رمان گرداب/پارت صد و نود

فشاری به شونه ی سورن اورد و سعی کرد لحنش پرقدرت و دلداری دهنده باشه:

-بازم هنوز هیچی معلوم نیست..بیا بریم..

بازوی سورن رو گرفت و محکم دنبال خودش کشوند و سورن واقعا داشت رو به جلو کشیده میشد و اصلا تمایلی برای رفتن به داخل نداشت…..

وارد که شدن، لرزی به تنش افتاد و بی اختیار دستش رو به دیوار گرفت تا با تکیه بهش بتونه بایسته….

کیان با نگرانی نگاهش کرد و گفت:
-همینجا بمون من برم با مسئولش صحبت کنم و بیام..

سورن بی حرف خودش رو کنار کشید و پشتش رو به دیوار تکیه داد و چشم هاش رو بست…

کیان نگاهش کرد و کمی این پا و اون پا کرد اما بالاخره راه افتاد و رفت سمت اتاقی که کمی جلوتر قرار داشت….

سورن دوباره غرق دنیای خودش شد و صورت پرند با اون لبخنده زیبای همیشگیش، پشت پلک هاش نقش بست….

چطور هنوز زنده بود وقتی ازش خواسته بودن بیاد، پرندش رو شناسایی کنه و خودش مهر تایید بزنه روی از دست دادنش….

حاضر بود کل عمرش رو دنبالش بگرده اما هیچوقت خبرش نمی کردن که به اینجا بیاد…

اب دهنش رو قورت داد و با همون چشم های بسته و درحالی که صورت پرند هنوز پشت پلک هاش بود، زیرلب پچ زد:
-خواهش میکنم تو نباش..

با صدای کیان، چشم هاش رو باز کرد و مردی رو همراهش دید…

سرش رو بی حال تکون داد و کیان گفت:
-بیا بریم..

دوباره اب دهنش رو قورت داد و به سختی خودش رو از دیوار کند…

مردی که گویا مسئول اونجا بود، راه افتاد و کیان و سورن هم با شونه های افتاده و دل هایی پر از اشوب و تن لرزون، پشت سرش رفتن….

از یک راهرو گذشتن و بعد از پیچیدن به سمت چپ، جلوی یک در ایستادن…

هوای سرد و سکوتی که اونجا حاکم بود، ترس و وحشت به وجودشون می انداخت…

مردی که همراهشون بود، با کلید در رو باز کرد و خودش رفت داخل و برگشت و منتظر نگاهشون کرد…

کیان دوباره بازوی سورن رو گرفت و با قدم هایی کوتاه و پر از تردید رفت داخل و سورن رو هم با خودش برد….

هوا داخل سردتر بود و تن سورن دوباره به لرز افتاد..

کیان مستاصل نگاهش کرد و لب زد:
-سورن خوبی؟!..

سورن چشم هاش رو باز و بسته کرد و سعی کرد لحنش محکم و قوی باشه:
-خوبم!..

اما اصلا موفق نبود و صداش به شدت می لرزید و انگار از ته چاه می اومد…

کیان به مردِ نگاهی انداخت که جلوی یک در کوچک و قفسه مانند ایستاده بود و سرش رو به تایید تکون داد….

مرد هم سری به تاسف برای حالشون تکون داد و دستگیره ی قفسه رو باز کرد و تخت کشو مانندی رو کشید بیرون….

سورن توی جاش تلو تلو خورد و بی اختیار نالید:
-یاخدا..

کیان دو دستی نگهش داشت و با نگرانی گفت:
-سورن حالت خوب نیست..می خواهی بیرون منتظر بمونی؟!…

سورن سرش رو به دو طرف تکون داد و قدمی جلو رفت..

باید می دید..باید با چشم های خودش می دید..این لحظه حکم مرگ و زندگی بعد از اینش رو داشت…

اگه پرند اینجا بود، مرگ و اگه نبود می تونست دوباره به زندگی امیدوار بشه…

جلوی تختی که از قفسه بیرون اومده بود و روش یک کیسه قرار داشت، ایستاد و کیان هم کنارش اومد….

