رمان گندم

رمان گندم/پارت سه

وارد خونه شدم و در رو بستم. چادر سفید نماز رو روی بند رخت انداختم و خودم به سایه کوتاه دیوار کنار باغچه پناه بردم. گوشه دیوار نشستم و زانوهام رو توی بغلم گرفتم. گذر زمان رو حس نمی‌کردم. فقط همون گوشه با زانوهایی که از تنهایی در آغوش گرفته بودم، ساکت نشسته بودم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم، به دیوارک های آجری باغچه خیره بودم.

با صدای باز شدن در قُر شده خونه به خودم اومدم. سایه دیوار ده سانتی بلندتر شده بود. بابا وارد خونه شد و نگاهم کرد. اخم ریزی کرد.

– چرا اینجا نشستی؟

چه جوابی می‌دادم؟ که مهرداد اومد و من در رو باز کردم و با هم برای فردا، همون جایی که تو چهار سال و نیم پیش من رو باهاش دیدی و بعد هم یه سیلی مهمون صورتم کردی، قرار گذاشتم. بی اراده دست روی صورتم گذاشتم. من با عشقم همه اعضای این خونه رو شکستم و در آخر هم خودم تیکه و پاره شدم.

بابا لبخند زد و گفت:
– پاشو بیا تو. دوست داشتی یه چایی هم به بابات بدی، بد نیست!

لبخند زورکی و نصفه و نیمه‌ زدم و از جام بلند شدم. به آشپزخونه رفتم. زیر کتری رو روشن کردم. کاش می‌تونستم بفهمم، مهرداد مسجد رفته یا نه؟ بابا رو دیده یا نه؟

رفته یا نرفته، به تو چه! به من چه؟ به من ربط داره! مهرداد همه چیزش به من ربط داره. اون یه مرد غریبه است، از کی به تو ربط پیدا کرد؟ از همون روزی که انار دستم داد و حواس من رو به خودش پرت کرد. چرا حواسم به مردهای دیگه نیست؟ چون اونها ادعای عاشقی نداشتند ولی داستان من و مهرداد رو همه فهمیدند. عاشقی رو اون بود که یادم داد.

کتری جوش اومد. سریع چایی دم کردم. استکان و نعلبکی آماده کردم و کمی توت و کشمش توی قندون ریختم. دوتا سیب شستم و توی پیش دستی گذاشتم. چاقویی کنارش مهمون کردم و توی یه سینی چیدم. در اخر هم قندون رو کنارشون چپوندم و یه چایی خوشرنگ با عطر هل و دارچین توی استکان ریختم و کنار اشیای توی سینی گذاشتم و به طرف اتاقی که پدرم توش نشسته بود، رفتم.

خونه ما دو تا اتاق داشت که در هر دو به طرف حیاط کوچک و نقلی باز می‌شد. یکی از اتاق ها بزرگتر بود و شاه نشین و مخصوص پذیرایی از مهمون و جایگاه همیشگی بابا. تلویزیون داشت و ستاره اسمش رو اتاق جلسه و دعوا گذاشته بود، چون پدرم و پدرش همیشه اونجا جلسه می‌گذاشتند و در آخر صحبت ها هم به بحث و دعوا تبدیل می‌شد و قهر فرامرز. اتاق کوچکتر هم که پستو داشت مال من بود

وارد اتاق شدم. بابا روی بالش لم داده بود و به تلویزیون نگاه می‌کرد. سینی رو جلوش گذاشتم. نیم نگاهی کرد و زیر لب تشکر.

پیش دستی حاوی سیب و چاقو رو جلوی خودم کشیدم. کاش می‌تونستم بپرسم که مهرداد مسجد رفته یا نه! جراتش رو نداشتم. بابا اگر صلاح نمی‌دید، حرفی نمی‌زد.

شاید هم اگر سر حرف رو باز کنم، بتونم چیزی از زیر زبونش بکشم.

سیب رو تکه تکه کردم. تکه‌ای به طرف پدرم گرفتم. سیب رو از دستم گرفت و به طرف دهنش برد.

نیم نگاهی به تلویزیون انداختم. مستندی در مورد انقراض نوعی حیوون به نام جبیر بود. به آهو شباهت زیادی داشت. مهرداد همیشه چشمهای درشت من رو با چشم های آهو مقایسه می‌کرد.

– بابا می‌دونستی سیب چقدر فایده داره؟

لب باز کردم و بدون توجه به علاقه پدرم به مستندهای حیات وحش از خواص بی نظیر سیب گفتم، تا شاید به من توجه کنه و از مهردادی که احتمالا به مسجد رفته بگه.

پدرم گاهی به من نگاه می‌کرد و گاهی به تلویزیون. هر چیزی در مورد سیب می‌دونستم گفتم. حتی داستان کوتاهی هم تعریف کردم. اطلاعاتم در مورد سیب تموم شده بود، ولی بابا کلامی حرف نزد.

استکان چایی رو از توی سینی برداشتم و به طرفش گرفتم. این بار نوبت خواص توت و کشمش بود و توصیه پزشکان مرکز بهداشت، در مورد استفاده کمتر از قند. بابا چاییش رو تلخ خورد و استکان خالی از چای رو روی نعلبکی گذاشت.

دهنم حسابی کف کرده بود. به اطرافم نگاه کردم، چیزی نبود که بتونم در موردش حرف بزنم. کاش یکم در مورد جبیر می‌دونستم. نفسم رو آه مانند بیرون دادم و آخرین تیر توی چله رو هم پرتاب کردم.

– چه خبر؟

بابا نگاهم کرد و لبخند معناداری زد و گفت:
– رفتم به مش یعقوب گفتم که خواستگارت آخر هفته بیاد.

وارفته به بابا نگاه کردم. چی فکر می‌کردم و چی شد! بابا فکر کرده که من پر حرفی کردم که از خواستگارم خبر بگیرم. لب گزیدم و سر به زیر شدم.

بابا صاف نشست و ادامه داد:
-جوادم دیدم. گفتم چرا آلو تو دهنت خیس نمی‌خوره. اولش که اصلاً حاشا می‌کرد، بعد که باباش عصبانی شد گفت، که به فرامرز نگفته، به برادر شیرین گفته.

سر بلند کردم.
– یعنی به شوهر ستاره؟

– نه، به همونی که با هم دوستند. اونم رفت تو خونشون گفته، ستاره هم فهمیده به باباش، فرامرز گفته. فرامرزم پا شده اومده اینجا، برای شاخ و شونه کشیدن.

زیر لب به فرامرز بد و بیراهی گفت. ظرف ها رو توی سینی چیدم و خواستم بلند شم که بابا گفت:
– بابا جان، ببین تو خونه چیزی کم و کسر نداشته باشیم. طرف شهریه، نمی‌خوام تو ذوقش بخوره.

از جام بلند شدم و به طرف در چرخیدم. از شیشه در چوبی خرپشته خونه همسایه روبرویی توجهم رو جلب کرد. چشم های نگهبان پشت پنجره‌های اون خونه به یادم اومد. اگه به گوش بابا برسه، خیلی برام بد می‌شه. شاید اگر خودم بهش بگم، بهتر باشه. به طرف پدرم برگشتم و صداش زدم. نگاهم کرد. دل دل می‌کردم.

– بابا… امروز که شما رفتی … چیز شد…

-چی شد؟ فرامرز اومد اینجا؟

سر تکون دادم. تا پشیمون نشدی بگو.

-مهرداد اومد در خونه…گفت با شما کار داره.

سر به زیر شدم. نگاه عمیقش رو روی خودم حس می‌کردم.

-کدوم مهرداد؟

مگه ما چند تا مهرداد توی این چند تا ده داریم؟ آب دهنم رو قورت دادم.

