رمان گندم/پارت دو

با اخم نگاهش کردم.

-اگه داداش فرزادم به جای اینکه اینقدر برای من قلدر بازی دربیاره، یکم فلفل می ریخت تو دهن دخترش، الان اینقدر دهن لق نبود.

وارفته نگاهم کرد.

-گندم مگه من غریبه ام. ستاره هم زن داداش منه.

با تندی و عصبانیت قدم هام رو برداشتم و به مسیرم ادامه دادم.

-حالا طرف کی هست؟

-هرکی! قرار نیست عروسی سر بگیره.

-چرا؟ نکه منتظر مهردادی؟

صداش بدجنس شده بود. نگاه اخم آلودم رو بهش نشون دادم. لبخندش رو جمع کرد و لب هاش رو به داخل دهنش کشید. نفسم رو سنگین بیرون دادم تا با تندی با هم دم تنهایی هام حرف نزنم.

-مهرداد تموم شده، هزار تا مانع هست بین من و اون. نمی شه، هیچ وقت نمی شه. یکی از همون‌ مانع هام انارگله.

سرش رو کمی کج کرد.

– ولی انارگل که مرده!

اشک تو چشمهام حلقه زد و بینیم شروع به سوختن کرد، چونه ام کمی لرزید.

-ولی تو ذهن من که زنده است. این همه دختر تو ده بالا و پایین بود، باید دست می زاشت روی دخترعموی من؟

اشکم سرازیر شد و قدمهای شل. دوباره به گذشته پرت شده بودم. روز عروسی مهرداد؛ همون روزهایی که توی خونه عموم پر از شادی بود، من خودم رو بین صندوق های قدیمی توی پستو قایم کرده بودم و زار می زدم و برای این که صدام رو کسی نشنوه، لباسهام رو توی دهنم فرو کرده بودم و زمین رو چنگ می زدم فقط مادرم از حالم خبر داشت.

– تو هیچ وقت دلایل مهرداد رو…

-نمیخوام دلایلش رو بشنوم.

چند دقیقه هر دو ساکت بودیم. اشک و بغض رو کنترل کردم و سعی کردم ذهنم رو از روزهای عروسی مهرداد به زمان حال بیارم. به پنیرک هایی که کنار جاده تک و توک سر بیرون آورده بودند نگاه می کردم و شکل برگهاشون رو با هم مقایسه می کردم تا ذهنم از سفر به گذشته منصرف بشه.

کمی به چهره تو هم شیرین نگاه کردم. خیلی راحت می شد فهمید که شیرین کلی حرف جلوی دهنش انبار شده و چقدر دلش می خواد که این حرف‌ها رو از انبار بیرون بکشه و نمی تونه. حوصله نصیحت ها و بازجویی هاش رو نداشتم، پس چیزی نگفتم.

بالاخره به دو راهی رسیدیم. به طرفش چرخیدم و گفتم:
– ممنون که اومدی، محبتت رو نمی دونم چطوری جبران کنم. می دونی که اگر از اون طرف بیام ممکنه فرزاد منو ببینه.

-تو خواهرمنی، عزیز دلمی، این چه حرفیه؟ فقط …

می خواست با این فقط حرف های انبار شده رو بیرون بریزه. منعطف شدم و گفتم:

-فقط چی؟

– چرا به این خواستگارتم، می خوای بگی نه؟

– من قرار نیست بگم نه، اونی که می گه نه یکی دیگه است. این خواستگار رو بابام گشته پیدا کرده. طرف زنش طلاق گرفته، برای بچه اش دنبال مادر می گرده. بابا هم پریده وسط که دختر من هست. ولی تو می دونی که کی نمی زاره.

دستم رو به طرفش دراز کردم. دستم رو گرفت و گفت:
– آخه تا کی؟ تو بیست و یک سالته، خودت خوب می دونی دختر بیست و یک ساله توی این ده یعنی چی! نمی شه یه جوری به داداشت بگی که تو هم دلت شوهر می خواد؟

– تو خودت می تونستی بگی؟ همون موقعی که تو دلت می خواست زن محمد بشی و داداشت مخالف بود. تازه داداش تو ازت کوچکترم هست، فرامرز بیست و پنج سال از من بزرگتره.

لبهاش رو به داخل جمع کرد و گفت:

– به علی آقا بگو بگه.

لبخند زدم و گفتم:
تو خودت می دونی باباعلی چطوریه و چه جوری با همه حرف می زنه، ولی توی این سن فرزاد حرفش رو گوش نمی ده.

– آخه…

-ولش کن.خدا بزرگه! یه طوری می شه دیگه.

به طرفش دست دراز کردم. آهی کشید و دستم رو گرفت. دستش رو کمی فشار دادم و به دستهای گره خوردمون کمی نگاه کردم. بدون اینکه نگاهش رو به صورتم بده، زیر لب خدا حافظی کرد و به طرف جاده تازه آسفالت شده روستا رفت. متاسف بود و هیچ کاری از دستش بر نمی‌اومد.

نگاهم رو از شیرین و قدم های وا رفته اش گرفتم و به جاده سنگلاخی روبروم خیره شدم و طبق معمول همیشه از بیراهه به طرف خونه راه افتادم.

چرخیدم و طبق معمول همیشه از بیراهه به طرف خونه راه افتادم. چند قدمی برداشتم و به محتویات کیسه مشمایی کمی نگاه کردم. چند تا کاغذ قهوه‌ای رنگ الگو و روزنامه که برش خورده بودند و یک برگه کنده شده دفتر، که شیرین با خطی خوش برام شکل کشیدن الگو رو توضیح داده بود. لبخندی به گلهایی که انتهای برگه کشیده بود زدم و دسته‌ی مشما رو توی دستم گرفتم و نگاهم رو به جلو دادم.

تقریباً سه ماهی می‌شد که با این جاده سنگلاخی پیمان دوستی بسته بودم و نقطه به نقطه‌اش رو حفظ بودم. قبل از اینکه تصمیم بگیرم برای کار به ده ‌بالایی برم، این جاده برام ممنوع بود. هنوز هم اون ممنوعیت سرجایش بود، ولی من قانون‌شکن شده بودم.

خوب یادمه آخرین باری که به اینجا اومدم، پنج سال پیش بود. با مهرداد کنار درخت‌های توت قرار گذاشته بودم. مادرم فهمید و سر بزنگاه مچم رو گرفت. لبخند روی لب‌هام شکل گرفت. خدا بیامرز حتی صبر نکرد که به خونه برسیم. همونجا دمپایی رو در آورد و چند تا به پشت و بازوم زد و کلی بد و بیراه به مهرداد گفت و برای من هم کلی خط و نشون کشید.

آهی کشیدم. روزهای عاشقیم تموم شده بود، روزهای کنار مادر بودنم هم همینطور.