یعنی ممکن بود پرندش داخل این کیسه باشه؟!..

تمام تنش به لرزش افتاد بود و پاهاش تحمل وزنش رو نداشتن….

دستش رو که به وضوح می لرزید، بلند کرد و سمت زیپ کیسه برد…

اما وسط راه یهو دستش رو عقب کشید و دو دستی به موهاش چنگ زد:
-خدایا..

مرد که دید هیچکدوم قدرت باز کردن زیپ رو ندارن، خودش دست به کار شد…

زیپ رو گرفت و اروم اروم پایین کشید..

سورن که دست هاش روی سرش بود و محکم موهاش رو میون دست هاش می کشید، همه ی وجودش شد چشم….

تمام صداها قطع شد و انگار دنیا از حرکت ایستاد..

زیپ پایین رفت و بالاخره صورت کسی که داخل کیسه بود، پدیدار شد…

صورت رنگ پریده و لب های کبودش رو که دید، دیگه نتونست مقاومت کنه و پاهاش خم شد و دو زانو خورد زمین….

مشت هاش رو محکم به زمین کوبید و نفس زنان نالید:
-خدا..

کیان هم همونجا روی زمین اوار شد و کنارش افتاد..

جفتشون نفس نفس میزدن و انگار کیلومترها دویده بودن…

سورن که حس می کرد تمام بار دنیا روی شونه هاشِ، سرش رو خم کرد و بغضی که ساعتها قورتش داده بود، بالاخره ترکید….

مشت هاش رو به زمین فشار میداد و کل تنش می لرزید…

اشک هاش تو یک لحظه کل صورتش رو خیس کرد و رد اشک های داغش انگار پوست صورتش رو اتش میزد….

کیان با صدای گریه ی سورن، انگار کمی به خودش اومد و از خلسه ای که اسیرش شده بود، خارج شد…

چرخید سمت سورن و با دیدن حالت مظلومانه ش و شونه هایی که به شدت می لرزید، دلش به درد اومد….

خودش رو روی زمین کشید سمتش و شونه هاش رو گرفت و توی یک حرکت کشیدش توی اغوشش و محکم بغلش کرد….

درحالی که جفتشون روی زانوهاشون بودن، سورن سرش رو روی شونه ی کیان گذاشت و شدت گریه ش بیشتر شد…

کیان دستش رو روی کمر سورن کشید و اشک های خودش هم فرو ریخت…

چند دقیقه ای توی این حال بودن و انگار داشتن بار سنگینی که روی شونه هاشون بود رو خالی می کردن که صدای مرد بلند شد….

جنازه رو سرجاش برگردونده بود و کنار سورن و کیان ایستاده بود…

کیان سرش رو بلند کرد و مردِ با نگاهی پر از تاسف گفت:
-حالتون خوبه؟!..

کیان سر تکون داد و خودش رو از سورن جدا کرد..

دست هاش رو دو طرف صورت سورن گذاشت و سرش رو بلند کرد و توی چشم های قرمز و خیسش نگاه کرد….

بغضش رو قورت داد و لب زد:
-بلند شو مرد..بلند شو خیلی کار داریم..

و خودش زودتر از جاش بلند شد و دست انداخت زیر بازوی سورن و کمکش کرد اون هم بلند بشه…

سورن با شونه های خمیده و پاهایی که همچنان می لرزید، به کیان تکیه داد و دوتایی به سرعت از اون اتاقک نحس بیرون زدن….

کیان به قدم هاش سرعت داد تا زودتر از اون ساختمان ترسناک خارج بشن…

همین که قدم بیرون گذاشتن و هوای تازه به صورتشون خورد، دوتایی نفس عمیقی کشیدن و محکم فوت کردن بیرون…

البرز که با تشویش و نگرانی به در خیره شده بود و منتظرشون بود، با دیدن سورن که هنوز قدرت ایستادن روی پاهاش رو نداشت و با کمک کیان سرپا مونده بود، چشم هاش گرد شد و دلش هری ریخت……

دستش رو روی سرش گذاشت و دهنش بی هدف باز و بسته شد اما نتونست حرفی بزنه…

قدمی به عقب برداشت و به سختی صداش رو پیدا کرد و لب زد:
-بدبخت شدیم؟!..

