رمان گرداب/پارت صد و نودویک

کیان سر تکون داد و تشکر کرد که سرگرد دوباره گفت:

-شما کافیه همکاری کنین و همه چی رو بسپارین به ما..مطمئن باشین خانم پارسا رو پیدا می کنیم…

سورن نفس عمیقی کشید و کف جفت دست هاش رو به رون هاش کوبید و با یک حرکت از جاش بلند شد…

کیان هم سریع بلند شد و رو به سرگرد گفت:
-خیلی ممنون..لطفا اگه خبری شد حتما مارو درجریان بذارین..

سرگرد که خیره به سورن بود، سرتکون داد و درجواب کیان گفت:
-بسیار خب..شما هم اگه چیزی پیدا کردین یا موضوعی یادتون اومد سریعا اطلاع بدین…

کیان اطمینان داد که حتما همین کار رو میکنن و سورن با خداحافظی سریعی از اتاق زد بیرون…

کیان نگاهش رو از در اتاق گرفت و دوباره به سرگرد نگاه کرد و با شرمندگی گفت:
-اگه حرفای سورن باعث دلخوری شد من عذرخواهی میکنم..حالش واقعا خوب نیست و این بی خبری داغونش کرده..شما ببخشید….

سرگرد از روی صندلیش بلند شد و گفت:
-خواهش میکنم..من درک میکنم اما ایشون باید خوددارتر باشن..اینجوری نمیتونن کمکی به پیدا شدن خانم پارسا بکنن..باهاش صحبت کنین…..

-حتما..بازم ببخشید..روز بخیر..

کیان با سرگرد دست داد و بعد از خداحافظی، به سرعت از اتاق خارج شد تا خودش رو به سورن برسونه…

از ساختمان بیرون زد و نگاهش رو به اطراف چرخوند و با کمی دقت، سورن رو کنار ماشین پیدا کرد…

قدم تند کرد به طرفش و دید طبق معمول این روزها، سیگاری گوشه ی لبش روشنِ و محکم پوک میزد و به زیر پاش خیره شده بود….

بهش که رسید، جلوش ایستاد و با حرص گفت:
-معلوم هست داری چه غلطی میکنی..اون چه مدل حرف زدن با سرگرد بود..شانس اوردیم باهامون مدارا کرد و ننداختمون بیرون….

سورن سیگار رو از گوشه ی لبش، بین دو انگشت اشاره و وسطش گرفت و با حرص گفت:
-تو دیگه چرا این حرفو میزنی..همین امروز صبح توی اون پزشک قانونی دوتایی تا مرز سکته رفتیم و برگشتیم..من نمی تونم منتظر بشینم تا دوباره خبرمون کنن و این دفعه واقعا جسد پرند…..

حرفش رو خورد و دوباره پوک محکمی به سیگارش زد و بعد پرتش کرد روی زمین و تمام حرصش رو با فشار دادن پاش روی سیگار خالی کرد…..

حتی حرف زدن درباره ی این موضوع هم به جنون می کشوندش چه برسه اگه واقعا اتفاق می افتاد…

کیان چنگی به موهاش زد و با همون لحن عصبی گفت:
-بازم حق نداشتی اونطوری حرف بزنی..اونا هم دارن کارشون رو انجام میدن..بهمون لطف کرده حداقل روند پرونده رو بهمون توضیح میده….

پوزخندی زد و با حرص ادامه داد:
-که با این رفتار تو شک دارم بازم چیزی بهمون بگه…..

سورن بی حوصله دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-ولم کن بابا..طرفو ول کردن رفته..تو چی داری میگی..بشین بریم…

کیان با تعجب نگاهش کرد:
-کجا؟!..

سورن درحالی که در ماشین رو باز می کرد، چپ چپ نگاهش کرد و غر زد:
-سر قبر من..

کیان با حرص چشم غره ای بهش رفت و ماشین رو دور زد و کنار سورن نشست…

سورن ماشین رو روشن کرد اما هنوز راه نیوفتاده بود که صدای گوشیش بلند شد…

دست توی جیبش کرد و گوشیش رو دراورد و به صفحه ش نگاه کرد:
-البرزِ..