– مهرداد راستگو… پسر آقا یدی.

هر کاری کردم نتونستم بگم شوهر انارگل، داماد عمو ولی.

سکوت پدرم باعث شد تا با بالای چشم نگاهش کنم. به زمین نگاه می‌کرد و توی فکر بود. چرخیدم و در نیمه باز رو با دست آزادم باز کردم.
– نگفت چی کار داره؟

بدون این که برگردم، گفتم نه!

-چیز دیگه‌ای نگفت؟

چرا گفت. باهام قرار گذاشت، ولی چطور این رو بهت بگم. فرشته سمت چپم رو با قلم و کاغذ، آماده نوشتن حس کردم. پا توی حیاط گذاشتم و گفتم:
– نه، نگفت.

تعداد گناهانم این روزها خیلی بالا رفته بود. پا تندکردم و با قدمهای کشیده خودم رو به آشپزخونه رسوندم. سینی رو روی سینک گذاشتم و با اخم به خوراکی‌های توی سینی نگاهی کردم و به چرت و پرت هایی که در مورد خواص خوراکی ها به پدرم تحویل داده بودم فکر کردم.

سر بلند کردم و بی هدف نگاهی به دور و برم انداختم. یاد مهرداد چهار سال توی زندگی من بود و من داشتم باهاش زندگی می‌کردم و حالا یه نصفه روز پیداش شده بود و زندگیم رو ازم گرفته بود.

اشکم سرازیر شد. گوشه‌ی آشپزخونه، کنار تنها کابینتش کز کردم و به موکت سیاه و آبی کف آشپزخونه خیره شدم و به عاشقانه هام با بی وفاترین مرد دنیا فکر ‌کردم.

توی همین آشپزخونه بود که براش شیرینی پنجره‌ای درست کردم و با چه مشقتی بهش رسوندم. چقدر اشتباه می‌کردم.

حرکت سایه‌ی روی موکت آشپزخونه توجهم رو جلب کرد. چشمم به دنبال صاحب سایه گشت و به قامت قاب شده پدرم بین چهارچوب در آشپزخونه رسید. نگاهش روی رد اشک های من بود. سریع پاکشون کردم و ایستادم. هول شده بودم. نمی‌دونستم چیکار کنم.

امروز پیش این پیرمرد آبرو برام نمونده بود. کمی نگاهم کرد و بعد از یک دقیقه آروم چرخید و رفت. لبهام رو به هم فشار دادم و حسابی به خودم بد و بیراه گفتم. صدای باز و بسته شدن در خونه بلند شد. از پنجره نگاهی به حیاط انداختم. یعنی کجا رفت؟

چند دقیقه‌ای کنار پنجره ایستادم. از قاب پنجره به تابلوی آبی آسمون نگاهی کردم. بچه ابر‌های کوچیک پنبه ای روی فرش آبی آسمون بازی می‌کردند.

مغزم هیچ فرمانی نمی‌داد. کمی برنج خیس کردم. باید فکر مهرداد رو فعلا از سرم بیرون کنم. فردا باید حتماً کلاس خیاطی می‌رفتم و باید روی الگوی جدید کار می‌کردم.

مشمای سفید رنگی که شیرین بهم داده بود رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم. به اتاق خودم رفتم و سعی کردم اتفاقات این نصفه روز رو کلا از مغزم بیرون بندازم، ولی مگه می‌شد! مهرداد مثل یک نرم تن از هر روزنه ای وارد می‌شد و روی قالیچه افکارم قدم می‌زد.

الگوهای کشیده شده و آماده رو از توی مشما بیرون کشیدم و توضیحاتی که شیرین داده بود رو خوندم. یه آستین پفی بود. چند روز پیش یکی شبیه همین رو درس داده بود. اون یکی بالاش اوزمان خورده بود و از بالا پف می‌کرد و این یکی از پایین.

اشل و مداد رو برداشتم و یکی شبیه همونی که شیرین کشیده بود، کشیدم. من روی کاغذ خط می‌کشیدم و خاطرات تلخ اون روزها، دفتر نقاشی مغزم رو خط خطی می کرد.

دقیقاً شش ماه بعد از اون روزها بود. مادرم چهار ماه بود که به رحمت خدا رفته بود. به پیشنهاد خاله طلعت توی کلاس های جهاد ثبت نام کردم. به نظر خاله خیاطی برای هر دختری لازم بود. با اینکه خودم قلاب‌بافی دوست داشتم، ترجیح دادم به حرف خاله گوش بدم، ولی فقط دو روز سر کلاس رفتم. و حالا بعد از سه سال و اندی به همون کلاسها رو آورده بودم. توی کلاس من بودم و معلم و شیرین. هیچ کس اجازه نمی داد دخترش کنار دختری بشینه که پسر آقا یدی اسمش رو تو همه کوچه های ده فریاد زده. دستش رو گرفته و به همه هشدار داده که می‌شکنم قلم پایی رو که در خونه علی‌اقا به اسم خواستگار پیداش بشه.

چسب رو برداشتم و اوزمان‌های روی الگو رو با دقت چسبوندم و قسمتهای اضافی کاغذ رو قیچی کردم.

کاش می‌شد خاطرات این شیش سال رو هم مثل این کاغذها قیچی بزنم و اوزمان بدم. کجاش رو می‌خوای قیچی بزنی؟ قسمت های مهرداد رو. واقعا؟

ً سر بلند کردم و به در آبی رنگ چوبی اتاقم کمی نگاه کردم. واقعاً این چیزی بود که می‌خواستم؟ حذف مهرداد از خاطراتم؟

از پنجره ی کوچیک در اتاق به آسمون نگاهی انداختم. ابرها رشد کرده بودند و حالا نوجوان شده بودند؛ تعدادشون هم زیاد.

الگو رو برداشتم و کمی فوتش کردم تا چسبش خشک بشه. به ساعت نگاه کردم. دو ساعتی گذشته بود و پدر پیرم معلوم نبود که کجا رفته. شاید رفته پیش مهرداد! اون هیچ وقت این کار رو نمی‌کنه. شاید پیر باشه، ولی غرور مردونه‌اش همیشه غروره.

الگو رو گوشه‌ای گذاشتم و نیم خیز شدم که صدای باز شدن در بلند شد. آفتاب ملایم شده بود و صدای باز شدن در آرومتر.

به طرف در اتاق رفتم و به در حیاط نگاهی انداختم. بابا بود. قوز کمرش کمی بیشتر شده بود. فکر اینکه این قوز به خاطر کارهای منه، همیشه آزارم می‌داد. وارد حیاط شدم.

لبخند زدم و امیدوار بودم که اشک های دو ساعت پیش رو فراموش کرده باشه.

-سلام.

سرش رو تکون داد و جوابم رو خیلی آروم و زیر لب داد.

چند قدمی به طرفش برداشتم و نشاطی به صدام دادم و گفتم:
-کجا رفتی یهو؟

– قبرستون!

پاهام خشک شد. این قبرستون یعنی چی؟ یعنی به من ربطی نداره؟ شاید واقعا رفته سر خاک! شاید به خاطر این که مهرداد تا دم در خونه اومده عصبانیه! شاید…

انگشت سبابه دست چپم رو بین انگشت دست راستم گرفته بودم و فشار می دادم و به پدر رنگ پریدم خیره بودم. چند قدمی به طرف همون اتاق جلسه و دعوا برداشت و نیم نگاهی به صورت من انداخت و گفت:
– رفته بودم سر خاک مادرت، یکم با رفیق نیمه راهم درد دل کردم.

کفش هاش رو درآورد و نگاه از من گرفت.

