابم رو نداده بود که سهیل روی پاش نشست.

– منم دوست داشته باش.

دستش رو از دور شونه‌ من برداشت و صورت سهیل رو گرفت و محکم بوسید. سهیل هم دست دور گردن پدربزرگش انداخت و یه ماچ آبدار و پر از صدا کرد.

– تو همیشه بچه‌هات رو بوس می‌کردی؟

بابا فقط نگاهش کرد و سهیل گفت:
– آخه بابای من زیاد بوسم نمی‌کنه. ستاره خودش رو زیاد لوس می‌کنه برای بابام. شوهر کرده، بچه ونگ ونگی داره. ولی هنوز بابا رو می‌بینه، می‌پره بغلش. ولی من نمی‌تونم.

– بابات دوست داره.

از روی پای پدرم بلند شد و گفت:
– مامانم می‌گه، ولی آدم کسی رو دوست داشته باشه نمی‌زنش. مثلا من عرفان رو دوست نداشتم، زدمش. ولی…
کمی فکر کرد و با لبخند گفت:
-ولش کن.

توپش رو با پاش قل داد و نگاهی به من کرد و بعد یه ضربه محکم بهش زد. توپ به طرفم پرواز کرد و یک دفعه تو صورتم خورد.

دستم رو روی صورتم گرفتم. صدای بلند خندیدنش توی گوشم پیچید. دستم رو برداشتم و بلند و تهدید آمیز گفتم:
-سهیل می‌کشمت!

صدای خنده اش از توی خونه می‌اومد. بابا لبخند می‌زد و به من نگاه می‌کرد. لبخند که نه، قهقهه می‌زد.
-خوبی؟

سری تکون دادم. کمی دماغم رو مالیدم و از جام بلند شدم.

– یکم استراحت کنید، غذا رو سریع آماده می‌کنم.

سر تکون داد. نگاهی به در سالنی که صورت سهیل بین قاب پنجره‌اش با لبخندی شیطنت آمیز نگاهم می‌کرد، انداختم. واقعا این چی بود که منظر زاییده بود؟ بچه بود یا چیز دیگه؟

به طرفه آشپزخونه رفتم. دماغم یکم درد گرفته بود، سعی کردم بهش بی اهمیت باشم و به کارهام برسم.

کار کردن توی آشپزخانه مجهز منظر، واقعاً لذت داشت، مخصوصا اینکه خودش هم نبود.

آب ماکارونی رو گذاشتم. یه بسته گوشت هم از فریزر در آوردم. سبزی‌های اهدایی شیرین رو روی یه چادر شب پهن کردم و مشغول پاک کردنشون شدم. تقریباً نصفش علف هرز بود. شهاب و جواد حسابی صحرا رو وجین کرده بودند.

برای بابا یه غذای دیگه گذاشتم، ماکارانی با اون همه قند و چربی براش اصلا خوب نبود.

سریع کار می‌کردم، چون ممکن بود یکی از راه برسه و از وجود این همه علف هرز بین شنگه‌ها کلی سوال براش پیش بیاد. علفها رو جدا کردم و تو یه مشمایی بی‌مصرف انداختم. باید سریع از شرشون خلاص می شدم. حتی آشغالش هم دردسرساز بود.

به حیاط اومدم و مشما رو از روی دیوار مشترکمون توی خونه خودمون انداختم. نفس راحتی کشیدم و به طرف آشپزخونه قدم برداشتم که در حیاط باز شد و سلمان وارد خونه شد.

نگاهی کلی به حیاط انداخت و چشم‌هاش روی من ثابت موند. لبخند پهنی زد و ابروهایش بالا پرید.

– به به! ببین کی اینجاست؟ عمه گندم! عمه خانوم خونتون یه در اون طرف تره‌ها! مطمئنی درست اومدی؟

لبخندی نصفه و نیمه زدم.
.
-علیک سلام. من که تازه اینجا بودم.

در رو بست و و قدمی به طرفم برداشت.

– دقیقا منظورت از تازه کیه؟ سه ماه پیش؟ عید، برای عید دیدنی؟

– نخیرم، بعدش هم اومدم.

لب پایینش رو بالا داد.

