رمان شاه بیت

رمان شاه بیت/پارت پنج

دست به سینه می‌شوم و لب پایینم را با زبان تر می‌کنم.
-راه حل دوم هم با همه‌ی مشخص بودن قابل استفاده نیست. من نمی‌تونم برم سروقت دایی مسعود فرهان و ازش بپرسم شما با این آدم چیکار کردید که من الان دارم نتیجه‌ش رو می‌بینم. ضمن اینکه لزومی به رفتن نیست. نپرسیده هم جوابم مشخصه.
با آرامش پلک می‌زند. هنوز هم قصد ندارد کلام من را قطع کند.
-من الان می‌دونم که ریشه‌ی گرایشات فرهان از کجاست. چیزی که نمی‌دونم اینکه چه‌جوری می‌شه آدمی رو که مشکلش رو قبول نداره و دلیلی برای درمانش نمی‌بینه، متقاعد کرد که وارد دوره‌ی درمان بشه؟
کلمات را طوری ادا می‌کند که انگار می‌خواهد مطمئن شود هیچ واژه‌ای از سوالش جا نمی‌افتد:
-چند درصد مطمئنی که ریشه‌ی مشکل فرهان برمی‌گرده به روزهای نوجوونی و تبعاتش بابت حضورش توی خونه‌ مجردی داییش؟!
دست‌هایم را باز می‌کنم و لبه‌ی میز می‌گذارم. خودم را به‌ سمت دکتر می‌کشم و صدايم را آن‌قدری که لازم است پایین می‌آورم.
-شاید بشه گفت نزدیک به صددرصد؛ چون دلایل دیگه‌ای که می‌تونه مسبب این گرایش باشه کاملاً رده. فرهان از ناحیه‌ی من احساس خطر و خیانت نمی‌کنه، اهل مصرف مشروبات الکلی نیست و عمر ازدواج و رابطه‌ی ما اون‌قدر کمه که جایی برای فکر کردن به یکنواخت شدنمون برای هم نمونه.
چهره‌‌ی راضی و موافقی به خودش می‌گیرد؛ مثل معلمی که شاگردش را پای تخته خواسته و از پاسخگویی‌‌اش راضی است.
سکوتش باعث می‌شود که به صندلی تکیه بدهم و صادقانه بگویم:
-خانم دکتر من کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که مدرکی که گرفتم فقط به درد پاک کردن شیشه‌های خونه‌ام می‌خوره. وای به حال اون مراجعی که مشکلش رو با من درمیون می‌ذاره و دنبال راه‌کاره!
دست‌هایش را پایین می‌آورد و دلسترش را به سمت خودش می‌کشد.
-شلوغ شدن مطبت نسبت به روزهای اولی که افتتاحش کردی که چیز دیگه‌ای می‌گه!
لیوان خودش را تا نصفه پر می‌کند و بعد به سراغ لیوان من می‌رود.

-چرا فکرت به این سمت نمی‌ره که فرهان نسبت به قبول مشکل و پذیرش درمانش موضع می‌گیره چون این‌ها رو از همسرش می‌شنوه نه روانشناسش.
خیره‌ی حباب‌های روی لیوانم. لب‌هایم بهم می‌خورند و آوایی که تولید می‌شود کم‌جان و بی‌صداست:
-الان مشکل ما گوینده نیست خانم دکتر. مشکل اینکه که شنوده قبول کنه پای حرف بشینه که نمی‌شینه. فرهان نمی‌خواد قبول کنه که از یه گرایش عادی به‌ سمت سادیسم میل کرده. نمی‌فهمه که توی یه گرایش معقول کسی آسیب نمی‌بینه و لذت یه طرفه وجود نداره.
دلسترش را مزه می‌کند؛ بازهم در نهایت لذت.
-برعکس، در وهله‌ی اول مشکل ما گوینده است نه شنونده. وقتی تو به‌ عنوان همسر فرهان دنبال اینی که اون رو وادار به پذیرش چیزهایی که به من می‌گی بکنی، ناخودآگاه به اون حس سرخوردگی می‌دی. تو باعث می‌شی که فرهان دچار خودکم‌بینی بشه و این چیزیه که باعث می‌شه نسبت به بیشتر باز شدن مشکلی که خودش اون رو مشکل نمی‌بینه، جبهه بگیره.
بعد با چشم به لیوان من اشاره می‌کند.
-شیرینیش برای حال الانت خوبه.
نگاهم را تا لب‌هایش پیش می‌برم. پاستا و دلستر نتوانسته ذره‌ای از رژ جگری خوش رنگش را کم‌ کند. متفکر به حرف می‌افتم:
-پیشنهادتون واضحه. راه‌کارش تقریباً نشدنیه خانم دکتر. اون‌قدر فرهان رو می‌شناسم که بدونم اون آدمی نیست که به هیچ روانشناسی مراجعه کنه. وقتی بدونه که قراره برای این گرایش مراجعه کنه که دیگه تقریباً غیرممکن می‌شه.
لیوان را کمی از صورتش فاصله می‌دهد و محتویاتش را نگاه می‌کند. طوری که انگار مشغول کشف چیزی در آن است.
-آره منم از حرف‌های اين مدتت در مورد اخلاقیات همسرت و بدقلقی‌هاش به همین شناخت رسیدم. مخصوصاً وقتی که می‌دونه با این کار گذشته‌ای که هیچ تمایلی به گفتن ازش نداره، علنی می‌شه.
برای بار دوم خودم را روی میز جلو می‌کشم. دکتر بدون عجله نگاهش را تا چشمان باریک شده‌ی من تغییر مسیر می‌دهند.
-شوهرت هنوز از اون جوجه‌کباب‌هایی که تعریفش رو برام کردی، درست می‌کنه؟