– بهش گفتم، من این دختر رو ول کردی رفتی زیر خاک؟ دخترها حرف دلشون رو به مادرش می‌زنند، یا به خواهرشون. این دختر نه خواهر داره، نه مادر. منم با این همه موی سفیدم هنوز نمی دونم این غم توی نگاهش، این اشک‌هایی که از چشمهاش میاد، مال چیه!

پا روی آستانه چوبی در گذاشت. مکثی کرد و زمزمه وار ادامه داد.

-شایدم می دونم و خودم رو زدم به اون راه.

نگاهم کرد. توی چشمهام عمیق شد و گفت:
– دلت بند یه چیزیه، عقلت بند یه چیز دیگه. من بند چیم؟ موندم!

نگاه از من گرفت و وارد اتاق شد. کمی به پشت خوابیده کفش های خاکی پدرم نگاه کردم. نفسم سخت بالا و پایین می‌شد.

به آشپزخونه رفتم. لعنت بهت مهرداد، که روز من و پدرم رو این طور خراب کردی!

تا شب خودم رو توی آشپزخونه سرگرم کردم. دلم نمی‌خواست با پدرم چشم تو چشم بشم.
با اینکه خیلی خسته بودم، یه غذای مفصل گذاشتم تا بهانه‌ای دست علی آقا ندم.

بدنم کوفته بود و نیاز به حموم داشتم، اما باید تا آخر شب که فشار آب زیاد بشه صبر می‌کردم.

فرامرز دو سالی می‌شد که قرار بود برامون تانکر آب بگیره و هر بار یه بهانه‌ای می‌آورد. برای خودشون گرفته بود، اما برای ما زورش می‌اومد. دیگه به این فشار آب عادت کرده بودم. وسایل مربوط به سفره رو توی یه مجمه‌ی بزرگ چیدم و به طرف اتاق پدرم راه افتادم.

آسمون ابری بود و بوی بارون می‌اومد. کاش این ابرها امروز صبح توی آسمون جشن بارون می‌گرفتند، تا مغز من اینجور توی گرمای خورشید نجوشه.

وارد اتاق شدم. بابا با تلویزیون کوچیک خونه سرگرم بود. سفره چیدم و براش غذا کشیدم. داروهاش رو از پشت پشتی بیرون کشیدم و با یه لیوان آب جلوی دستش گذاشتم. از جام بلند شدم. نگاهم کرد.

– خودت نمی‌خوری؟

– فشار آب الان خوبه، می خوام برم حموم، شام بخورم سنگین می‌شم.

نگاهش روی مشمای داروها داد و گفت:
– این روزا زیاد حموم می‌ری، قبلا اینجوری نبودی!

لحن کلامش خاص بود. انگار از کار یواشکی من سر درآورده بود. خودت رو لو ندی، اون چیزی نمی‌دونه!

من و منی کردم و جواب دادم:
– آخه هوا گرمه، زیاد عرق می‌کنم.

چیزی نگفت و صاف نشست. مشمای داروها رو برداشت. سریع از توی اتاق بیرون اومدم و به حموم رفتم.

عرق و خاک صبح رو از روی تنم شستم. جلوی آینه حموم ایستادم و به دختر توی آینه خیره شدم.

موهای خیس و پر از حلقه‌ام چسبیده به هم تا روی کمرم نامرتب و در هم ریخته بودند. دستی بهشون کشیدم و حوله رو روشون انداختم.

کمی جلوتر رفتم و توی صورتم عمیق شدم. نیمکره بالایی صورتم آفتاب سوخته شده بود. خوبه که پوست صورتم خیلی هم سفید نیست و این تفاوت رنگ رو خیلی نشون نمی‌ده. خودم رو دلداری می‌دادم، چون خاله طلعت امروز متوجه شده بود که می‌گفت به خودت برس.

نگاه توی صورتم تابوندم. موهای اضافی صورتم زیاد بود و ابروهام حسابی پرپشت.

کمی خودم رو بدون موهای زائد تصور کردم. تو خیال خودم اضافه های ابرو رو چیدم و یک هلال خوشگل از توش در آوردم. لبخند تلخی به خیالاتم زدم و تو مردمک سیاه چشمهام خیره شدم.

زیبا ترین عضو صورتم چشم های درشت و سیاه هم بود، که فر مژه هام اون رو درشت تر و زیباتر کرده بود. به خاطر همین چشم‌ها بود که مهرداد همیشه بهم می‌گفت آهو.

اهی کشیدم و نگاه از آینه گرفتم. لباس پوشیدم و از حموم بیرون اومدم. بارون نم نم حیاط سیمانی خونمون رو خیس کرده بود. به اتاق پدرم رفتم، خوابیده بود. روش رو کشیدم و سفره رو جمع کردم. سرپا کمی غذا خوردم و به اتاقم رفتم.

نمازم رو تند تند خوندم و همونجا کنار سجاده دراز کشیدم. خیلی وقت بود که دیگه دعا نمی‌کردم. حس می‌کردم که دیگه خدا صدام رو نمی‌شنوه.

نگاهم به سمت پستو رفت. یادگاریهایی که از دوران عاشقیم با مهرداد جمع کرده بودم، دلم رو به سمت پستو می‌کشید.

دلم می‌رفت و مغزم من رو روی زمین میخ کرده بود.

چرا این همه سال، این وسایل رو نگه داشتی؟ اون تو رو ندید و تو از تمام یادگاری‌هاش مثل یک گنج مراقبت کردی؟ در اولین فرصت باید از شرشون خلاص بشی!

به سختی به فرمان مغز عمل کردم و از جام تکون نخوردم. چادر نماز رو روی سرم کشیدم و همونجا خوابیدم.

دوباره من بودم و گندم زاری سبز؛ گندم زاری که تو فصل پاییز تمام خوشه‌هاش سبز بود.

صبح با صدای خروسی که از ساعت دست ساخت بشری دقیق تر بود، از خواب بیدار شدم. کش و قوسی به بدنم دادم. نماز صبح رو خواب مونده بودم. از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. پدرم هنوز خواب بود. دلیلش قرص هایی بود که می‌خورد.

صبحانه رو آماده کردم. وقت داشتم، کلاس خیاطی دیر نمی‌شد. آب و جارویی به حیاط و خونه زدم.

یه مانتو پوشیدم. کفشهای پاره‌ام دیگه قابل استفاده نبود. به پستو رفتم و کفش‌های پلو خوریم رو برداشتم. ساده بود ولی دوستشون داشتم. کمی به جعبه یادگاری‌های مهرداد که ته کمد چمباتمه زده بود بهم چشمک می‌زد، نگاه کردم. اهمیتی به دلبری کردنش ندادم و از پستو خارج شدم.

الگوهای دیروز رو توی کیفم گذاشتم و راهی مسجد شدم.

هنوز به مسجد نرسیده بودم که شیرین رو با همون چادر سیاه با گلهای ریز دیدم که کنار دیواری ایستاده بود و با کسی که پشت دیوار کوچه بود، حرف می‌زد. شکل حرف زدنش تند و تهدید آمیز بود. صداش رو نمی‌شنیدم. نزدیک تر رفتم. شیرین سر چرخوند و من رو دید. سریع چشم از من گرفت و رو به فرد پشت دیوار گفت:
-حالا برو!

لب خونی کردم، وگرنه صدایی نشنیدم. شیرین نگاه از پشت دیوار گرفت و به طرف من اومد. لبخند زد. از اخم تند چند ثانیه پیش تو چهره اش خبری نبود.

سلامی کردم و صبح بخیری گفتم. جوابم رو با همون لبخند داد و گفت:
-چند دقیقه‌ای هست که خانم مُحقی اومده، بدو بریم که شاکی نشه!