– ما که ندیدیم… با خودم گفتم امروز مامان نیست، باید نون خشک سَق بزنیم. حواسم به عمه گلم نبود.

چشم هام رو کمی ریز کردم.

– برو لباست رو عوض کن، الان یه جایی برات میارم.

نمایشی دستش رو روی پیشونیش کشید و گفت:

– ای بابا، خجالت می‌دی گندم خانم! بعد عهدی اومدی اینجا، باید ما از شما پذیرایی کنیم.

ضربه‌ای آروم به بازوش زدم و گفتم:
-بیا برو خوشمزه!

به طرف آشپزخونه رفتم و دو تا چایی خوشرنگ ریختم. آب ماکارونی جوش اومده بود. زیرش رو کم کردم و با سینی چای به طرف سالن رفتم.

بابا روی بالشی لم داده بود و سهیل روی بابا. سلمان از اتاق با یه لباس راحتی خارج شد و با دیدنم به طرفم اومد. سینی رو ازم گرفت. به قد و هیکل پرش نگاه کردم و تصمیم گرفتم کمی کنارشون بشینم.

– برای من چایی نیاوردی؟

نگاهی به سهیل که طلبکار و دلخور به سینی نگاه می‌کرد، انداختم که سلمان گفت:
– بچه‌ها که چایی نمی‌خورند، بزرگتر می‌خوره، بچه‌ نگاه می‌کنه. مخصوصا بچه ای که گند زده به چاه دستشویی.

سهیل نگاه از برادرش گرفت و به من داد. لبخند زدم و گفتم:
– الان می‌رم برای تو هم می‌رم برات میارم، چون زده بودی تو دماغم، می‌خواستم بهت ندم، ولی خب چیکار کنم؟ مگه ما چند تا سهیل داریم؟

سلمان با بالای چشم به سهیل نگاه کرد و گفت:
– کلاً توکار دماغی دیگه. دماغ عرفان، دماغ گندم!
یکی از استکان‌های چایی رو توی نعلبکی گذاشت و به طرف بابا گرفت و گفت:
– همسایه مش ذوالقر می‌گفت، دماغ عرفان شکسته. انگار بردنش شهر دکتر. حالا نمی‌دونم شلوغش می‌کرد، یا راستی شکسته.

سهیل با ترس من و برادرش رو نگاه کرد و آروم به دیوار تکیه داد و زانوهاش رو بغل گرفت. متاسف سری تکون دادم و رو به سلمان گفتم:
– از درس و مدرسه چه خبر؟

– خبری نیست، امتحانهام تموم بشه راحت شم.

– کنکور چی؟

چایی رو تو نعلبکی ریخت و قندی توی دهنش گذاشت و در حالیکه نعلبکی رو به لبش نزدیک می کرد، لب زد:

– کنکور منکور سرش گرده!

-نمی‌خوای دانشگاه بری؟ پس این همه بابات…

– گندم، بی خیال! درس به چه دردم می‌خوره؟ می خوام برم سر کار، کنکور مال ادم بی آر و درده!

-‌ چه حرفیه می‌زنی؟ مثلاً می‌خوای کشاورز بشی، چهار سال صبر کن مهندس کشاورزی شو. من اگه جای تو بودم و شرایطم برای درس خوندن…
– خودت نخواستی! می‌تونستی با من بیا و با من برگردی!

– مسیر من فرق داشت.

– یکم زودتر راه می افتادیم.

-چقدر می‌خواستیم زودتر بریم؟ نمی‌شد سلمان!

– می‌تونستی غیرحضوری درس بخونی. منم کمکت می‌کردم. هنوز هم دیر نشده، اگه دوست داری…

– ولش کن. همون تا سوم راهنمایی بستمه.

سلمان سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. نگاهی به سهیل کردم. دستی روی سرش کشیدم و گفتم:
– غصه نخور، حالا ایشالا که چیزی نشده.

– اگه بمیره، من رو میندازن زندان؟

صدای قهقهه سلمان بلند شد. من لبخندی زدم. سهیل اخمی کرد و با عصبانیت به سلمان گفت:

– زهرمار، من رو می‌خوان بندازن زندان، تو می‌خندی.