به درخت‌های توت رسیدم، کمی از دور نگاهشون کردم. بیشتر از بار توت بار بچه داشت؛ پسر بچه‌هایی که به امید چیدن یک توت رسیده از شاخه‌های درخت بالا می‌رفتند و شانسشون رو امتحان می‌کردند.

خدا رو شکر درخت ها با جاده فاصله داشتند و حواس بچه‌ها هم بیشتر دنبال توت بود تا شناسایی من.

از اونجا رد شدم. پا تند کردم و مشمای توی دستم رو مچاله. انگشت‌های پام که از دهنه کفش بیرون اومده بودند، بهم دهن کجی می‌کردند و سرعتم رو پایین برده بودند. بعد از چند دقیقه بالاخره به مسجد رسیدم. صدای قرآن از بلندگوی مسجد به گوش می‌رسید. دیوار مسجد رو دور زدم و پا توی کوچه‌های روستای حسن‌آباد گذاشتم. اینجا محل تولد و زندگی من بود و هر کوچه‌اش شاهد میلیمتر میلیمتر قد کشیدنم، شاهد خوشحالی و غمم.

بین کوچه‌های پهن و باریک، خاکی و گاهی آسفالت شده ده، رد می‌شدم و گاهی با کسی سلام و احوالپرسی می‌کردم. از کنار هر خونه‌ای که رد می‌شدم، بوی غذا به مشام می‌رسید. گرسنه بودم و خسته. بوی خوشمزه غذا هم باعث ضعفم می‌شد.

نفس عمیقی کشیدم، غذا داشتیم. قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شده بودم. غذا گذاشته بودم و از این بابت نگرانی نداشتم. فقط کمی دیر شده بود. یک کوچه مونده بود. این کوچه رو که دور می‌زدم، دیگه می‌رسیدم. کمی پا تند کردم که با حس نگاهی سر بلند کردم و با چیزی که دیدم قدم هام ناگهانی متوقف شد.

مهرداد با همون ژست نیم ساعت پیشش سر کوچه ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.

لب گزیدم. قلبم چنان شروع به تپش کرد که هر لحظه ممکن بود که از سینه‌ام بیرون بزنه. زانوهام شروع به لرزیدن کرد. حالا باید چی کار می‌کردم؟ وجودش سر این کوچه خشم برادرم رو به همره داشت و حرف‌های صد تا یه غاز مردم رو. این مسیر تنها مسیر خونه بود و حالا عشق قدیمی و تموم شده من اون رو سد کرده بود.

اهمیت نده، رد شو. اونم مثل بقیه مردم. دوباره مغزم سخنرانی می‌کرد و دلم شعار می‌داد که گندم، مهرداد دیگه متاهل نیست و این کارش یعنی هنوز دوست داره.
مغزم اخم کرد. یادت نیست که چهار سال پیش چیکار کرد؟ اگر یادت نیست من تمام صحنه‌هاش رو ذخیره دارم. برات رو می‌کنم؟ دل و مغزم با هم درگیر بودند و این تن من بود که با وجود آفتاب سر ظهر یخ کرده بود و می‌لرزید.

دوباره چشمهام گرم شد و بغض با گلوم دست به یقه. نه، نمی‌خوام، نمی‌خوام چیزی رو رو کنی. مراسم عروس کشونه مهرداد و انارگل از این کوچه شروع شد. خوب یادمه!
به خونه قدیمی عموم نگاهی کردم. اشک و بغض رو پس زدم و نامطمئن نیم قدمی به سمت مهرداد، نه، به طرف سر کوچه برداشتم که با صدای خاله طلعت ایستادم.
همیشه بد موقع ظاهر می‌شد، خاله طلعت همیشه سر بزنگاه حاضر بود. لبم رو دندون کمی فشار دادم و به طرف صدا چرخیدم.

سلامی کردم و جواب سلامم رو داد و با دست بهم اشاره کرد. نگاهی به درخت کنار خونه خاله طلعت انداختم و از ته دلم از کسی که اون رو اونجا کاشته بود تشکر کردم، که مانع دید خاله به سر کوچه بود. دلم نمی‌‌خواست خاله مهرداد رو ببینیه.

خاله کمی مشکوک نگاهم کرد و هیکل تپلش رو تکونی داد و از بین در خونه رد شد و پا توی کوچه گذاشت. چند قدمی به طرفش برداشتم. نباید مهرداد رو می دید. خاله کامل توی کوچه بود و دیگه کاری از درخت هم بر نمی‌اومد. مهرداد هم چیز کوچیکی نبود که بتونم قایمش کنم. طوری ایستادم که نگاه خاله به سر کوچه نیوفته.

-گندم جان، عزیزم! بیست تا تخم مرغ دارم، می‌خوای؟ چون گفتی مرغ‌هاتون رو سر بریدید دارم می گم.

استرسم رو پنهون کردم و گفتم:
-بله می‌خوام، دستتون درد نکنه! فقط دونه‌ای چند؟

لبخند زد و با حرکت دست و چشم من رو به صبر و ایستادن دعوت کرد و به خونه برگشت.

با رفتن خاله طلعت سر کوچه رو نگاه کردم. مهرداد از موتورش پیاده شده بود و موتور رو کنار دیوار گذاشته بود و به من نگاه می‌کرد.
زیر لب زمزمه کردم:

-حوصله ور ور مردم رو ندارم، تو رو خدا برو.

– چیزی شده؟

ترسیده سر چرخوندم و به خاله طلعت نگاهی کردم.

– نه … چیز … چیزی نشده!

به لکنت افتاده بودم و این به خاله می‌فهموند که حتماً اتفاقی افتاده. در حالی که سر کوچه رو نگاه می‌کرد، سبد تخم مرغ رو به طرفم گرفت. چشم‌هام رو بستم و توی دلم فاتحه‌ای برای آبروم خوندم و سبد رو گرفتم. حتما به شوهرش می‌گفت و اون هم می زاشت کف دست بابا و آبروی نداشته‌ام جلوی پدر پیرم می‌ریخت. کار نکرده و آبروی ریخته.

– یخچال ندیده است. اگر تونستی مرغی چیزی پیدا کنی بزاری روش بشینه، ممکنه جوجه بده. نخواستید هم که بخوردیش.

چشم باز کردم و به صورت خاله نگاه کردم. لبخند می‌زد. ناخودآگاه نیم‌نگاهی به سر کوچه انداختم. موتور بود ولی مهرداد نبود. خوشحال شدم و نگاهم رو به تخم مرغهای ریز و درشت و قهوه‌ای رنگ توی سبد دادم و گفتم:
– نگفتید چقدر می شه!

لبخند زد.

– این چه حرفیه دخترم! من و مادر خدابیامرزت، رفیق گرمابه و گلستان بودیم. تو جای دختر منی، مگه آدم از دخترش برای چند تا تخم‌مرغ پول می‌گیره.