با هم به طرف در مسجد حرکت کردیم.

– با کی داشتی حرف می‌زدی؟

نیم نگاهی به صورتم انداخت و با مکثی کوتاه گفت:
– شهاب.

اخمی کرد و ادامه داد:

-اول صبحی، یه حرف‌هایی می‌زنه اعصاب من رو به هم می‌زنه.

سکوتی کردم و بعد از چند قدمی گفتم:
– من فکر می‌کردم قضیه خواستگار رو پدرم به فرامرز گفته، فرامرز به ستاره، ستاره هم به شماها. ولی بعد فهمیدم، بابام اصلا نمی‌خواسته فرامرز چیزی بفهمه، در واقع جواد پسر مش یعقوب به شهاب گفته، شهابم تو خونه گفته، ستاره هم فهمیده به باباش گفته.

شیرین کمی نگاهم کرد و گفت:
– حالا چه فرقی داره چه جوری من فهمیده باشم؟

-تو که فرقی نداره، ولی فرامرز دیروز با بابام کلی بحث کرد که این یارو به درد گندم نمی‌خوره. بابامم خواستگاری رو عقب انداخته، یه موقعی که فرامرزم نتونه کاری کنه.

شیرین روبروم ایستاد. مجبور شدم بایستم.

– نظر خودت چیه؟

– خب، هر دختری باید شوهر کنه.

– همین طوری هر کی از راه رسید باید زنش بشی؟ پس عشقت چی می‌شه؟

-اول اینکه همه زنها و مردها با عشق با هم ازدواج نمی‌کنند. بعد هم، من عشقی ندارم شیرین. عشقم کجا بود؟ یه بار نوجوون بودم، خریت کردم، تاوانشم دارم با نگاه و حرف مردم پس می‌دم.

– ولی مهرداد هنوزم دوست داره.

– مهرداد من رو دوست نداره، دنبال سرگرمی می‌گرده.

-خودتم می‌دونی که اینجوری نیست.

نفس سنگینی کشیدم و از کنارش رد شدم. قدمی به طرف در سبز رنگ مسجد برداشتم. شیرین دوباره با هام هم قدم شد.

– برات مهم نیست که این خواستگارت یه بچه هم داره؟

– شیرین جان، من وقتم برای عیب و ایراد گرفتن و ناز کردن گذشته. دختر بیست و یک ساله توی این روستا یعنی ترشیده! اونم منی که کلی حرف پشت سرمه. خودمم خسته شدم.

به در مسجد رسیدم. هنوز داخل نشده بودم که شیرین گفت:

– مهرداد یه شانس بهتره!

تو صورت شیرین نگاه کردم. نفسم رو دوباره سنگین بیرون دادم.

– مهرداد یه بار با آبروی من و خانوادم بدجور بازی کرد. هیچ وقت یادم نمی‌ره اون روزی رو که دست من رو گرفت و تو کوچه‌های همین ده داد می‌زد گندم مال منه و هست و نیست کسی رو که طرف در خونشون بخواد بره یکی می‌کنم. اون روز چقدر التماسش کردم که نکن، نگو. بعدش چی شد؟ غیرتش کجا رفت؟ چند ماه نشد که سر از خونه عموم درآورد. بابای بیچاره‌ام مریضی مادرم رو بهانه کرد که مثلا من غصه نخورم، همه مال و اموالش رو فروخت رفت شهر که مثلا دخترش حرف مردم رو نشنوه. شیرین اونی که پای این رابطه همه چیزش رو داد من بودم؛ آبروم، مادرم، اموال پدرم. همش هم به خاطر مهرداد بود. حالا دوباره منتظرش بشینم؟

شیرین چند باری پلک زد و لب‌هاش رو به هم فشرد.

– گندم، مادرت مریض بود، به خاطر تو …

-به خاطر من چی شیرین؟ مادرم می تونست با یه روحیه بهتر، بیشتر زنده باشه، ولی نشد، چون همش غصه من رو می‌خورد، چون مجبور شد اسیر دیار غربت بشه.

آهی کشیدم و ملتمس به شیرین نگاه کردم.

– شیرین ولش کن. هم زدن خاطرات به جایی نمی‌رسه. خانم محقی منتظره.