خنده اش رو کمی کنترل کرد و گفت:
– اتفاقاً زندان برات خوبه، زندانی توالت که شدی افاقه نکرد. بلکه اونجا درست شی!

سهیل که اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود به من نگاهی کرد.
-عمه؟

صداش ملتمس بود.

-جونم! اتفاقی نمیوفته.

– آخه اون داره می‌خنده!

به سلمان چشم ‌غره‌ای رفتم. دستهاش رو بالا گرفت.
-ببخشید…ببخشید!

سر سهیل رو توی بغلم گرفتم و روی موهای تیز و کوتاهش رو بوسیدم. توجهم به پدر پیرم جلب شد. توی سر و صدای ما چرت می‌زد و تو عالم خودش بود. آروم گفتم:
– سر و صدا نکن، بذار آقاجون بخوابه، منم برم برات ماکارونی درست کنم.

سلمان گفت:
– گندم، فقط تو رو خدا توش سویا نریز!

– ولی مامانت گفت بریزم.

– مامان من فوبیای تموم شدن گوشت رو داره. دیروز قیمه درست کرده بود با دو تا دونه گوشت. وقتی هم که می‌گم چرا، می‌گه ستاره و شوهرش یه وقت میان خونمون، آبرومون می‌ره.

سهیل از جاش بلند شد و در حالی که به طرف حیاط می‌رفت گفت:
– از ستاره و اون بچه ونگ ونگیش بدم میاد.

رفتنش رو تماشا کردم و متعجب به سلمان خیره شدم. سلمان نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت:
– به ستاره و بچه‌اش حسودی می‌کنه، نه اینکه بابا تینا رو خیلی تحویل می‌گیره، هر چی هم بهش می‌گیم که نکن جلوی سهیل، بازم گوشش بدهکار نیست. روزی که ستاره می‌خواد بیاد اینجا، روز عزای اینه.

متاسف سری تکون دادم و از جام بلند شدم. به آشپزخونه رفتم. سهیل کنار در آشپزخانه روی زمین نشسته بود و زانوهاش رو بغل گرفته بود. نمی‌دونستم چیکار کنم تا از این حالت در بیاد. کمی در حال کار کردن باهاش حرف زدم، ولی فایده‌ای نداشت.

ماکارونی رو دم کردم و سس مخصوص سلمان رو هم آماده کردم. سبزی‌ها رو شستم و توی آبکش ریختم. وسایل سفره رو گذاشتم و به سالن خونه بردم.

سفره رو پهن می‌کردم که صدای باز شدن در خونه اومد. سلمان از پنجره نگاهی انداخت و گفت:
-مامانه!

همه به هم با تعجب نگاه کردیم. چند دقیقه بعد در سالن باز شد و منظر وارد خونه شد. سلامی کرد و نگاهی به سفره انداخت.

جواب سلامش رو دادیم.
-خوبه، به موقع رسیدم.

چادرش رو گوشه سالن انداخت و کنار سفره نشست. کفگیر رو از من گرفت و دیس رو به قابلمه نزدیک کرد. سلمان گفت:
– مغازه رو بستی؟

-آره، هم خسته شدم، هم گشنم بود. هم باید نماز می‌خوندم.

– آخه بابا…

– چه جوری می‌خواد بفهمه؟ کسی اینجا دهنش لق نیست، مگر اینکه تو بگی، که بعید هم نیست بگی!

سلمان کمی با لبش بازی کرد و چیزی نگفت. با اشاره به چشم و ابرو از سلمان پرسیدم که چی شده! سرش رو نامحسوس تکون داد و لب زد:
– بعدا!

بابا رو به منظر گفت:
– دستهات رو می می‌شستی، بعد می‌اومدی سر سفره!

منظر بدون نگاه به بابا گفت:
– می‌اومدم شستم.

دیگه کسی چیزی نگفت و غذا رو توی سکوت خوردیم. وسایل سفره رو جمع کردم و به آشپزخونه بردم. ظرف‌ها رو توی سینک گذاشتم و آب داغ روشون باز کردم. هنوز شروع به شستشو نکرده بودم که متوجه حضور سلمان شدم. نگاهش کردم و گفتم:
-اومدی تو ظرف شستن ظرف‌ها کمکم کنی؟ مامانت بفهمه با مسلسل اعدامم می‌کنه.