ته ظرف ژله را درون آب جوش قرار می‌دهم و چند لحظه صبر می‌کنم. نگاهم به سبزی رنگ ژله است. انتخاب طعم طالبی به‌ خاطر دل خودم بوده است.
فکرم به دقایق بعد رفته‌ است؛ انگار شناکنان، امواج متلاطم ذهنم را پس زده و در فکر پیش‌بینی دقایق بعد است؛ دقایقی که دکتر ظفر مهمان خانه‌ام می‌شود. زمانی که موضوع صحبت را پیش می‌گیرد و دقایقی که فرهان متوجه دلیل این مهمانی‌‌ می‌شود. به ساعت‌هایی که با قاطعیت می‌دانم پر استرس و کشدار خواهند گذشت، اما در مورد مفید بودن نتیجه‌ی آن…
-غزل دستت آزاده یه قاشق روغن بیاری؟
فرهان بلند صدايم می‌‌زند. چاره‌ی دیگری برای رساندن صدایش از داخل بالکن به گوشم ندارد، اما تکان بدی که می‌خورم انگار قالیچه‌ی افکاری را که قصد داشتند به‌ سمت امیدواری سوق داده شوند، تکان می‌دهد.
حواسم جمع شرایطم می‌شود. آب شدن سطح رویی ژله نشان از این دارد که زمان را از دست داده‌ام.
بلند جواب می‌دهم:
-الان.
-فقط یه‌کم سریع باش لطفاً!
تاکیدش باعث می‌شود که ظرف ژله را عجولانه روی بشقاب کریستال برگردانم. ژله‌ی کج‌وکوله‌‌ی مقابلم نشان از آب شدن آن و درست خارج نشدنش از قالب دارد.
نگاه ناراضی‌ام را به‌ سختی از ژله برمی‌دارم و به‌ سمت قوطی روغن می‌روم. فرهان عادت دارد هنگام کباب کردن جوجه‌ها روی آن‌ها روغن بچکاند تا مانع از خشک شدنشان شود.
بی‌خیال ژله می‌شوم و قوطی به دست به‌ سمت بالکن می‌روم. من که گند زده‌ام، بهتر است از اینجا به بعد به فکر خراب نکردن فرهان باشم…
***

 

صدای قاشق و چنگال می‌آید و صدای راضی فرهان از هم‌صحبتی با دکتر ظفر. موضوع صحبتشان در مورد سکوهای نفتی و نوع فعالیت فرهان است و او هر لحظه بابت اطلاعات بالای دکتر شگفت‌زده‌تر از قبل می‌شود.
ترجیح دادم وارد بحثشان نشوم. این مکالمه‌ی دو نفره و باز شدن پوسته‌ی سخت فرهان در مقابل دکتر جای امیدواری دارد.
روی گوجه‌‌ام نمک می‌پاشم و به این فکر می‌کنم که فرهان همیشه مهمان‌دوست بوده است، مخصوصاً وقتی باجناق‌هایش مهمان این خانه بودند، اما واقعیت این است که از خبر شنیدن اینکه دکتر ظفر مهمانمان است جا خورده بود. در تمام دوران نامزدی و این هشت ماه ازدواجمان، فقط گه‌گداری اسم این آدم را از زبان من شنیده بود. اطلاعاتش آن‌قدر کم بود که حتی از ابعاد رابطه‌ی ما هم چیزی زیادی نمی‌دانست.