وارد مسجد شدم…

طراحی ساختمون مسجد از همه ساختمون‌های توی ده زیباتر بود. حوض کوچیک آبی رنگی وسطش بود، چند تا اتاق برای آموزش و پایگاه بسیج، اطراف حیاط ساخته بودند. از تماشای کاشیکاری‌های آبی رنگی که روی دیوار مسجد، آیه های قران رو به نمایش می‌گذاشت، هیچ وقت سیر نمی‌شدم. به طرف اتاق گوشه حیاط رفتم. وارد اتاق شدم. صدای قدم‌های شیرین رو می‌شنیدم. خانم مُحقی توی اتاق نشسته بود. سلام کردم و صبح بخیری گفتم. جوابم رو داد. پشت سرم شیرین وارد شد و اونم سلام کرد. محقی کمی جابجا شد و من کنارش روی زمین نشستم. نگاهم کرد. کیفم رو جلوی پام گذاشتم و گفتم:
– ببخشید دیروز نیومدم.
از توی کیفم الگویی رو که دیروز بعدازظهر کشیده بودم، در آوردم و به طرفش گرفتم و ادامه دادم:
– ولی شکل کشیدن الگو رو از شیرین گرفتم و کشیدم. راحت بود.
نگاهی به کاغذ انداخت و گفت:
– می‌خوای دیگه کلاس نیایی، کلا شیرین بهت درس بده؟
تو چشم‌هاش نگاه کردم و سر به زیر شدم. الگو رو از دستم گرفت و نگاهش کرد.
– گندم، اون روزی که اومدم توی این ده برای آموزش، در واقع اومدم که بافت تابلو فرش رو آموزش بدهم، ولی شیرین خواهش کرد کلاس خیاطی هم بزارم. اولش قبول نکردم، اینقدر که تو و شیرین اصرار کردید، من حاضر شدم وقت بذارم و بیام اینجا. اونم فقط برای شما دو نفر. که تو هم یه روز در میون میای! دیروز شیرین به من گفت پدرت ناخوش بوده، منم بلند شدم پرسون پرسون خودم رو رسوندم خونتون. نبود. رفتم در مغازه‌ی برادرت که به از اون جویای حال پدرت بشم، دیدم پدرت نشسته اونجا. ناخوش نبود. تو هم اون اطراف نبودی.
قلبم توی دهنم می‌زد. یعنی به بابا گفته و بابا همه چیز رو دیشب می‌دونسته و چیزی نگفته؟
لب گزیده منتظر باقی حرفش بودم.
-می‌خواستم سراغت رو بگیرم، که گفتم اول از خودت بپرسم. گندم، داری چیکار می کنی؟
نفس راحتی کشیدم. به بابا چیزی نگفته بود، ولی حالا باید جواب خودش رو می‌دادم.
– گندم، سرت رو بگیر بالا. بگو به اسم کلاس خیاطی کجا می‌ری، چی کار می‌کنی؟
حالا باید چی می‌گفتم؟ حس پرنده‌ای رو داشتم که توی تور شکارچی گیر کرده بود، بال بال زدن فایده‌ای نداشت. حالا چطوری بهش بگم؟ اصلا قابل اعتماد هست؟
– می‌ره سرکار!
این صدای شیرین بود که حقیقت رو با چند کلمه کوتاه بیان کرده بود. با تعجب و با چشمهای گشاد بهش نگاه کردم.
– شیرین؟
– جان شیرین! خانم محقی از زنهای بیکار ده نیست که حرف دیگران ورد دهنش باشه، قابل اعتماده، بدونه بهتره، شاید بتونه یه راهنمایی خوب هم بکنه.
نگاهی به خانم محقی انداختم و دوباره طلبکار به شیرین خیره شدم.
-پدرت نمی‌دونه؟
یه بار دیگه به خانم مُحقی نگاه کردم. خودش در جواب خودش گفت:
– چه سوالیه؟ معلومه که نمی‌دونه! اگه می‌دونست که تو کلاس خیاطی رو نمی‌پیچوند!، اگه می‌دونست که اینجوری رنگ و رو نمی‌کردی!
سر به زیر شدم.
-من موندم، توی یه ده به این کوچیکی، چه کاری می‌تونه برای دختر جوونی مثل تو وجود داشته باشه، که بدون رضایت پدرت و اطلاعش رفتی سرکار! اصلاً چرا می‌ری سر کار، مگه به پول احتیاج داری؟
باید جوابش رو می‌دادم، بهش ربطی نداشت، ولی به احترامش باید یه چیزی می‌گفتم، ولی چی؟
-خانم محقی، زندگی گندم یکم پیچ و تاب زیاد داره.
شیرین دوباره نطقش باز شده بود. چپ‌چپ نگاهش کردم. نیم نگاهی به صورتم انداخت و رو به خانم محقی گفت:
– خرج و مخارج زندگی گندم و پدرش، به عهده برادرشه، که پول دادن اونم یه جورایی بی‌منت نیست.
-شیرین خواهش می‌کنم!
شیرین تو چشم‌هام خیره شد.
-گندم تا کی می‌خوای مشکلاتت رو خودت حل کنی؟ تا حالا نتیجه هم گرفتی؟ بذار یه بزرگتر بی‌طرف بدونه، شاید راهنماییت کرد، شاید برات کاری کرد.
خانم محقی الگوی آستین رو روی زمین گذاشت و گفت:
– شیرین جان، اصرار نکن. شاید نمی‌خواد من چیزی بدونم.
رو به من ادامه داد:
-اما من مجبورم این قضیه رو به پدرت گزارش بدم.
ملتمس به خانم محقی نگاه کردم. نفسش رو سنگین بیرون داد.
-ببین گندم جان، تو خودت می‌دونی من با چه مشکلاتی میام اینجا و می‌رم. یه تعداد از هیئت امنای این مسجد و یک عده از مردم، با اومدن من و آموزش‌های من مخالف هستند. اعتقاد دارند من دارم زنها رو پر رو می‌کنم، ولی من هدفم اشتغال زنهای روستاست. نمی‌خوام مشکلی توی این راه برام پیش بیاد. این استفاده تو از ساعت‌های کلاس برای رفتنت به سر کاری که نمی‌دونم چیه، مطمئنم برای من و هدفم مشکل ساز می‌شه.
راست می‌گفت. خیلی‌ها دلشون می‌خواست یه چیزی رو پرچم کنند و کلاس‌های هنری و آموزش خانواده رو توی این روستا به تعلیق بیندازند. ولی با همه این حرف‌ها، نباید چیزی به پدرم می‌گفت.
– خانوم، پدر من به اندازه کافی از دست من و کارهام عذاب کشیده، اگه شما بهش بگید …
لب گزیدم و باقی حرفم رو توی بغض گلوم خفه کردم.
– من می‌دونم تو داری سعی می‌کنی مشکلت رو به روش خودت حل کنی، اما اینجوری یواشکی به نظرت درسته؟

مکثی کرد.
-ببین دخترم، اگه اینجا من اشتباهی بکنم و مخالف‌های این کلاس‌ها بیان در اینجا رو تخته کنند، مسئولش کیه؟ من نمی‌تونم به خاطر تو یه نفر، امید دخترها و زن‌های دیگه رو هم که میان اینجا ناامید کنم.
درست می‌گفت، حرفهاش رو کامل درک می‌کردم. می‌دونستم ممکنه چه مشکلاتی پیش بیاد.
-من مجبورم کلاس خیاطی رو تعطیل کنم.
شیرین جابه‌جا شد و معترض گفت:
-ای بابا، خانم محقی! قرار شد مشکل رو حل کنید، نه اینکه کلاس رو تعطیل کنید.
-شیرین جان، گندم نمی‌خواد از مشکلش چیزی بگه، من چطوری می‌تونم کمکش کنم؟ از طرفی هم نمی‌تونم خطر کنم و به خاطر یه نفر، باعث تعطیلی بقیه کلاس‌ها بشم.
شیرین کمی خودش رو جلو کشید و گفت:
-بذارید من بگم!
-بحث بازگو کردن مشکل نیست، گندم دوست نداره کسی کمکش کنه.
شیرین دیگه چیزی نگفت. سربه زیر بودم و نگاه سنگین هردوشون رو روی خودم احساس می کردم. تو ذهنم ولوله‌ای بود. شاید محقی بتونه کمکم کنه، اما چه جوری؟ راهی نمونده برام. مردم مغزم به جون هم افتاده بودند و هر کدوم یه چیزی می‌گفتند. به شیرین نگاه کردم. لبخندی زد و چشم‌هاش رو بست و باز کرد. به خانم محقی نگاه کردم و آروم گفتم:
-می‌دونم راهی برای کمک کردن به من نیست، اما بهتون می‌گم. قول بدید به کسی نگید.
سری تکون داد و من همون رو به حساب قولش گذاشتم
بعد از کمی سکوت گفتم:
-حدود چهار سال پیش، پدرم زمین‌های کشاورزیش رو فروخت و همراه من و مادرم به شهر رفتیم. مجبور شد این کار رو بکنه. اولش رفتیم خونه برادرم.
کمی به اون روزها و اجبار خانواده‌ام برای کوچ به شهر فکر کردم. از همون لحظه ورودمون به خونه فرزاد، حس مزاحم بودن با رفتارهای زنش بهمون تلقین شد. لب گزیدم و ادامه دادم:
-بالاخره هر چقدر هم که اونجا خونه برادرم باشه، ولی بازم دوست نداشتیم مزاحم باشیم. مخصوصا اینکه مادرم مریض بود و نیاز به مراقبت‌های خاص داشت. دفعه اولمون نبود که به خاطر مریضی مادرم مجبور بودیم بریم خونه برادرم، ولی این بار به نیت موندن رفته بودیم اونجا، چون دیگه راهی نمونده بود که برگردیم.
-می‌گی مجبور شدید، چرا؟ چرا راهی نمونده بود؟
کمی به محقی نگاه کردم. خاطرات اون روزها رو توی ذهنم بالا و پایین کردم که یه جواب پیدا کنم.
-چون …
-چون عاشق شد.
به شیرین نگاه کردم و اون ادامه داد:
-یه عشق آتیشی، که سرانجام هم نداشت. مردم این ده رو هم که می‌شناسید!
نگاهم رو پایین انداختم. خانم محقی گفت:
-خب، بعدش چی شد؟
کمی به اون روزها و به حال بد مادرم فکر کردم و به دردی که می‌کشید. بغض رو پس زدم و گفتم:
-خیلی سریع با پولی که داشتیم، یه آپارتمان کوچیک خریدیم. منم شدم پرستار مادرم. می‌بردیمش بیمارستان و برمی‌گشتیم. سرطان تو همه بدنش ریشه کرده بود. دکتر‌ها هم قطع امید کرده بودند. هر روز بی‌حال‌تر می‌شد و درمان هم روش جواب نمی‌داد. یه روز تو خونه نشسته بودیم که در خونه رو زدند. یه نفر بود با یه سند توی دستش، ادعا می‌کرد که اون خونه مال اوناست و ما باید تخلیه کنیم.
-‌مگه شما سند نداشتید؟
-چرا داشتیم. یه سند مثل همونی که دست اون بود. بعد از صحبتی که با پدرم کرد رفتند کلانتری. معلوم شد یه نفر اون خونه رو به سه نفر فروخته، یکی ما، یکی اون خانواده که با سه تا دختر ده دوازده ساله مستاجر بودند و یکی هم که خونه خریده بود و برای پسرش گذاشته بود کنار. دادگاه گفت تا تکلیف مشخص بشه و اون فروشنده رو پیدا کنند، باید با هم کنار بیاید، اگر نمی‌تونید، اونجا رو پلمپ کنیم. ما که نمی‌تونستیم جایی بریم، این خانواده هم رفتند خونه فامیلاشون. چون صاحب خونشون جوابشون کرده بود. اون یکی هم گفت که من فعلا احتیاج ندارم. یه مدت گذشت، مادرم طاقت نیاورد و به رحمت خدا رفت. برگشتیم ده و توی قبرستون همینجا دفنش کردیم.
قطره اشکی از میون انبوه غم چشم‌هام پایین افتاد. کمی سکوت کردم و یاد حرف‌ها و حدیث‌های مردم افتادم. همون روزها که توی صورتم مرگ مادرم رو تسلیت می‌گفتند و پشت سرم من رو باعث و بانی مرگش می‌دونستند و می‌گفتند من دقش دادم. شاید هم راست می‌گفتند.
-مراسمات که تموم شد، برگشتیم شهر. بعد یه مدت دوباره سر و کله اون یکی صاحبخونه هم پیدا شد. می‌گفت تو خونه مردم کلافه شده، پولی هم نداره که برای اجاره یه خونه دیگه بده. بابا هم خونه رو تخلیه کرد و گفت، شما بشینید. بعدش هم دوباره رفتیم خونه فرزاد؛ برادرم!