– داشت نماز می‌خوند.

– راستی چی شد سر سفره، چی کار کرده بودی مامانت شاکی بود؟

کنارم ایستاد. شیر آب رو بستم و مایع ظرفشویی روی اسکاچ ریختم. اولین بشقاب رو برداشتم.

-دو سه هفته پیش داشتم می‌اومدم خونه، مهرداد رو دیدم، سر کوچمون وایساده بود.

دست هام شل شد. بشقاب رو بدون رها کردن توی سینک گذاشتم. لبم رو تر کردم و به حباب های کف روی اسکاچ خیره شدم. صدای قلبم رو می‌شنیدم. سلمان ساکت شده بود.

سلمان ساکت شده بود. داشت رفتار من رو می‌سنجید. به خودم اومدم و بشقاب رو محکم گرفتم و اسکاچ رو به بدنش کشیدم.

– خب؟

جوابی ازش نشنیدم. سر چرخوندم و نگاهش کردم. تو صورتم عمیق شده بود. با نوعی بی خیالی که سعی در طبیعی بودنش داشتم، لبخندی زدم و دوباره گفتم:
– خب، بعدش؟

– تو هنوز حواست پیش مهرداده، مگه نه؟

بشقاب رو توی اون یکی لگن سینک گذاشتم و گفتم:
– معلومه که نه!

دروغ می‌گفتم. این روزها دروغ با رگ و پیم عجین شده بود. باید به فرشته سمت چپم سختی کار می‌دادند.
ماهیچه‌های لبم می‌لرزید. صورتم رو به طرف خودش برگردوند. لبهام رو توی دهنم جمع کردم تا لرزشش رو کنترل کنم. نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت:
– من و تو با هم بزرگ شدیم. اسمشه که تو عمه منی، ولی تو خواهرمی، زیر و بمت رو می‌شناسم. می‌دونم تو دلت چه خبره، وگرنه که به هیچ دردی نمی‌خورم.

یه مدت ساکت ایستاده بودیم و هیچ کاری نمی‌کردیم. سکوت رو سلمان شکست.

-مهرداد فقط به خاطر تو سر کوچه می‌پِلِکه، وگرنه هیچ دلیل دیگه‌ای نداره اینجا سر کوچه بره و بیاد… اینکه چرا چند سال پیش دست تو رو گذاشت تو پوست گردو و رفت هم…

به طرفم برگشت.

– گندم، اما و چرا و اگر رو ول کن. به من بگو تو دلت چی می‌گذره؟

اشکهام سرازیر شد و لب زدم:
-دل من خیلی غلط بکنه بخواد چیزی توش بگذره! یه خواستگار دارم، زنش می‌شم و برای همیشه مهرداد و پرونده‌اش رو می‌زارم دم کوزه.

– مهرداد هم چند سال پیش پشت کرد به عشقش و رفت، ولی دست روزگار دوباره آوردش سر همین کوچه. با قسمت نمی‌شه جنگید عمه.

-برای جنگیدن با قسمت دلیل می‌خوام که ندارم.

– یادمه وقتی مادر شیرین اومد اینجا خواستگاری، همه ما می‌دونستیم که نظرش روی توعه، ولی بابا اسم ستاره رو انداخت جلو و تو برای شیرزاد نجنگیدی، چون دلیلی نداشتی، ولی یادمه برای مهرداد می‌جنگیدی، اون موقعی که گفتند می‌خوایم بیایم خواستگاری و بابا مخالف بود…یادته؟ چهار سال پیش من چهارده سالم بود، قشنگ یادمه! جنگیدی چون دلیلی داشتی، چون عاشق بودی. چند ساله می‌بینم نگاهات به خونه عمو ولی رو، می‌بینم هنوز که اسم مهرداد میاد چه حالی می‌شی. یعنی باور کنم همه دلیلت برای جنگیدن…

وسط حرفش پریدم.

– الان هم برای نجنگیدنم دلیل دارم، دلم شکسته. نمی‌خوام دوباره له بشه. مهرداد می‌گه فکر می‌کردم شوهر کردی، ولی نباید مطمئن می‌شده؟

لبخندی زد و ابرو بالا داد و گفت:
– پس باهاش حرف زدی! چشمم روشن! الان من باید غیرتی بشم دیگه؟

نگاه ازش گرفتم و به اطرافم کمی نگاه کردم.