– آخه اینجوری که نمی‌شه.

– آخه نداره، فقط شب جمعه برای پدر و مادرم فاتحه بخون.

چشم‌هام رو بستم و باز کردم و چشمی گفتم. خاله طلعت دستی به دامنش کشید و گفت:
– گندم جان، این پسره مهرداد مزاحمت شده؟

با شنیدن اسم مهرداد از زبون خاله تمام تنم یخ کرد. فکر می‌کردم که ندیدش. چشم‌هام روی صورت خاله چرخید. خیلی تلاش کردم که سرنچرخونم و به سر کوچه نگاه نکنم. لبهام به هم قفل شده بود. زور زدم و از هم بازشون کردم و گفتم:
– نه، نه! چطور مگه؟

– آخه دیدم موتورش سر کوچه است، گفتم شاید به هوای تو اومده اینجا! به خاطرش کم پشت سرت حرف درست نشد که! گفتم اگه داره اذیتت می‌کنه، برم با مادرش حرف بزنم.

دهنم تلخ شده بود و توی دلم به مهرداد بد و بیراه می‌گفتم، فقط همینم مونده بود که خاله طلعت به خاطر من بره ده بالا و با لیلا خانوم حرف بزنه.

-خاله جون، مزاحمتی درست نکرده.

کمی به موتور مهرداد نگاه کردم. چه دل خوشی داشتم که فکر می‌کردم خاله مهرداد رو ندیده. وجود موتورش از خودش تو چشم تره. تو تمام دهات اطراف فقط موتور اون این شکلیه؛ موتوری کشیده و سیاه رنگ و بدون جلوبندی، همیشه تمیز و همیشه براق.

به خاله نگاه کردم و ادامه دادم:
-شاید این اطراف کار داشته.

صاف ایساد و کمی اخم کرد و گفت:
– چه کاری؟ پدر و مادر زن مرحومش که دیگه توی این کوچه نیستند، برای چی اومده اینجا! من مادرش رو ببینم بهش می‌گم.
سبد تخم مرغ رو به خودم چسبوندم. حرف و حدیث‌ها تازه از توی دهن مردم جمع شده بود و حالا دوباره داشت جوونه می‌زد. اصرارم به خاله برای اینکه چیزی به مادر مهرداد نگه اون رو حساس تر می‌کرد. پس بهترین کار سکوت بود. معلوم نیست که خاله طلعت کی بتونه لیلا خانم رو ببینه. به سبد تخم‌مرغ ها اشاره‌ای کردم و گفتم:
-دستتون درد نکنه خاله. بابام تنهاست، من برم.
– قربونت برم، برو خدا به همراهت باشه. فقط گندم جان، یکم بیشتر به خودت برس. تمام صورتت سوخته. یه موقع خواستگاری چیزی برات بیاد، می‌گه این سیاهه، کک و مکیه، لک و پیسیه، ول می‌کنه می ره ها. دختر کم سن و سالی که نیستی، باید بدونی این چیزها رو.
سر تکون دادم و با یه خداحافظی از خاله دور شدم.

به موتور سیاه رنگ و خوش ترکیب مهرداد خیره بودم و توی دلم دعا می‌کردم که خودش رفته باشه.

بوی عطر خاص و بی‌نظیرش به مشام می‌رسید؛ همون عطر قدیمی. امکان داشت که از شیش سال پیش تا حالا عطر جدیدی استفاده نکرده باشه؟ به موتورش رسیدم. به چشمهای کنجکاوم نهیب زدم که چیه این موتور دیدن داره! چشم از موتور گرفتم، ولی ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم و عطر ناب و بی‌نظیرش رو به اعماق ریه‌ام فرستادم. این بو رو خوب می‌شناختم، چون توی این روستا تعداد کسایی که از عطر استفاده می‌کردند کم بود و عطری که مهرداد می‌زد حسابی خاص. دوباره من بودم و جنگ تن به تن گلوم با این بغض لعنتی.

از کنار موتور سیاه رنگش رد شدم. کوچه رو دور زدم و هنوز به خاطر اینکه مهرداد رو کنار موتورش ندیده بودم، خداروشکر نکرده بودم که سایه‌اش رو از کنار سایه کوتاه دیوار که در هم تنیده شده بود، دیدم.

سر بلند کردم. کنار دیوار ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. لب‌هام رو به هم فشار دادم. باید از کنارش رد می‌شدم، چاره‌ای نداشتم. باید مثل یه غریبه باهاش برخورد می‌کردم ولی قلب زبان نفهمم این چیزها سرش نمی‌شد، به شدت می‌کوبید و نفسم رو به تنگی کشونده بود.
چشمهام تمایل زیادی به باریدن داشت. سبد تخم مرغ و مشمای توی دستم رو با پنجه هام بهم فشار دادم و قدم دیگه‌ای برداشتم و هنوز از کنارش رد نشده بودم که اسمم رو از زبونش شنیدم.

– گندم!

من تموم شدم. با شنیدن اسمم از زبونش بعد از چهار سال از هم پاشیدم. تمام تصمیماتم برای فراموشیش، برای ندید گرفتنش همه نقش بر آب شد، من ادمش نبودم، آدم نگاه نکردن به مردی که زمانی می‌پرستیدمش. زانوهام توان نگه داشتن هیکل نحیفم رو دیگه نداشتند. بین زمین افتادن و مقاومتم برای ایستادن، بالاخره ایستادن پیروز شد، ولی در جنگ نابرابر گلوله بغض با گلوم شکست خوردم. چشمم پر از آب شد.

نگاهش کن، وگرنه همین الان از تپش می‌ایستم. این جملات تهدیدآمیز دلم بود. مغزم مقاومتی نکرد، انگار اون هم خوب می‌دونست که طاقت دلم دیگه تموم شده. نگاهش کردم. تکیه‌اش رو از دیوار برداشت و صاف ایستاد.

خط مستقیم نگاهش روی چشم‌هام بود. کیسه اشکم ترکید و مروارید‌هاش روی صورتم رها شد.

لب گزیدم. نمی‌تونستم به خودم دروغ بگم، دلتنگش بودم؛ دلتنگ تک تک اجزای صورتش، دلتنگی نگاهش، دلتنگ صداش، حتی دلتنگ ته ریشی که همیشه روی صورتش بود

خط نگاهش با اشک روی صورتم آروم آروم پایین اومد و با چکیدنش کاملاً به زیر افتاد. دیگه بسه، برو! دستور مغزم بود؛ سریع و محکم. نگاه ازش گرفتم و قدمی برداشتم.

– باید باهات حرف بزنم!