… ولی نمی‌تونستیم زیاد اونجا بمونیم. بابام یه کم دست دست کرد، یه سفر مشهد با هم رفتیم، ولی دست آخر برگشتیم ده، میون کلی حرف که پشت سر من بود. آخه دیگه چاره‌ای نداشتیم. پدرم هم دیگه زمینی برای کشاورزی نداشت، پولی هم برامون نمونده بود یه مقدارش خرج مادرم شد و باقیش هم پول خونه‌ای شد که فقط مال ما نبود. فرامرز گفت من خرجتون رو می‌دم. خونه خودمون بودیم، ولی هزینه‌هامون افتاد گردن فرامرز. اولش راحت برامون خرج می‌کرد. ماه به ماه پول به من می‌داد، می‌گفت هر چی می‌خوای بخر، ولی بعد از چند ماه دیگه اون جوری پول نداد و می‌گفت هر چی می‌خوای بیا از مغازه ببر، یا بگو خودم می‌خرم، اونم تازه بعدش کلی حرف منت پشت سرش بود.
نگاهی عمیق تو صورت خانم محقی انداختم و ادامه دادم:
– خانم شما هم زنید، یه چیزایی هست که یه دختر روش نمی‌شه به برادرش بگه من این رو احتیاج دارم، اصلا زشته!
– به زن داداشت بگو، نمی‌تونی؟
-گفتم، ولی هیچ کاری نکرد. زن داداش من جلوی من چیزی نمی‌گه، ولی قشنگ حس می‌کنم که یه جوری من و پدرم رو مزاحم می‌دونه. به هر حال این پولی که میاد تو خونه ما، می‌تونست تو خونه خودش خرج بشه. من هم دیدم اینجوری نمی‌شه، شاید من دلم بخواد یه چیزی برای خودم بخرم که کسی نفهمه، نمی‌خواستم زیر منت داداش و زن داداشم باشم. به خاطر همین هم تصمیم گرفتم برم سرکار. ولی چون می‌دونستم نه پدرم اجازه می‌ده و نه داداش فرامرز، یواشکی این‌کار رو کردم.
-حالا سر چه کاری رفتی؟
-از بین حرفهای برادرم، فهمیدم یکی از آشناهاش داره برای وجین و برداشت محصول زمینش، کارگر می‌گیره. صورتم رو پوشوندم و با یه لباس کهنه، جوری که شناخته نشم، رفتم سرِ زمینش. اون هم گفت اگه کارت خوب باشه، من کاری به اسم و رسمت ندارم. الان هم سه ماهه دارم اون جا ساعتی کار می‌کنم.
– نمی‌ترسی بشناست؟ اینجا محیط خیلی کوچیکه!
– مال این ده نیست، مال ده بالاییه. از اینجا دو ساعت پیاده تا اونجا راهه. صبح زود می‌رم و یه جوری از میانبرها و با سرعت برمی‌گردم که تا ظهر خونه باشم. اون آشنای برادرم هم، من رو وقتی بچه بودم دیده، امکان نداره من رو بشناسه.
– شاید اون نشناسه، ولی یکی دیگه، توی راه یا توی زمین بشناسه!
سکوت کردم و کمی فکر. درست می‌گفت. مهرداد من رو شناخته بود. راستی امروز ساعت ده باهام قرار گذاشته بود. ناخودآگاه به ساعت نگاه کردم. نزدیک نه بود.
تو سر هیچ قراری نمی‌ری. دلم دوباره خودش را به در و دیوار می‌زد و التماس می‌کرد. مطمئن بودم که نمی‌رم، ولی صدای تیک تیک ساعت روی اعصابم خط می‌انداخت.

– شاید، ممکنه!
شیرین میونه رو دست گرفت و با صدایی اوج گرفته گفت:
-شاید؟ ممکنه؟ مهرداد تورو شناخت! ممکنه آقا مرتضی هم شناخته باشه و به روت نیاره، یا هر کس دیگه ای!
خانم محقی رو به من پرسید:
– مهرداد کیه؟
چشم از شیرین گرفتم و به خانم محقی دادم. شیرین گفت:
– کسی که گندم رو دوست داره.
اخمی کردم و رو به شیرین گفتم:
– شیرین خواهش می کنم! دیگه نمی‌خوام از اون چیزی بشنوم.
حس خفگی بهم دست داده بود. تیک تیک ساعت، خاطرات روزهایی که توی شهر بودم، مرگ مادرم، حرفهای مردم! ببخشیدی گفتم و از جام بلند شدم و به طرف حیاط مسجد قدم برداشتم.
هوای آخر خرداد رو به ‌ریه‌هام دعوت کردم. لب حوض آبی رنگ مسجد نشستم و به رقص ماهی‌های قرمز توی آب خیره شدم.

آفتاب ملایم صبح، روی صورتم سایه انداخته بود و آروم نوازشم می‌کرد. نفهمیدم چقدر اونجا نشستم و به ماهی رقصان توی حوض خیره موندم، ولی بالاخره از جام بلند شدم و به طرف در سبز و بزرگ مسجد حرکت کردم. از مسجد خارج شدم. کوچه رو دور زدم و به پشت ساختمون مسجد رفتم.

کمی به جاده خاکی رو به روم نگاه کردم. اثر خنجرهای بارون دیشب روی تن خاک خودنمایی می‌کرد. آروم رو جاده قدم گذاشتم و بی هدف مسیر رو پیش می‌رفتم. به درخت‌های توت کمی نگاه کردم. سر صبح بود و از بچه‌های روی درخت خبری نبود.

کجا می‌ری؟ نمی‌دونم! این مسیر باغ سالاره، می‌خوای بری سر قرار؟ نه، مطمئنم که اونجا نمی‌رم.