مات و مبهوت نگاهشون کرد و دوباره لب زد:
-پرندمون بود؟!..

وقتی جوابی ازشون نشنید، چشم هاش رو بست و بی تعادل چند قدم به عقب برداشت و به دیوار خورد….

اون هم نتونست سرپا بمونه و پاهاش شل شد و همونجا نشست…

کیان با نگرانی صداش کرد:
-البرز..

بعد به سورن نگاه کرد و نمی دونست چکار کنه و به کدوم یکی برسه…

سورن کمرش رو صاف کرد و خودش رو از کیان جدا کرد و با صدایی تحلیل رفته گفت:
-برو پیشش..

کیان اما هنوز نگرانش بود و با نگاهی به اطراف، نیمکتی که کمی اون طرفتر بود رو دید و سریع سورن رو به اون سمت برد و مجبورش کرد روش بشینه…..

بعد بی درنگ راه افتاد سمت البرز که مثل پسربچه ها توی خودش جمع شده بود و بی صدا گریه می کرد…

جلوش زانو زد و با جفت دست هاش سر البرز رو بلند کرد و وقتی نگاه خیس و داغونِ البرز رو دید، به سختی لبخند روی لبهاش نشوند و پچ زد:
-نبود..پرندمون نبود..

کیان روی صندلی نشسته و به سورن که طول و عرض سالن رو طی می کرد و با تشویش موهاش رو چنگ میزد خیره شده بود….

پوفی کرد و گفت:
-بیا بشین سورن..سرم گیج رفت از بس جلوم چپ و راست رفتی و اومدی..یه دقیقه اروم بگیر…

سورن ایستاد و اومد طرف کیان و روی صندلی کنارش نشست و گفت:
-پس چرا صدامون نمیکنه؟..

-خب حتما کار داره..اون بنده خدا هم سرش شلوغه دیگه…

-یک ساعته اینجاییم..فقط می خواهیم چندتا سوال بپرسیم چقدر دیگه منتظر بمونیم…

قبل از اینکه کیان بتونه جواب بده، در اتاق کناریشون باز شد و سر جفتشون به همون سمت چرخید…

سرباز از اتاق بیرون اومد و سرش رو دور سالن چرخوند و نگاهش به کیان و سورن خیره موند…

سورن از جا پرید و گفت:
-می تونیم بریم داخل دیگه؟..

سرباز سر تکون داد و با دست به اتاق اشاره کرد:
-بله..بفرمایید سرگرد منتظرتونه..

کیان هم از جا بلند شد و بعد از تشکر از سرباز، دوتایی وارد اتاق سرگرد شدن…

کیان در رو پشت سرش بست و دوتایی سلام کردن..

سرگرد توی جاش نیمخیز شد و با دست به صندلی های جلوی میزش اشاره کرد و گفت:
-سلام..خوش اومدین..بفرمایید..

دوتایی تشکر کردن و روی صندلی های روبه روی هم نشستن…

سورن دست هاش رو توی هم پیچید و گفت:
-خبر جدیدی نیست جناب سرگرد؟..

سرگرد دست های توی هم قفل شده ش رو روی میز گذاشت و سرش رو تکون داد:
-فعلا خیر..دنبال سیگنال تلفن همراه خانم پارسا هستیم..چون تلفنش خاموشه کمی زمان میبره اما دنبالش هستیم….

سورن با ناامیدی سر تکون داد و کیان گفت:
-کاوه اظهاراتش رو داد؟..

سرگرد دوباره سرتکون داد و زبونش رو روی لبش کشید:
-بله..چیز مشکوکی توی اظهاراتش نبود..تحقیق کردیم کاملا حرفاش با سند و مدرک اثبات شد…

سورن دست هاش رو مشت کرد و با حرص گفت:
-فکر همه جاشو کرده..مطمئنم داره دروغ میگه..