پاهام کنار هم جفت شد. چرا بس نمی‌کرد؟ چرا اینجوری با روح و روانم بازی می‌کرد؟ چی می‌خواست بگه که التیام دردهام باشه؟ که زهر حرفهای نیشدار مردم رو از روی قلبم بشوره و ببره؟ که تلخی خاطرات این چند سال رو شیرین کنه؟ اصلاً شاید بخواد دوباره یه زخم دیگه بزنه! گول نخور گندم! گول نخور!

جوابی ندادم. حتی دیگه نگاهش هم نکردم. حالا دیگه عقلم حاکم بود. باید می‌فهمید که گندم دیگه اون گندم سابق نیست. قدم‌هام رو محکم برداشتم و اشکهام رو با گوشه آستینم پاک کردم و به راهم ادامه دادم.

– فردا صبح، ساعت ده، پشت دیوار باغ سالار.

این جمله‌اش دیگه دلم رو نلرزوند! حکومت عقل شروع شده بود و دل مثل یک سرباز گوش به فرمان خبردار ایستاده بود. انگار اونم یادش اومده بود که این مرد باهاش چیکار کرده بود. انگار درد ترک‌های چهار سال پیش رو خوب به یاد آورده بود.

بدون ایستادن به مسیرم ادامه دادم و وارد کوچه خودمون شدم.

قدم‌هام سبک شده بود و حالم خوب. لبخند رو لب‌هام اومده بود و من دلیل این همه انرژی مثبت رو نمی‌دونستم. مهرداد، یا مقاومتم در مقابلش؟

فضای کوچه رو با چرخش چشمهام از نڟر گذروندم. سهیل تو سایه کوتاه دیوار خشت و آجری خونشون نشسته بود و چوب کوچکی رو بین ترک آسفالت کهنه کوچه فرو می‌کرد. با دیدنم به طرفم دوید.

– عمه کجا بودی؟ بابام دنبالت می‌گشت.

باباش دنبالم می‌گشت؟ چی کارم داشت؟ نفسی عمیق کشیدم و لبخندی که شایسته یه بچه ده ساله بود رو لبهام نشوندم.
-بازم سلامت رو دادی بزبزی خورد. شرمنده نگاهم کرد و گفت:
– سلام.
حتی صدام هم پر از انرژی بود.

– سلام آقا پسر گل! گل پسر، سرظهری، توی کوچه چیکار می‌کنی؟

– منتظر بابامم. رفته خونه شما، به منم گفت برم خونه.

نگاهی به دور و برم انداختم.

– اونوقت، الان اینجا که نشسته بودی خونه است؟

– خوب منتظر بودم.

-نمی دونی بابات باهام چیکار داشت؟

– نمی‌دونم، ولی همش با آقا جون حرف تو رو می‌زدند و حرف اون آقایی که قراره یه روز بیاد تو رو ببینه. آقاجون همش می‌گفت می‌خوام شوهرش بدم، تو رو می گفت. به بابامم می‌گفت به تو چه!

شوهر دادن من آرزوی پدرم شده بود. نگاه پسر ده ساله برادرم به پشت سرم افتاد. رد نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به مهرداد. هنوز نرفته بود، با خودش چی فکر کرده بود که تا توی کوچه هم اومده بود. اگر چشم فرامرز بهش می‌افتاد یا من رو می‌کشت یا اون رو.
ولی نگاه مهرداد روی من نبود. با بهت به سهیل نگاه می‌کرد.

-اون کیه؟

نگاه ازش گرفتم، هنوز عقلم فرمامروایی می‌کرد. به صورت معصوم سهیل لبخندی زدم و دستی روی موهای بیش از حد کوتاهش کشیدم و گفتم:
-یه آقاهه.

بازوش رو کشیدم و به طرف در آهنی و خوشرنگ خونشون بردم و گفتم:
– برو تو، هوا گرمه، گرمازده می‌شی. باباتم میاد!

یکم مقاومت کرد، ولی هنوز کوچک‌تر از این حرف‌ها بود که زورش بهم برسه. در رو پیش کردم و بدون اینکه نگاهی به سر کوچه بندازم به طرف در قدیمی و زنگ زده خونه خودمون رفتم.

به کلید احتیاجی نبود. در قدیمی خونه حسابی قُر شده بود و بدون کلید و با انبساطی که آفتاب ایجاد کرده بود بهم کپ می‌شد.

دست روی دستگیره در گذاشتم و با فشار کنار بازو و فشار پام روی زمین بازش کردم و وارد خونه شدم.

بوی آبگوشتی که صبح بار گذاشته بودم، توی حیاط پیچیده بود. نگاهی به باغچه کوچیکه گوشه حیاط انداختم. خاکش خیس بود. پدر پیرم مثل همیشه گل‌ها رو فراموش نکرده بود. چند قدمی به طرف ایوون کوتاه خونه برداشتم. کفش‌های پشت خوابیده فرامرز، پشت درب چوبی بود و صداشون از بین در نیمه باز اتاق بیرون می‌اومد.

می‌دونستم در مورد چی حرف می‌زنند. سهیل، قبل از این گزارش داده بود. کنجکاو نبودم، چون ته همه خواستگارها و خواستگاری‌های من مشخص بود؛ نه، کلمه‌ای که فرامرز به تمام خواستگارها می‌گفت و پدرم با تمام تلاشش موفق نمی‌شد که من رو شوهر بده. دیگه عروس شدن و شوهر کردن برام مهم نبود.

به طرف آشپزخونه رفتم. تخم‌مرغ‌ها رو روی کابینت آشپزخوخه گذاشتم و مشمای اهدایی شیرین رو روی زمین.

دست‌هام رو توی سینک شستم و خاک رو ازش پاک کردم. از وقتی که روی زمین کار می‌کردم، دستهام زبر شده بود. باید یه فکری براش می‌کردم.

آبی به صورتم زدم و پارچه‌ی چهارخونه قرمز و سفید که با کش به دور سینک محکم کرده بودم رو کنار زدم و یه سیب زمینی برداشتم. حسابی شستمش و توی قابلمه آبگوشت انداختم.

برگشتم و مشمایی سفید رو برداشتم و با دیدن عکس کفش روش یاد کفش‌های خودم افتادم.

حسابی خاکی شده بودند و یکیشون با دهن باز جلوی آشپزخونه بهم لبخند می‌زد، یا شاید هم دهن کجی می‌کرد. هر چی که بود باید برش می‌داشتم. اگر فرامرز می‌دید، هزار سوال می‌پرسید که چرا این کفش‌ها اینقدر خاکی هستند و چرا پاره شدند و اصلاً چرا این کفش‌های کهنه رو پام کردم و کلی چرای دیگه که به ذهن من نمی‌رسید، ولی اون حتما می‌پرسید.

سریع برشون داشتم و پابرهنه پا روی حیاط سیمانی خونه گذاشتم و تا دمپایی‌های جلوی در خودم رو رسوندم. صدای بلند بابا رو لحظه‌ای شنیدم.