تماس رو وصل کرد و روی اسپیکر گذاشت:
-جانم..

صدای هیجان زده ی البرز تو اتاقک کوچک ماشین پخش شد:
-سورن..من دنبال کاوه ام..داره یه جایی میره..

چشم های سورن و کیان گرد شد و همزمان گفتن:
-کجا؟!..

البرز همینطور هیجان زده گفت:
-نمیدونم..اما برعکس همیشه که اینموقع میرفت خونه، الان یه راه دیگه رو داره میره…

سورن توی جاش جابجا شد و با امیدواری گفت:
-نفهمیده دنبالشی؟..

-فکر نمیکنم..اگه فهمیده بود که بازم میرفت خونه..اما الان معلوم نیست کجا میره…

سورن و کیان کمی به همدیگه خیره شدن و یهو سورن گفت:
-میدونه دنبالشی..میخواد بپیچونتت..سریع لوکیشن بفرست ما بیاییم…

-باشه الان می فرستم..سریع خودتونو برسونین..

سورن به سرعت دنده رو جا زد و ماشین رو از پارک خارج کرد و با یک تیک اف بلند راه افتاد…

کیان که از سرعت ماشین به جلو پرت شده بود، دستش رو به داشبورد گرفت و غرید:
-ارومتر..چه خبرته..

با صدای دینگ گوشی، سورن گوشیش رو انداخت روی پای کیان و گفت:
-باز کن..ببین لوکیشن کجاست..

کیان گوشی رو باز کرد و لوکیشنی که البرز فرستاده بود رو برای سورن خوند و سورن گفت:
-خوبه..خیلی فاصله نداریم..

-چی تو سرته؟..

سورن با همون سرعت زیاد از یک ماشین سبقت گرفت و درهمون حال گفت:
-میدونه دنبالشیم..میخواد البرز رو بپیچونه تا گمش کنه..

-خب؟!..

-خب..ما باید یه جوری نشون بدیم که انگار البرز کاوه رو گم کرده و دیگه دنبالش نیست..از اون جا به بعد خودمون تعقیبش میکنیم….

کیان کمی به سورن نگاه کرد و بعد لبخند کم کم روی لبش نشست و با هیجان گفت:
-افرین..بالاخره مخت درست کار کرد..

سورن گوشیش رو برداشت و شماره ی البرز رو گرفت و باز هم روی اسپیکر گذاشت…

بعد از دو بوق البرز جواب داد:
-جونم..

سورن دستی که گوشی رو نگه داشته بود رو روی فرمون ماشین گذاشت و گفت:
-ما رسیدیم..دقیق بگو کجایین؟..

البرز ادرس دقیق رو به سورن داد و سورن گفت:
-اوکی نزدیکیم..تماس رو قطع نکن تا برسیم بهتون..

سورن سرعتش رو بیشتر کرد و کیان گفت:
-البرز چیز مشکوکی ندیدی ازش؟!..

-نه..فاصله ام باهاش تقریبا زیاده و بینمون چندتا ماشین هست اما می تونم ببینمش…

سورن سر تکون داد و گفت:
-فاصله ت رو باهاش کم کن..یه جوری که بتونه ببینه پشت سرش هستی…

البرز متعجب و بلند گفت:
-چرا؟!..

-تو کاری که میگمو بکن..

البرز “باشه”ای گفت و کمی بینشون سکوت شد تا اینکه کیان با هیجان گفت:
-سورن رسیدیم بهشون..اون ماشینِ البرزِ..می بینیش؟!..

سورن سرش رو به تایید تکون داد و سرعتش رو کم کرد..

فاصله شون رو حفظ کرد و خطاب به البرز گفت:
-حالا کم کم سرعتت رو کم کن و یه جوری نشون بده انگار گمش کردی..فقط تابلو بازی درنیاری بفهمه…

البرز که دقیقا پست سر کاوه حرکت میکرد، کمی سرعتش رو کم کرد:
-باشه..فقط به منم بگین میخواهین چیکار کنین..