سرگرد چشم هاش رو ریز کرد و متفکرانه گفت:
-چرا اینقدر مطمئنی..روز گم شدن خانم پارسا به محلی که ادعا میکنه باهاش قرار داشته رفته و ساعتها توی کافه منتظر شده..دوربین های مداربسته ی کافه رو چک کردیم..بعد از اون هم مستقیم به خونه رفته و این هم درست بود..دوربین های اطراف و تحقیقاتمون از همسایه ها و افراد داخل خونه حرفش رو ثابت کرده……

سورن با دندون های بهم فشرده گفت:
-همه ی اینارو برنامه ریزی کرده..بهتون گفتیم قبلا چقدر پرند رو اذیت کرده..تنها کسی که با پرند مشکل داره همین عوضیه..غیر از این کار کی میتونه باشه…..

-اگه اینطور که میگین باشه شک نکنین معلوم میشه..ما همینطور راحت از کنار این موضوع رد نمیشیم..تحقیقاتمون هنوز ادامه داره…..

کیان دستی به صورتش کشید و با ناراحتی گفت:
-کاری از دست ما برمیاد انجام بدیم؟..

سرگرد نگاهش رو بینشون چرخوند و گفت:
-فعلا خیر..ازتون میخوام هیچ کاری رو بدون هماهنگی انجام ندین..منتظر باشین خبری شد بهتون اطلاع میدیم….

سورن پوزخنده کوچکی زد و گفت:
-یعنی دست روی دست بذاریم تا بازم خبرمون کنین بریم پزشک قانونی برای تشخیص هویت؟!…

سرگرد اخم هاش رو توی هم کشید و با تحکم گفت:
-ما داریم کارمون رو انجام میدیم..مطمئن باشین خیلی بیشتر از شما دنبال حل کردن این پرونده هستیم…

کیان به سورن اشاره کرد ساکت بشه اما سورن بی توجه به کیان گفت:
-هر یک ثانیه که بگذره به ضررمونه..اگه تا بخواهین سرنخی پیدا کنین اون عوضی بلایی سر پرند بیاره چی..شما مظنون اصلی رو راحت ول کردین….

اخم های سرگرد بیشتر توی هم فرورفت و محکم و با ابهت گفت:
-هیچ مدرکی برعلیه کاوه پارسا نیست..ما با سند و مدرک کارمون رو انجام میدیم نه حرف بقیه…

سورن باز هم پوزخند زد و سرگرد خیره شد بهش و با همون لحن گفت:
-اگه قرار بود با حرف بقیه جلو بریم، الان باید علاوه بر کاوه پارسا شمارو هم اینجا نگه میداشتم..چون ایشون هم ادعا کرده کار شماست….

سورن از حرص و عصبانیت زیاد خنده ش گرفت و زد زیر خنده…

کیان چشم هاش رو براش گرد کرد و سرگرد محکم با دستش چندبار به میز کوبید و با تحکم گفت:
-حواستون باشه کجا هستین و جلوی کی نشستین..مراقب رفتارتون باشین…

کیان سریع عذرخواهی کرد و سورن هم خنده ش رو جمع کرد و با حرص گفت:
-من هیچ چیز مخفی ندارم..کل اون روز رو مطبم بودم و اینو خودتونم میدونین..درضمن سابقه ی هیچ گونه مشکلی هم با پرند ندارم..اونه که قبلا تا تونسته پرند رو اذیت کرده…..

سرگرد دوباره دست هاش رو توی هم قفل کرد و گفت:
-درسته..گفتم که ما به اسناد و مدارک نگاه میکنیم..همینطور که تو ثابت کردی اون روز کجا بودی، ایشون هم ثابت کرده..اگه کوچکترین سرنخی دال براینکه داره دروغ میگه پیدا کنیم سریعا اقدام میکنیم اما فعلا مدرکی نداریم…..

نگاهش رو بینشون چرخوند و ادامه داد:
-اما دنبالش هستیم..کاوه پارسا ممنوع الخروج شده و حتی از شهر هم حق خارج شدن نداره…

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.