– مگه اون موقعی که تو داشتی ستاره رو شوهر می‌دادی، اومدی از من نظر خواستی که حالا اومدی نظر می‌دی! اومدی جلوی در گفتی فردا شب بله برون ستاره است! الان هم پاشو برو هر وقت بله برون گندم شد خبرت می‌کنم.

-پدر من، اون فرق داشت، یهویی شد!

– من و تو یه دیوار با هم فاصله داریم، چه جوری یهویی شد؟ پسرم نمی‌خواستی پدرت تو عروس شدن دخترت دخالت کنه. مثل من که وقتی می‌خواستم برای تو زن بگیرم نزاشتم احدی دخالت کنه. باریکلا به من، که پسری بار آوردم که اینقدر محکمه. حالا هم می‌خوام دخترم رو شوهرم بدم، نمی‌زارم هم کسی دخالت کنه. مال ما هم قرار یهویی بشه. بعد از ظهرم می‌رم و یه دونه می‌زنم تو دهن اون جواتی، که هر چی می‌شنوه نره همه جا پر کنه.

– جواد نگفت.

– آها! پس از استکان نعلبکی‌های تو قهوه خونه شنیدی؟ دیگه هم پاشو برو خونت، خودم می‌دونم و زندگی دخترم.

– پدر من، آدرس بده می‌خوام تحقیق کنم.

-تحقیق کردم، مرد خوبیه.

– مرد خوبیه زنش طلاق گرفته؟

– خوشی زده بوده زیر دل زنه. آدرس هم بهت نمی‌دم. چون بهت ربطی نداره. اون شبی هم که بیاد خواستگاری، همون شب محرمشون می‌کنم. به هیچ کس هم هیچ ربطی نداره!

بحث تکراری، حرفهای تکراری، اتفاقات تکراری. این تکرارها توی این خونه قدیمی و دیوارهای کاهگلی طبیعی بود.

دمپایی پوشیدم و به طرف حموم کنار حیاط رفتم و بحث تکراری این پدر و پسر رو رها کردم. در حموم رو باز کردم و همدم سه ماهه پاهام رو گوشه حموم انداختم. فعلاً بهترین جا برای پنهان کردنش همین مکان بود.

جوراب‌هام رو در آوردم و به طرف شیر آب رفتم. شلنگ گرد شده کنار شیر رو برداشتم و حسابی پاهای خاکی و عرق کردم رو شستم.

با صدای جیر جیر در چوبی و قدیمی اتاق سر بلند کردم. فرامرز ابرو در هم کشیده بود و بین در ایستاده بود. موهای کم پشت جلوی سرش حسابی به هم ریخته بود. هر وقت عصبانی و کلافه می‌شد با موهای جلوی سرش بازی می‌کرد و اینجور به همشون می‌ریخت. کلافگیت برای چیه داداش؟ نگران خواهرتی یا آرامش زندگیت؟

پاش رو توی یه لنگه کفش کرده بود و به من نگاه می‌کرد. صدای بلند بابا به راحتی شنیده می‌شد.

– تو فکر کردی من نفهمیدم شیرزاد برای کی اومده بود خواستگاری و کیو از این خونه برد؟ فکر کردی بابات مو توی آسیاب سفید کرده، که نفهمه شیرزاد خواستار گندم بود نه ستاره؟

برادر بزرگم کفشش رو کامل پاش کرد و سرش رو کمی چرخوند و گفت:
– بابا هزار دفعه گفتم، بازم می گم، ننه‌ی شیرزاد اومد گفت می‌خوام از این خونه یه دختر ببرم. بعدم ستاره رو خواست.

– ای تف به روی پدرت! تو گفتی و منم باور کردم.

صاف ایستادم و سلامی کردم. جوابم رو داد و به طرفم اومد.

– کجا بودی از صبح تا حالا؟

تپش قلبم بالا رفت. همیشه هر وقت می‌خواستم دروغ بگم، اینطوری می‌شدم. ولی چاره‌ای نداشتم. خدایا توبه، این بار هم ببخش.

– کلاس خیاطی.

– کلاس خیاطی نباید یک ساعت پیش تموم می‌شد؟ چه جوری برگشتی خونه که از جلوی مغازه رد نشدی؟

کلاس خیاطی ساعتش جا به جا شده بود و ستاره این رو به پدرش گفته بود. باید بهانه‌ای جور می‌کردم. باید باز هم دروغ می‌گفتم. خدایا باز هم ببخش.

– با شیرین رفتیم پشت مسجد، پنیرک بچینیم، یکم دیر شد.

اخم‌هاش عمیق‌تر شد.

– کو پنیرک؟

– دادم به طلعت خانم، ازش تخم‌مرغ گرفتم. تخم‌مرغ‌هام تو آشپزخونه است.

اگه بره و از خاله طلعت بپرسه؟ ایشالا که نمی‌پرسه!

اخم‌هاش باز شد و بعد از مکثی کوتاه گفت:
– تو هم مثل این پیر مرد، فکر می‌کنی که من نمی‌خوام بذارم تو عروس بشی و بری سر خونه زندگیت؟

جوابی ندادم و به حکم شرم سرم رو پایین انداختم. فاصله‌اش رو باهام پر کرد. سرم کمی بالا آوردم و به پیرهن چهارخونه قهوه‌ای رنگش خیره شدم.

– گندم، دختر های شهری تازه بعد از سی سالگی یادشون میوفته باید شوهر کنند. اسم ترشیده رو هرکی روت بزاره، خودم می‌رم می‌زنم تو دهنش. می‌برمت شهر، پیش فرزاد، یه مرد خوب که لایقت باشه برات پیدا می‌کنم و شوهرت می‌دم.

صدای بابا از پشت سرش بلند شد.

-دختر شهر و روستا با هم فرق دارند. بعدم اگه عروس شدن اینجوری خیلی خوبه، چرا دختر خودت رو صبر نکردی سی سالش بشه، بعد بری شهر، پیش فرامرز، یه مرد لایق براش پیدا کنی؟

فرامرز چشمهاش رو کلافه بست و به طرف بابا برگشت. پیرمرد دستش رو به ستون وسط ایوون گرفته بود و به ما نگاه می‌کرد.

پیر بود و دو سه سالی می‌شد که هفتاد رو رد کرده بود. فشار خون و قند و استخون درد داشت، ولی سرپا بود و زبون تند و تیز و رکش از خصوصیات اخلاقیش بود.

– بابا، هزار دفعه گفتم، بازم می‌گم، برای ستاره موقعیت خوب پیش اومد، برای گندم نیومد! بعدم این خودش گند زد به بخت و اقبالش.