سورن حوصله ی توضیح نداشت و کیان که دید سورن چیزی نمیگه خودش گفت:
-میخواهیم فکر کنه تورو پیچونده و دیگه کسی دنبالش نیست…

البرز متوجه ی هدفشون شد و با هیجان گفت:
-ایول..افرین چه فکر خوبی کردین..

کیان و سورن چیزی نگفتن و البرز جوری که کاوه شک نکنه، کم کم سرعتش رو کمتر کرد و وقتی بینشون چند تا ماشین فاصله افتاد ماشین رو کشید کنار خیابون و نگه داشت…..

سورن به سرعت از کنار ماشین البرز رد شد و گفت:
-خوبه..تو دیگه برو خونه..از اینجا به بعد با ما..

البرز نفس بلندی کشید و گفت:
-نمی خواهین منم اروم پشت سرتون بیام؟..شاید به کمکم نیاز باشه…

سورن سرش رو به منفی تکون داد و گفت:
-نه نباید ریسک کنیم..یه وقت متوجه میشه..

-باشه..پس منو بی خبر نذارین..اگه لازم بود زنگ بزنین سریع خودمو میرسونم…

سورن “اوکی” ای گفت و بعد از خداحافظی تماس رو قطع کرد و گوشی رو انداخت روی کنسول ماشین….

فاصله شون زیاد بود و بینشون چندتا ماشین قرار داشت اما می تونستن ماشین کاوه رو ببینن…

هرچند لحظه سرعتش رو کم و زیاد میکرد و انگار می خواست مطمئن بشه باز هم دنبالش هستن یا نه….

سورن تمام تلاشش رو می کرد که ماشینش پشت بقیه ماشین ها مخفی بمونه و کاوه نتونه ببینه….

از این خیابون به اون خیابون می رفت و داشت کل شهر رو می چرخید…

کیان که اعصابش خورد شده بود، با حرص گفت:
-چه غلطی داره میکنه..

سورن هم شدیدا اخم هاش توی هم فرو رفته بود..

لب هاش رو بهم فشرد و گفت:
-داره هی میچرخه که اگه بازم دنبالش هستیم گمش کنیم…

-اشغال عوضی..این بشر شیطونم گول میزنه..

سورن سری به تاسف تکون داد:
-اینو سرگرد باید بفهمه..

-از کجا بفهمه..یه جوری همه چی رو برنامه ریزی کرده که مو لای درزش نمیره…

سورن مشت ارومی روی فرمون کوبید و غرید:
-فقط پرند پیدا بشه..اونوقت من میدونم و این لاشی..

کیان سری به تایید تکون داد و نگاهش رو به جلوش دوخت…

باز هم مدت زیادی توی سکوت گذشت و کاملا حواسشون بود که کاوه رو گم نکنن…

یک ساعتی بود دنبال کاوه بودن اما حتی چیز کوچکی هم دستشون نیومده بود…

حتی نمی دونستن دلیل این چرخیدن کاوه توی خیابون چی میتونست باشه…

امید زیادی داشتن که حدسشون درست باشه و کاوه ببرشون جایی که پرند بود…

باز هم کمی گذشت و با وارد شدن به خیابونی اشنا، اخم های جفتشون توی هم فرو رفت…

نیم نگاه کوتاه و شوکه ای به همدیگه انداختن و دوباره به جلو خیره شدن…

با پیچیدن کاوه داخل کوچه ای که اصلا توقعش رو نداشتن، بهت زده خشکشون زد…

سورن ماشین رو سر کوچه نگه داشت و فرمون رو محکم بین انگشت هاش فشرد…

کیان سرش رو چرخوند و حیرون گفت:
-یعنی چی..

سورن که نگاه به خون نشسته ش به ماشین کاوه بود که داشت وارد خونه میشد، نفسش رو با حرص فوت کرد بیرون و با یک حرکت در ماشین رو باز کرد و پیاده شد…..