– نترس، کسی اینجا نبود. کجا و چطوری دیدیش؟

جوابش رو ندادم و به مایع کمر باریک ظرفشویی خیره شدم.

– من شکل غیرتی شدنم با مال بابا فرق داره. باهام حرف بزن گندم. من که می‌دونم سر دلت هنوز حواست پیش پسر آقای یدیه.

کمی صبر کرد و من چیزی نگفتم.

– باشه، پس هیچی نمی خوای بگی!

به طرف در خروجی آشپزخونه قدم برداشت. گفتم:
– حالا چرا مامانت سر سفره شاکی بود.

همانطور که به طرف در می‌رفت، آروم گفت:

– چون بهش گفتم مهرداد رو سر کوچه دیدم، اونم گفت به بابات نگو، ولی من گفتم. بابا هم رفته سر زمین آقا یدی و یه کم سر و صدا کرد.

از آشپزخونه بیرون رفت. چشمهام گرد شد. کی اونجا رفته بوده؟ اگه من رو سرِ زمین آقا مرتضی می‌دید؟ وای…

لبم رو به دندون گرفتم. خطر از بیخ گوشم رد شده بود. دوباره مشغول شستن ظرفها شدم. آخرین دونه بشقاب رو آب می‌کشیدم که صدای سلمان از پشت سرم بلند شد.

– گندم، بابام اومده. یه بشقاب غذا براش گرم می‌کنی؟

بشقاب رو توی آبکش گذاشتم و سر چرخوندم.

-کی اومد من نفهمیدم؟

– همون موقعی که من و تو داشتیم حرف می‌زدیم، تا الانم داشت با مامان بحث می‌کرد که چرا مغازه رو بسته و اومده خونه.

باشه‌ای گفتم و سلمان رفت. زیر قابلمه رو دوباره روشن کردم و تو یه مجمه وسایل چیدم. سینی رو برداشتم و توی دلم بسم الله گفتم. باید الان جواب پس می‌دادم. از آشپزخونه بیرون رفتم. در سالن باز بود و صدای جر و بحث منظر و فرامرز می‌اومد.

– حالا این دو رکعت نماز رو یه ساعت دیگه می‌خوندی، چی می‌شد؟

– من چه می‌دونستم اینقدر زود میای! فکر کردم مثل سری پیش می‌خوای بزاری آخر شب. اون موقع که دیگه نمی‌شه نماز ظهر خوند.

-سری پیش تصادف کردم.

– اتفاقه دیگه، معلوم نمی‌کنه که، اگه این دفعه هم می‌افتاد!

-خیلی دوست داری بیوفتم بمیرم، آره؟

-کی حرف از مردن تو زد؟ اصلا مگه در مغازه وایسادن، وظیفه منه که طلبکاری؟

– زندگی تو نیست دیگه! نون دونی تو نیست دیگه!

– صلوات بفرستید.

این صدای بابا بود که عروس و پسرش رو به آرامش دعوت می‌کرد. نفسم رو سنگین بیرون دادم. تو چه شرایطی داشتم از خودم رونمایی می‌کردم.

به در نیمه باز سالن رسیدم. به پهلو ایستادم و آروم در رو هول دادم و وارد شدم. سلامی ‌کردم و خسته نباشید گفتم. جواب سلامم رو داد و با اخم نگاهم کرد. دلم هری ریخت و نگاه ازش گرفتم و به محتویات توی مجمه دادم.

مجمه رو روی زمین و مقابلش گذاشتم.

– تو صبح کله سحر کجا رفته بودی؟

– رفته بود سبزی بیابونی بچینه.

هر دو به منظر که گوینده این جمله بود، نگاه کردیم.

– گفتم منظر، کجا رفته بوده؟

منظر پشت پلکی نازک کرد و صورتش رو برگردوند. فرامرز دوباره نگاهم کرد.

-تو مگه کارگر سرِ زمینی که صبح خروس خون از خونه می‌ری بیرون؟ اینقد که کسی بهت چیزی نگفته، فکر می‌کنی بی صاحابی؟

صدای بابا به حمایت از من بلند شد.