-عه… پیش نیومد؟ قبل از اینکه این عاشق بشه، جهان بد بود یا منصور؟ پسر حاج نصرت رو چرا رد کردی؟ مهرداد چش بود که هی می‌گفتی نه!

با شنیدن اسم مهرداد لب گزیدم و سر به زیر انداختم. همیشه با اومدن اسمش خاطرات تلخ و شیرینی که داشتیم، جلوی چشم‌هام می‌اومد و حالا نگاه‌های امروزش.

چقدر از اسم گندم خوشم اومده بود، وقتی از حنجره اون خارج می‌شد. اخمی کردم و خاطرات امروز رو پس زدم. خم شدم و شیر آب رو بستم و همراهش شیر آب خاطرات امروز رو هم محکم کردم.

نباید بهش فکر کنی، اون یه بار بهت پشت کرد و روی حرفش نمود. ممکنه بازم این کار رو بکنه.

این پدر و پسر رو با بحثشون تنها گذاشتم و به طرف اتاق کوچیک خودم رفتم. باید لباس عوض می‌کردم. فعلا نمی‌تونستم حموم برم، ولی می‌تونستم یه لباس تمیز تنم کنم.

مانتوم رو در آوردم و به طرف کمد قدیمی توی اتاق رفتم و از توی بقچه‌هایی که توی کمد بود، بلوز دامنی پیدا کردم و با لباس عرق گرفته و خاکیم عوض کردم. لباس‌های کثیف رو به گوشه‌ای انداختم و به طرف آشپزخانه برگشتم.

فرامرز رفته بود و پدر پیرم زیر لب غر می‌زد و بد و بیراه می‌گفت. کمی به صورتش که روزگار با کلی چروک تزیینش کرده بود، نگاه کردم و با لبخند گفتم:
-سفره بندازم؟

نگاهم کرد و کمی اخم هاش رو باز کرد و گفت:
– امروز چرا دیر کردی؟
زیاد دیر نکرده بودم. فقط شاید نیم ساعت. ولی همون اراجیفی که به لحظه تو ذهنم ساختم و به برادرم تحویل داده بودم رو به پدرم هم گفتم.

– به داداش فرامرز هم گفتم. با شیرین رفتیم پنیرک چیدیم. بعد هم پنیرک‌ها رو دادم به خاله طلعت جاش تخم مرغ گرفتم.

متاسف سری تکون داد و گفت:
– نباید مرغ ها رو می‌کشتیم.

– نمی‌شد که بابا، داداش فرزاد و زن و بچه‌اش بعد عهدی، دو روزه اومده بودند اینجا، زشت بود سفره ساده پهن می‌کردیم. تازه خاله طلعت می‌گفت، تخم مرغ ها یخچال ندیده است. می‌زارم زیر مرغ های سهیل، شاید جوجه شدند. چشم رو هم بزاریم، مرغ‌ها هم بزرگ شدند.

– ایشالا کار به اونجا نمی‌کشه. این مرده آدم خوبیه. اگه بتونم شوهرت بدم، دیگه مرغ شدن هیچ‌ جوجه‌ای رو توی این ده نمی‌بینی.

سرم رو پایین انداختم و جوابی ندادم. شوهر کردن من برای این مرد آرزو شده بود، ولی دیگه برای خودم هیچ اهمیتی نداشت.

سر بلند کردم و به قامت خمیده‌اش نگاهی انداختم. تمام فکر و ذکرش شده بود، شوهر دادن من.

– سفره بندازم؟

همانطور که به طرف اتاق می‌رفت، زیر لب زمزمه کرد:
-بنداز بابا، بنداز.

به آشپزخونه رفتم و سیب‌زمینی رو امتحان کردم. هنوز کمی خام بود و ده دقیقه‌ای کار داشت. تا وسایل رو آماده کنم، اونم کامل می‌پخت.

مشغول شدم و آروم آروم وسایل سفره رو آماده کردم و دونه دونه به اتاقی که پدرم توش نشسته بود، بردم.

توی فکر بود. زورش به فرامرز نمی‌رسید و به این فکر می‌کرد که چطور کاری رو که می‌خواد انجام بده.

صداش زدم.

– بابا، بابا علی!

نشنید. بلندتر صدا زدم. این بار نگاهم کرد. لبخندی زد و گفت:
– چیه پدر صلواتی، شلوغ می‌کنی!

لبخندش رو با لبخند جواب دادم و همون طور که دنبه معلق روی آبگوشت رو با ملاقه شکار می‌کردم و توی کاسه می انداختم، گفتم:
– به چی فکر می‌کنی، بابا؟ بیا ببین دخترت چی پخته.

خودش رو به طرف سفره سر داد و گفت:

– دخترم دستپختش مثل مادرشه. دخترم خانومه، کدبانوعه، ولی دیگه وقتشه برای خودش زندگی کنه.

دنبه رو با گوشت کوب کوبیدم و توی آب آبگوشت برگردوندم.

– باباجون، من همین الان هم خوشم.

کاسه‌های تو هم رو جدا کرد و نزدیکم گذاشت. آهی کشید و گفت:
– پس اون غم توی نگاهت چیه؟

به چشمهای مهربون بابا نگاه کردم. غم؟ توی نگاه من؟

نگاه از بابا گرفتم و به آب نارنجی و قرمز توی قابلمه دادم.

-خدا بیامرزه مادرت رو! اون روزی که فهمید که تو رو حامله است، خیلی ناراحت شد. یه گوشه خودش رو قایم کرده بود. می‌گفت زشته آدم با عروسش حامله بشه، مردم چی می‌گند. گفتم به مردم چه، مردم حرف مفت زیاد می‌زنند. اون موقع ناراحت بود، ولی ته نگاهش برق خوشحالی داشت. دقیقاً برعکس الان تو که خوشحالی، می‌گی، می‌خندی، ولی ته نگاهت یه غم داره. یه غمی که من چهار ساله دارم می‌بینمش. اول فکر می‌کردم برای مادرت ناراحتی، ولی تو عروسی ستاره فهمیدم که تو دلت چی می‌گذره. شاید شرم کنی و نگی، ولی حق هر دختر جوونیه که دلش شوهر بخواد.

ملاقه ملاقه آبگوشت رو توی کاسه می‌ریختم و به پدرم گوش می‌دادم ولی قطار افکار من رو دوباره به گذشته برده بود.