کیان هم سریع پیاده شد و نگاهش رو به خونه ای دوخت که ماشین کاوه داخلش رفته بود و در داشت پشت سرش بسته میشد….

بهت زده سرش رو چرخوند سمت سورن و گفت:
-این همه دور خودش چرخید که اخرش بیاد خونه؟..

سورن لگد محکمی به تایر ماشین زد و غرید:
-لعنتی..فهمید دنبالشیم..دو ساعت دور خیابون چرخوندمون و اخرش اومد خونه…

-اخه از کجا فهمید..ما که خیلی مواظب بودیم..

سورن سرش رو چرخوند سمت کاوه و با خشم گفت:
-تو هنوز از کارای این جونور شوکه میشی..هنوز نشناختیش…

-اخه خیلی فاصلمون زیاد بود..اصلا بهش نزدیک نشدیم..

سورن موهاش رو محکم چنگ زد و با فک منقبض شده گفت:
-نباید با ماشین من می رفتیم..حتما یه جایی دیدمون..لعنت…

کیان با ناامیدی سرش رو تکون داد:
-خیلی امید داشتم امشب سوتی بده..لعنتی انگار علم غیب داره..همیشه دو قدم ازمون جلوترِ…

دوباره به سورن نگاه کرد و اروم گفت:
-حالا چیکار کنیم؟!..

سورن با خشم سرش رو تکون داد و دوباره لگد محکم تری به تایر ماشین کوبید…

تمام تنش از حرص و عصبانیت می لرزید..

این دفعه مشت محکمی به سقف ماشین کوبید و کیان گفت:
-نکن سورن..

سورن در ماشین رو باز کرد و درحالی که می نشست داخل عصبی گفت:
-بشین بریم..

کیان هم داخل ماشین نشست و دوباره نگاهی به داخل کوچه انداخت…

باز هم با فکر به این یکی دو ساعت که کل شهر رو چرخیده بودن، عصبی شد و مشت دست راستش رو به کف دست چپش کوبید و لعنت فرستاد…..

سورن ماشین رو روشن کرد و تمام خشمش رو روی پدال گاز خالی کرد و ماشین از جا کنده شد…

کیان که می دونست الان سورن مثل یک بمب اماده ی انفجاره، حرفی نزد و محکم دستگیره ی بالای سرش رو گرفت و خودش رو به صندلی چسبوند…..

سورن نگاهش رو از ساختمان کلانتری گرفت و به البرز و کیان نگاه کرد…

لب هاش رو بهم فشرد و اروم گفت:
-هرموقع سرگرد خبرمون میکنه حالم بد میشه..وقتی میگه سریع بیایین، دفعه قبلی یادم میاد و روانم بهم میریزه….

کیان سری به تایید تکون داد و گفت:
-منم همینطور..

البرز هم دستی به صورتش کشید و گفت:
-بریم زودتر بفهمیم چی شده..

سورن سر تکون داد و سه تایی راه افتادن و وارد ساختمان شدن…

سرگرد باهاشون تماس گرفته و خواسته بود هرچه سریع تر خودشون رو به کلانتری برسونن…

جلوی در اتاق سرگرد ایستادن و سورن تقه ای اروم به در زد و منتظر شد…

با بفرمایید سرگرد، در رو باز کردن و وارد شدن..

سرگرد طاهری مثل دفعه های قبل، توی جاش نیمخیز شد و جواب سلامشون رو داد و اشاره کرد بشینن…

روی صندلی های جلوی میز نشستن و با استرس به سرگرد نگاه کردن…

کیان سکوت رو شکست و مضطرب گفت:
-خبری شده جناب سرگرد؟!..

سرگرد سری به تایید تکون داد و از جاش بلند شد..

به سمت کمدی که داخل اتاقش قرار داشت رفت و با کلید درش رو باز کرد و یک بسته ی تقریبا بزرگ از داخلش بیرون اورد….

همچنین ببینید

رمان گندم/پارت چهار

روبروی شیرین نشستم و براش توی پیش دستی سیب و خیار گذاشتم. تشکر کرد و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.