– فرامرز، من هنوز زنده ام.

فرامرز به بابا نگاه کرد.

– همون‌ تو نذاشتی من به این چیزی بگم که اینجوری شده. می‌ذاشتی درستش می‌کردم.

– مثل ستاره؟

-ستاره مگه چشه؟ دختر به اون خانمی، شوهر کرده داره زندگی می‌کنه.

– شوهر کرده؟…شوهر کرده چون شوهرش دادی. کاری که نذاشتی من برای گندم بکنم. وگرنه اونم الان تو خونه شوهرش بود و تو خونه تو اینجوری خم و راست نمی‌شد و مجبور نبود به خاطر کاری که اشکالی هم نداشته به تو جواب پس بده. تمام دخترها و زن‌های این ده سر صبح می‌رن سبزی چینی. چطور برای اونها ایرادی نداره، برای گندم من داره! هفته پیش تو یه دسته پونه آوردی خونه ما، باد به غبغب انداختی که بچم ستاره رفته چیده. چطور ستاره بچینه خوبه، گندم بره بده؟

-بابا، من کی گفتم بده؟ می‌گم چرا نگفته رفته!

فرامرز اسم ستاره رو شنیده بود و از موضع خودس کوتاه اومده بود و این از تن صدای آرومش کاملا مشخص بود.

– به کی باید می‌گفت، به من یا تو؟ به من که گفته بود، اصلاً خودم بهش گفته بودم بره.

بابا نیم خیز شد و رو به من گفت:
– یه دقیقه اومدیم مهمونی باید سین جیم پس بدیم.
فرامرز نچی کرد و گفت:
-حالا کجا می‌ری؟

-خدا رو شکر که سقف بالای سر دارم.

-بابا خستم، تو رو خدا تو دیگه با این کارات اعصابم رو بهم نزن.

– خستگیت هم مثل بقیه نیست. از وقتی اومدی به اون بچه پریدی، با زنت بحث کردی، الانم نوبت خواهرته! نکردی احترام موی سفید من رو نگهداری!

ایستادم. بابا رو به من گفت:
– من می‌رم، تو هم هر وقت دوست داشتی بیا.

منظر ایستاد و همراه سلمان بابا رو بدرقه کردند. فرامرز همچنان نشسته بود و به مجمه نگاه می‌کرد و من و پاهام مثل یه مجسمه خشک شده بودیم. به این فکر می کردم که اگر می‌فهمید من کجا بودم و چی‌کار می‌کردم، چی می‌شد؟

متوجه نگاه‌های فرامرز شدم. از فکر خارج شدم و نگاهش کردم.

– این غائله همش زیر سر توعه ها. با اون غلطایی که کردی، هزار حرف پشت سرته. بتمرگ خونه، که ببینم چی‌کار می‌شه کرد. هی ول نشو تو کوچه و بیابون.

از جام بلند شدم و بی هیچ حرفی به طرف حیاط رفتم. جای موندن نبود. منظر وارد اتاق شد و نیم نگاهی به من انداخت.

– داری می‌ری؟

سر تکون دادم.

-پس سهیل رو هم با خودت ببر. می‌خواد بره دستشویی.

باز هم سر تکون دادم و از در خارج شدم. دمپایی می‌پوشیدم که منظر به فرامرز گفت:

– این پسره هست، اسمش یادم رفته، برادرزاده صَفی تراکتور. همون که تازه اومده پیش عموش، ده بالایی!

– خب؟

-سیاه و آفتاب سوخته است، موهاش رو می‌تراشه، هیلکش هم ریزه میزه و کوتوله است!

– گفتم خب!

-سر ظهری اومده بود مغازه دنبالت می‌گشت.

– دنبال من؟ نگفت چی کار داره؟

-نه، نگفت. گفت با خودش کار دارم. گفتم فردا بیاد یا شب.

مشخصات این پسر رو کمی تو ذهنم مرور کردم و رسیدم به همون مزاحم امروز که می‌خواست خوره صورت من رو ببینه.

به خودم پوزخند زدم. اون کجا و فرامرز کجا؟ چه کار می تونه داشته باشه با برادر بد اخلاق من؟

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.