عروسی ستاره، انارگل هم دعوت بود و وجود اون بود که ناراحتم می‌کرد. غم توی نگاهم به خاطر وجود مهردادی بود که نامردانه دلم رو مچاله کرده بود، وگرنه ازدواج ستاره و شیرزاد من رو خوشحال هم می‌کرد.
یادمه شیرین برای اینکه من از شیرزاد خوشم بیاد، دائم ازش تعریف می‌کرد. حتی چند بار مستقیم به من گفت که زن برادرش بشم و من هربار می‌خندیدم و قضیه رو به شوخی می‌گرفتم. شاید اگر روزی که مادرش برای خواستگاری به خونه ما اومد، اصرار می‌کرد که من فقط گندم رو می‌خوام، منم قبول می‌کردم، ولی شیرزاد پسری نبود که فرامرز بتونه ازش به عنوان داماد بگذره. پسر سر به زیر و خوب و محجوبی که توی کل ده زبان زد بود.
حالا که دوباره به اون روزها فکر می کردم، جلوس ملکه غم رو توی چشم هام احساس می‌کردم.

کاسه رو جلوی بابا گذاشتم. هنوز دستم رو از روی کاسه برنداشته بودم که دستش روی دستم گذاشت. تو چشم هاش نگاه کردم، عمیق نگاهپ کرد و گفت:
-بابا جان غصه نخوریا، قبل از اینکه سرم رو روی زمین بزارم، اول تو رو شوهر می‌دم. به این دوتا پسر نمی تونم تو رو بسپرم.

دلم از حرفش مچاله شد.

-این چه حرفیه بابا؟ ایشالا سایه ات هزار سال روی سرم باشه.

– تعارف که نداریم، مرگ حقه، همه هم می‌میرند، ولی قبل از مردن باید امور دنیا رو سر و سامون بدن. فرامرز به خاطر راحتی خودش نمی‌زاره تو شوهر کنی، فکر می کنه حالا از فردایی که تو عروس بشی، من سر اون و زنش خرابم. اما من شوهرت می‌دم. به اونم هیچ ربطی نداره.

دستم رو رها کرد. نون رو برداشت و مشغول تیکه تیکه کردنش شد و ادامه داد:
-این خواستگارت آدم خوبیه، زنش هشت نه ماه پیش طلاق گرفته، چراش رو نمی‌دونم، ولی بچه پنج شیش سالشم نبرده. طرف کارمند بانکه، خونه داره، ماشین داره. به مش یعقوب سپرده که یه دختر می‌خواد که اهل زندگی باشه، خانوم باشه، برای بچش مادری کنه. طلعت هم تو رو پیشنهاد داده.

پس خواستگار جدید دست‌پخت خاله طلعته. بابا نون رو توی آبگوشت ریخت و با قاشق همشون زد و گفت:
-می‌خواستم بگم فرداشب بیان، اما این جواتیِ تو دهنی نخورده، رفته راپورت داده، فرامرزم شاخک هاش تیز شده. حالا امشب به یعقوب می‌گم آخر هفته بیان، که منظر هم می‌ره به باباش سر بزنه و خونه نیستند.
بابا برای خودش فکر می کرد و نقشه می‌کشید. حرفهاش محکم تر از سری های قبل بود، انگار تو تصمیمش حسابی مصمم بود و اصلا به این که شاید من قبول نکنم، فکر نمی‌کرد.

نون رو توی آبگوشت تیلیت کردم، همونطور که با پشت قاشق نون رو توی آب قرمز نارنجی آبگوشت غرق می‌کردم، دوباره فکرم به گذشته رفت.

شب خواستگاری مهرداد هم آبگوشت داشتیم. توی آشپزخونه هول هولی خوردیم. مادرم گفت همونجا بمونم تا صدام بزنه، اما صدام نزد، چون مهرداد و خانواده‌اش هیچ وقت پا توی خونه ما نذاشتند.

کمی به بحث‌های امروز بابا و فرامرز فکر کردم. یکی از جمله های بابا توی ذهنم بالا و پایین می‌پرید و سعی داشت که من ببینمش.

جمله بابا می‌گفت، جهان بد بود یا منصور، پسر حاج نصرت رو چرا رد کردی، مهرداد چش بود.

جهان و منصور و پسر حاج نصرت رو یادمه که فرامرز مخالف بود، اما تو نیومدن مهرداد چه نقشی داشت؟ یعنی واقعاً اون باعث شده بود که مهرداد جا بزنه؟ ولی اون موقع که مادرم زنده بود! به چی فکر می‌کرده که چرا نذاشته؟

با حرص نون های پف کرده توی کاسه رو هم زدم. اصلا فرامرز هم نذاشته باشه، ادعای عاشقی مهرداد گوش فلک رو کر کرده بود، نمی‌تونست یه توضیح کوچیک بهم بده؟ باید از خونه انار گل سر در می آورد؟

اون من رو فریب داد، فقط باهام بازی کرد و بعد هم من رو انگشت نمای خاص و عام کرد، وگرنه من رو چه به عاشقی!

غذا رو با سالاد حرفهای بابا و چاشنی افکار خودم تموم کردم و مشغول جمع کردن سفره شدم. بابا از جاش بلند شد و گفت:
– من می‌رم پیش مش یعقوب، هم یه دونه تو دهن اون جوادش بزنم، هم بهش بگم خواستگارا آخر هفته بیان، از اون ور می‌رم مسجد.

سری تکون دادم و بابا رفت. سفره رو جمع کردم و ظرف هاش رو شستم. وضو گرفتم و توی سجاده مادرم نمازم رو خوندم. از خستگی همون جا پای سجاده خوابم برد.

نسیم خنک پاییز لای موهام می‌وزید. گرمای ملایم آفتاب روی صورتم پرده انداخته بود. وسط گندمزار ایستاده بودم، اما وسط گندمزاری سبز، نه طلایی.

گندم ها با این که فصل پاییز بود، هنوز نارس بودند و سبز. توی گندمزار می‌دویدم و دنبال خوشه‌ای طلایی می‌گشتم، ولی پیدا نمی کردم.
چشم باز کردم. توی اتاقم بودم. نشستم و به ساعت نگاه کردم. نیم ساعتی بود که خوابیده بودم. گره چادر نماز رو از زیرگلوم باز کردم و کمی به خوابی که دیده بودم فکر.

خوشه های نارس گندم؛ باید تعبیرش رو از کسی می‌پرسیدم.

صدای زنگ خونه حواسم رو از خوابی که دیده بودم پرت کرد. با همون چادر از جام بلند شدم و به حیاط رفتم.

-کیه؟

جوابی نیومد. باز هم پرسیدم و باز هم جوابی نگرفتم. این موقع ظهر کی می‌تونست باشه؟

سهیل که دستش به زنگ نمی‌رسه و بابا هم که کلید داره، فرامرز هم که تازه اینجا بوده و منظر هم عمرا اینجا پیداش بشه. حتما یکی از همسایه هاست. ولی چرا جواب نمی‌ده؟

زبونه در رو کشیدم. در آفتاب خورده بود و سفت شده بود. چادر رو به دندون گرفتم و دو دستی در رو به طرف خودم کشیدم. با صدای بدی باز شد. در رو رها کردم و پشت به کوچه چادر رو درست کردم و برگشتم.