به دوراهی رسیدم. به هر دو مسیر کمی نگاه کردم. به مسیری که مستقیم بود و من رو به باغ سالار می‌برد، جایی که مهرداد منتظرم بود و مسیر دوم که به قبرستون می‌رفت. هوای مادرم به سرم زده بود.

پا کج کردم و به طرف خاک عزیزترین کسم حرکت کردم. تو ورودی قبرستون سنگ نوشته دعای اهل قبور رو خوندم و وارد شدم. از روی سنگ‌های کاشته شده روی زمین رد شدم و خودم رو به سنگ سفیدی رسوندم که مادرم زیرش خوابیده بود.

سنگ قبر تمیز بود و این آثار حضور دیروز پدرم بود. کنار قبر نشستم و سرم رو به گلدون بزرگ سنگی بالای قبر تکیه دادم.

– سلام، چطوری سنگ‌ صبورم؟

مرواریدهای اشک از چشمه‌ی چشمم جوشید و روی زمین نیم سوخته صورتم روون شد.

– دلم برات تنگ شده! کاش کمتر اذیت کرده بودم.

لبخندی تلخ زدم.
-بهم می‌گفتی تو مثل صابون از دستم سر می‌خوری، همیشه می‌گفتی کی می‌شه شوهرت بدم از دستت راحت شم،

آب دماغم رو بالا کشیدم و لب زدم:
– حداقل پاشو شوهرم بده، بعد بخواب!

انگشتم رو بین کنده کاری های روی سنگ کشیدم و کلمه مادر رو دوباره و سه باره روی سنگ نوشتم. آهی کشیدم و اشک هام رو پاک کردم.

کامل روی زمین نشستم و سنگ سفید قبر رو توی آغوشم گرفتم. زمزمه وار باهاش درد دل می‌کردم و حرف می‌زدم.

چشمهام رو بسته بودم و خودم رو توی آغوشش تصور می‌کردم. ساعت و زمان از دستم خارج شده بود. دست آفتاب کم کم ملایمتش رو کم کرده بود و تند و تیز روی بدنم می‌تاخت. آروم از روی قبر بلند شدم و روسری روی رو سرم درست کردم و گره شل شده‌اش رو محکم. دستی به صورتم کشیدم که متوجه یک دست مردونه شدم که دو تا انگشتش رو روی سنگ سفید قبر گذاشته بود.

با نگاهم دست مردونه رو دنبال کردم و بعد از گذشتن از یه تیشرت سبز رنگ، رسیدم به صورت مردی که همه آتیش دلم از اون بلند می‌شد. خاطراتش خنجر به دلم می‌زد و وجودش مرهم همون زخم بود.

نگاهش به سنگ بود و زیر لب فاتحه‌ای زمزمه می‌کرد. نگاهی به اطراف انداختم. کسی نبود. لب گزیدم و نیم خیز شدم که گفت:
– پشت باغ سالار منتظرت بودم. وقتی نیومدی اومدم پیش مادرت که بهش بگم خودش یه کاری بکنه. آخه وقتی بود همیشه می‌گفت من درستش می‌کنم.

قامت راست کردم و با اخم گفتم:
– نمی‌دونست با چه موجودی طرفه، وگرنه هیچ وقت این رو نمی‌گفت.

ایستاد.

– گندم، به خدا منم مجبور شدم.

داشت توجیه می‌کرد. پوزخندی زدم و گفتم:
– خیلی دیدم دختر رو به زور می‌برند سر سفره عقد، ولی پسر و اجبار! اونم با دختر عموی خوشگل و پولدارِ همون دختری که دو سال ادعا می‌کردی دوسش داری!

بهش پشت کردم و قدمی روی قبر کناری مادرم گذاشتم. زمزمه کردم:
-مرده شور هر چی عشقه!

صدای تند قدم‌هاش رو می‌شنیدم. روبروم ایستاد.

-از روزی که با انار گل رفتم زیر یه سقف، یه روز خوش ندید طفلکی. از همون روزهای اول مریض شد.

اخم هام بیشتر تو هم رفت. داشت از زندگیش با انار گل می‌گفت، از اینکه باهاش زیر یه سقف بوده. از اینکه بهش می‌گفت طفلکی متنفر بودم. به چه حقی جلوم ایستاده بود و از خاطراتی که آرزوی محال من بود و اون با انارگل تجربه‌اشون کرده بود رو برای من تعریف می‌کرد.

– می‌گفت تو نفرینش کردی!

دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و با حرص گفتم:
– این دفعه که رفتی سر خاکش، سرت رو می‌ذاری روی سنگ و می‌گی، عشقم، عزیزم! گندم گفت، من اینقدر حقیر نیستم که بخوام همبازی بچگی هام رو نفرین کنم، اونی رو که باید نفرین می‌کردم نکردم، تو که هم‌خونم بودی.

– گندم بزار برات توضیح بدم.

– به توضیح نیازی نیست آقای راستگو! چون بهش احتیاج ندارم. قراره به زودی شوهرم بدن.

قدمی برداشتم و خواستم از کنارش رد بشم که سد راهم شد.

-یعنی چی قراره شوهرت بدن؟ مگه من می‌ذارم!

سربلند کردم.

– به تو چه که نزاری؟ چه کارمی؟ گندمی که دستش رو گرفتی و تو کوچه ها داد می‌زدی این مال منه، هر کس طرف خونشون بره هست و نیستش رو یکی می‌کنم، شب عروس کشونت تو پستو مرد. اگر اون کارو نمی‌کردی، حداقل الان زن پسر مش عباس بودم. حداقل سامون داشتم.

کلافه و درمونده نگاهم کرد و گفت:
– بزار توضیح بدم.

– به من توضیح بده.

این صدای بم پدرم بود. وحشت زده به طرف صدا چشم چرخوندم.

– چی می‌خوای بگی؟ هرچی می‌خوای بگی به من بگو.

مهرداد کامل برگشت و به صورت پر از اخم پدرم خیره شد. بابا قدمی به طرفمون برداشت.

– قرار نشد دور و بر گندم پیدات نشه!

– حاج علی من … مزاحم … توضیح … من …

به تته پته افتاده بود. پدرم نگاهش رو که کمی چاشنی خشم همراه داشت، به من داد و گفت:
– تو بیا برو، من با این شازده کار دارم.

دلم نمی‌خواست برم. می‌خواستم بمونم و حرف‌هاشون رو بشنوم. بابا صداش رو کمی بلند کرد:
– بیا برو!

کمی شوکه شدم. خودم رو جمع و جور کردم و چشمی گفتم و به طرف خروجی قبرستون حرکت کردم.

گاهی برمی‌گشتم و دو مردی رو که فاصله سنیشون بیشتر از چهل سال بود، نگاهی می‌کردم و به راهم ادامه دادم. جلوی در قبرستون، کنار همون سنگ نوشته دعای اهل قبور ایستادم و از دور نظاره گر گفتگوشون شدم.

فاصله زیاد شده بود و دیگه لب‌خونی هم نمی‌تونستم بکنم. کمی استرس داشتم. توی دلم آشوب بود. مهرداد دستهاش رو تکون می‌داد و حرف می‌زد و پدرم طلبکار نگاهش می کرد.

مدتی ‌گذشت و حالا پدرم حرف می‌زد. اخم صورتش رو از همین دور هم می‌دیدم. مهرداد به موهاش دست می‌کشید و سرش پایین بود.

کنار همون سنگ نوشته نشستم و نگاه از هردوشون گرفتم صدای لا اله الا ا… از دور می‌اومد. ایستادم و کمی به انبوه جمعیتی که به طرف قبرستون می‌اومدند، نگاه کردم. کسی از اهالی ده ما نمرده بود، احتمالا مربوط به ده بالایی می‌شد.

نزدیک تر شدند. کنار ایستادم. جیغ و شیون زن ها دلم رو ریش می‌کرد. آقا مرتضی هم بین مردهای همراه میت بود. ناخواسته خودم رو کمی جمع کردم. من رو ندید و از کنارم رد شد.

میت رو به طرف مرده شور خونه بردند. به شلوغی جمعیت نگاه می‌کردم. پدرم و مهرداد سر جاشون نبودند. توی جمعیت چشم چرخوندم.

بین زنهای نالان و مویه کنان ایستاده بودم که صدای مهرداد از پشت سرم بلند شد.

– گندم، به خدا تو کل آبادی چو افتاده بود، گندم رفته شهر عقد کرده. فرامرز خودش به من گفت که دیگه گندم بی گندم. خودش گفت که شوهرت دادند.

سر چرخوندم و به صورت مهرداد نگاه کردم. برای توجیه بی وفایش انواع دروغ‌ها رو سر هم می کرد.

برادرم خیلی مهربون نبود، ولی اینقدر هم بد نبود. چرخید و خودش رو بین جمعیت پنهون کرد.

با صدای بابا سر چرخوندم. صدام می‌زد. به طرفش رفتم.

– بهت نگفتم برو؟

– گفتم با هم بریم.

کمی چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت. باهاش هم قدم شدم. جرات نداشتم بپرسم که چی گفته و شنیده. کمی از قبرستون دور شدیم که گفت:
– دیروز بهش گفته بودم که ما از یه سوراخ دوبار گزیده نمی‌شیم. گفته بودم که یه بار نیومدی، دیگه نیا.

پس دیروز مهرداد مسجد رفته و با بابا حرف زده. ناخودآگاه لبخند به لبم اومد. الان برای چه خوشحال شدی؟ واقعاً برای چه خوشحال شده بودم؟

– تو الان نباید سر کلاس خیاطی باشی؟

حالا چی باید می‌گفتم؟ کمی توی ذهنم جستجو کردم و لب زدم:
– دلم گرفته بود، نتونستم تو مسجد بمونم. به خدا با مهرداد قرار نداشتم، اتفاقی اونجا بود. دیگه نمی‌کنم از اون کارها!

-می‌دونم بابا، می‌دونم که برات تجربه شده. ولی ده کوچیکه و دهن مردم گشاد، از این به بعد دلت گرفت، به خودم بگو، با هم بریم.

زیر لب چشمی گفتم و بعد از کمی سکوت پرسیدم:
– چطور شد شما اومدی قبرستون؟

آهی کشید.

– دیشب خواب مادرت رو دیدم. از خواب بیدار شدم، دلم هواش رو کرد.

دیگه چیزی نگفتیم. پدرم پیر بود و قدم‌هاش رو کند برمی‌داشت. با حوصله کنارش راه می‌اومدم. بین راه قرص فشارش رو خورد. دیدن مهرداد فشارش رو بالا برده بود و سعی می‌کرد این رو از من پنهون کنه.

به خونه رسیدیم. کمی آبغوره بهش دادم. به اتاقش رفت. رفتنش رو نگاه کردم و به آشپزخونه برگشتم. دوباره من بودم و کلی کار روزمره!

نزدیکی‌های غروب بود، پدرم همچنان توی اتاقش بود. با کارهای روزانه‌ام درگیر بودم که صدای در خونه بلند شد. به طرف در رفتم و کیه‌ای گفتم.
-باز کن جوی پرک! منم، عسل بانو.
عسل بانو؟ شیرین بود. لبخندی زدم و در رو باز کردم.

– جو خودتی!

ابرو بالا داد و با همون لبخند زیبای همیشگیش گفت:
– دوست نداری جو باشی، قندش کمتره‌ها، مخصوصاً برای تو که پر از نمکی، خیلی اسم بهتریه!

از جلوی در کنار رفتم.
– این طرفا؟ بیا تو!

کیف سیاه رنگی که توی دستش بود رو بالا گرفت.

– همین طوری می‌زاری ‌می‌ری؟ اموالت رو حداقل بردار.

– این رو جا گذاشته بودم؟ اصلا حواسم نبود.

وارد خونه شد. توی حیاط رو نگاهی کرد و گفت:
– حاج علی خونه است؟

– آره، تو اتاقشه!

به کوچه نگاهی کرد و گفت:

– مهدیار رو با خودم آوردم، داره با سهیل بازی می‌کنه.

می‌دونستم منظورش چیه، دلش شور می‌زد که پسر چهار ساله اش توی کوچه بمونه. به کوچه نگاهی کردم. سهیل و مهدیار هر دو به دنبال یک توپ قرمز و سفید راه‌راه می‌دویدند.

-سهیل، عمه جان! مهدیار رو بیار تو حیاط بازی کنید.

ایستاد و نگاهم کرد و گفت:
– آخه به مامانم نگفتم.

– بیا تو، من بهش می‌گم.

سری تکون داد و توپ رو با دستش برداشت. دست مهدیار رو گرفت و وارد حیاط شد. به طرف دیوار مشترک خونه برادرم رفتم و با صدای بلند گفتم:
– زن داداش، زن داداش!

چند بار دیگه هم صداش زدم و بالاخره جوابم رو داد.

– سهیل خونه ماست. با پسر شیرین جون داره بازی می‌کنه.

– آخه مگه این دو تا همسنن! حالا با چی بازی می‌کنند؟

به شیرین نگاه کردم و گفتم:
– با یه توپ.

– نزنند شیشه رو بشکنند، پول اضافه نداریم ها.

نگاهم توی چشمهای شیرین خشک شد. آهی کشیدم و چیزی نگفتم. به شیرین نزدیک شدم و گفتم:
– تو دیروز می‌گفتی که من حساس شدم، منظر اینجوری نیست؟ اون موقعی که بابام دستش تو جیب خودش بود، ستاره و سلمان اینجا انواع آتیشا رو می‌سوزوندند، یک کلمه نمی‌گفت این خراب نشه، اون خراب نشه، مجبوریم خرجش کنیم، اما حالا سر شیشه نشکسته ببین چی می‌گه! تازه می‌دونه هم که تو اینجایی و ممکنه بشنوی!

– ولش کن، اهمیت نده.

به طرف اتاق راهنماییش کردم و زمزمه کردم:
– اهمیت بدم و ندم همینه.

صدای سهیل از پشت سرم بلند شد.

– عمه بازی ‌کنیم؟

سر چرخوندم.

– بازی کنید، فقط توپ رو سمت پنجره ها نندازین، باشه؟

سرش رو تکون داد و بعد با هیجان گفت:

– عمه، می‌خوایم بریم مشهد.

ابرو بالا دادم و با لبخند گفتم:
– جدی؟ کی به امید خدا؟

– بابام گفت یکی دو هفته دیگه. شاید شما رو هم ببریم، ولی مامانم می‌گفت خودمون بریم.

به شیرین دوباره نگاه کردم و زمزمه کردم:
– هرچی قسمت باشه.

باز نگاهم رو به سهیل دادم.

-برو بازی کن سهیل جونم.

برگشتم. صدای افتادن توپ رو روی زمین شنیدم و بعد هم صدای شادی مهدیار.

وارد اتاق شدیم. به شیرین تعارف کردم. یه بالش پر بزرگ پشتش گذاشتم و خودم به آشپزخونه رفتم.

صدای بچه ها کل حیاط رو پر کرده بود. بابا از لای در باز اتاق به سهیل نگاه می‌کرد و قربون صدقه‌اش می‌رفت. سریع وسایل پذیرایی رو برداشتم و به اتاق برگشتم.

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.