در رو کامل باز کردم و با دیدن مرد پشت در تمام کلمات و خاطرات و افکارم از ذهنم پرید و چشمـهام تا آخرین درجه‌اش درشت شد. مهرداد اینجا چیکار می‌کرد؟

توی سکوت و زیر تابش مستقیم آفتاب اواخر خرداد به هم نگاه می‌کردیم؛ شاید یک دقیقه، شاید هم بیشتر. اون توی چشم‌های من زل زده بود و نگاه دلتنگ من روی صورتش می‌چرخید.
بسه گندم! چی کار داری می‌کنی؟ این صدای مغزم بود که بالاخره از شوک خارج شده بود و من رو از اسارت دل پاره پاره و وصله پینه‌ام نجات می‌داد.
نگاهم رو ازش گرفتم و به علف هرزی دادم که بین حد فاصل آسفالت قدیمی کوچه و آستانه آهنی در سبز شده بود.
باید بپرسی با کی کار داره؟ اصلا چرا اومده اینجا؟ به چه رویی؟ مغزم کلمات رو بهم نشون می‌داد، ولی زبونم هنوز در بند دلم اسیر بود و به حکم اسارت ساکت.
– علی … با علی … علی آقا… کار داشتم.
مهرداد بود که مهر سکوت رو ‌شکست! اما چی گفت؟ چرا کلماتش رو نمی‌تونستم معنی کنم؟ اصلا به زبون و لهجه من گفت یا زبونی فراتر از این کره خاکی؟
گفت با یکی کار داره. با کی؟ علی ‌آقا کیه؟ چرا چیزی یادم نمیاد؟ گلوله بغض به گلوم یورش برده بود و با بی رحمی شمشیر برهنه کرده بود.
نفس عمیقی کشیدم و صاف ایستادم. اخمی کردم و لشکر بغض رو مجبور به عقب نشینی. کلماتش رو دوباره مرور کردم. حالا می‌فهمیدم که چی گفته.
باید مسلط باشی، وگرنه به راحتی حرف دلت رو می‌خونه. با محکم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم:
– مسجده!
شک داشتم که محکم گفته باشم. حتما متوجه لرزش صدام شده. چقدر من بدبختم که کنترل اعضای بدنم رو هم ندارم.
دست روی لبه در گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم. کاری با مهرداد نداشتم، پس باید در رو می بستم. زاویه در رو کم کردم و هنوز در بسته نشده بود که مانعی زاویه تند در رو متوقف کرد.
نگاهم رو از برگهای درهم و برهم گیاه خودروی جلوی در گرفتم و سر بلند کردم تا علت بسته نشدن در رو بفهمم. دست مهرداد مانع بستن در بود.
-گندم!
باز هم با بی‌رحمی اسمم رو صدا کرده بود. این مرد امروز قصد جونم رو داشت. لعنت به تو و هر چی اسم‌گندمه! چرا نمی‌ذاری گندم به حال خودش بمیره!
لشکر بغض که با شمشیر برهنه مغلوب مقاومتم شده بود، این بار با منجنیق‌های آتشینش حمله می‌کرد، و این بار من بودم که تسلیم شدم. چشم هام گرم شد. تو چشم‌هاش خیره شدم.
– میای دیگه فردا سر قرار؟
عزمم رو جزم کردم. باید جوابش رو می‌دادم.
– چهار سال پیش، همین موقع ها، سر یه قراره رسمی با خانواده‌ات …
منجنیق های بغض فعال بودند و اجازه صحبت به من نمی‌دادند. چشم از چشمش گرفتم و به همون گیاه روی زمین دادم.
-باید برات توضیح بدم.
چه توضیحی؟ همه چیز واضح بود! با همه حرفهای قشنگی که می‌گفتی، من رو ندیدی و رفتی!
نگاهی به لباس سبز رنگ توی تنش انداختم. پارسال کِی بود که انارگل فوت شد؟ اواخر پاییز پارسال بود.
شاید یادش رفته که باهات چیکار کرده، بد نیست بهش یادآوری بشه. اشاره به لباس خوشرنگش کردم و گفتم:
– چه زود رخت عزای نارگل رو از تنت درآوردی؟
دزدانه لباسش رو نگاهی کرد و با چشمهایی ملتمس لب زد:
– مجبور شدم گندم!
مجبور به چی؟ به درآوردن رخت عزا یا ازدواج با دختر عموی زیبای من. چه جوری مجبور شدی؟ مگر نه اینکه مسخ زیباییش شدی، یا پول پدرش! دخترهای زیادی رو دیده بودم که مجبور به ازدواج‌هایی شده بودند که هیچ عشقی توشون نبود، ولی ازدواج اجباری یک پسر، برام معنی نداشت.
فشاری به درآوردم که مانع دستش فعال شد.
– گندم!
لب گزیدم. باید اسمم رو عوض کنم. هر بار با شنیدن این کلمه از زبون مهرداد، تمام حصارهایی که دور قلبم کشیده بودم، فرو می‌ریخت و زحمتم رو دوبرابر می‌کرد. نگاهی عاجز به چشمهاش کردم و لب زدم:
-بابام مسجده.
از کنار سر مهرداد، متوجه دو تا چشم شدم که از پنجره طبقه دوم خونه همسایه به ما نگاه می‌کرد. مهرداد داشت دوباره بساط تفریح زن زولک‌های توی ده رو فراهم می‌کرد و حرف گندم رو سر زبون‌ها می انداخت.
از پام کمک گرفتم و در رو محکم به هم کوبیدم. دستم رو از زیر گلوم که چادر رو گرفته بود رها کردم و کنار در سر خوردم.
لشکر بغض دوباره پیروز شده بود و برای خودش جشن و پایکوبی راه انداخته بود. دست و چادر رو روی صورتم گذاشتم و آروم گریه کردم. صدای مهرداد رو از پشت در می‌شنیدم.
– گندم، می‌دونم پشت دری! فردا بیا باغ سالار، برات می گم چی شد، به خدا چاره‌ای نداشتم.
برو مهرداد، برو. برو بزار گندم به حال خودش بسوزه. چند دقیقه‌ای همون جا نشستم. صدای موتورش که دور می‌شد نشون می‌داد که مهرداد رفته. برای اینکه مطمئن بشم، بلند شدم. چادر رو روی سرم انداختم و در رو با یه ضرب باز کردم.
سرم رو از در بیرون آوردم و نگاهی به سر و ته کوچه انداختم. نبود. برای اطمینان بیشتر قدمی به کوچه برداشتم و دوباره سر و ته کوچه رو بازرسی کردم. رفته بود. نگاهی به پنجره خونه همسایه انداختم. چشم های خبررسان هنوز از پشت شیشه حرکاتم رو ثبت و ضبط می کرد.

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.