 

تعجبش را پای کج‌فهمی خودش گذاشته و با دقت و کنجکاوی پرسیده بود:
-منظورت اینه‌ که بعد از رفتن من می‌خواد بیاد اینجا. درسته؟
چشمک زده و موهای روی پیشانی‌اش را کنار زده بودم و در نهایت همه‌ی تلاشم را برای عادی نشان دادن این مهمانی کرده بودم.
-خیر، درست نیست. دکتر ظفر فردا شب می‌آد. در اصل برای دیدن و آشنایی با تو می‌آد. می‌خواد ببینه کدوم مرد باعرضه‌ای تونسته خوشگل‌ترین شاگردش رو تور کنه.
-با همسرش؟
-همسرش برای دیدن خانواده‌ی خواهرش چند روزه از ایران رفته.
علائم نارضایتی را در چهره‌اش دیده‌ بودم و نفعم این بود که خود را به نفهمیدن بزنم.
دلیل این مهمانی بی‌مقدمه و عجیب را نمی‌فهمید، اما سیاست نپرسیدن را در پیش گرفت تا ذوق نمایشی‌ای را که من به منصه‌ی ظهور گذاشته بودم کور نکند.
فرهانِ این روزها فرهان نرم‌تر و خوش‌اخلاق‌تری شده بود. از نظرش غزلی که عقب‌نشینی کرده و غزل معترض و کنکاش‌گر روزهای قبل نیست ارزش خوش‌اخلاقی بیشتر را داشت.
-برات دوغ بریزم یا نوشابه؟
فرهان این را با مهربانی می‌پرسد. توجه‌های امشبش تصاعدی بالا رفته است. درک اینکه در حضور استادم اصرار به خوب‌تر دیده شدن دارد، سخت نیست.
قدرشناسانه نگاهش می‌کنم.
-دوغ لطفاً.
دکتر طوری نگاهم می‌کند که انگار به یک شی ارزشمند و شکستنی نظر می‌اندازد.
-اینجا اونجاست که می‌شه دلیل تراشیده بودن یه هیکل رو فهمید.
البته که خود دکتر در سن پنجاه و چند سالگی و با وجود یک زایمان، هنوز خوش‌اندام است و بدون دقت هم می‌شود بازار گرمی‌اش برای شاگرد نور چشمی‌اش را فهمید.
وقتی برای تشکر پیدا نمی‌کنم. فرهان قبل از من دکتر را مخاطب قرار می‌دهد‌.
-توی خوش‌هیکلی غزل که بحثی نیست، منتهی مسئله اینکه انتخابش خیلی هم برای مراعات اندامش نیست؛ این سلیقشه. انتخاب غزل بین هر چیز مدرن و سنتی، همیشه سنتی بوده.
رد شدن نگاه موشکافانه‌ی دکتر از روی صورت فرهان را می‌بینم. دکتر آن‌قدر خوددار است که هیچ جمله‌ای نتواند روی میمیک صورتش تاثیر بگذارد.
من اما نمی‌توانم از خیر بستن چشمانم از درد بگذرم. درد من این است که فرهان ابداً کنایه نزده است؛ قصدش آزار دادن من نیست. فرهان نظر واقعی‌اش در مورد من را بدون آنکه متوجه باشد، بر زبان آورده است.

 

نوشیدنی‌هایمان برعکس لحظات غذا خوردنمان در سکوت نوشیده می‌شود. ظاهراً صحبت‌های دکتر و فرهان هم در مورد شغل او ته کشیده است. چهره‌ی فرهان از این هم‌صحبتی عجیب راضی است و دکتر ظفر همان آدم خوش‌روی قبل از این مصاحبت است. این سکوت آن‌قدر ادامه پیدا می‌کند که با صدای زنگ گوشی دکتر شکسته می‌شود.
دکتر به صفحه‌ی گوشی‌اش که کنار بشقاب غذایش است، نگاهی می‌اندازد. بی‌‌آنکه سرش را از روی صفحه‌ی آن بلند کند، هر دوی ما را مخاطب قرار می‌دهد:
-بچه‌ها من رو ببخشید… تماس مهمیه. مجبورم جواب بدم.
حالا می‌توانم دلیل دکتر برای جدا نکردن گوشی‌اش از خودش را بفهمم؛ سوالی که هنگام تعارف کردن دیس برنج به‌ سمتش در سرم ایجاد شده بود و تا همین چند لحظه‌‌ی پیش بی‌جواب مانده بود.
فرهان خواهش می‌کنم گرمی می‌گوید و من با گفتن “راحت باشید دکتر” عذرخواهی‌اش را جواب می‌دهم.
قاعدتاً دکتر برای جواب دادن باید میز شام را ترک کند، اما این اتفاق نمی‌افتد. سر میز تماس را برقرار می‌کند و با این‌ جمله به استقبال مخاطبش می‌رود.
-به‌به پگاه‌ خانم. منتظر تماست بودم.
فرهان بشقاب پر از کاهو را به‌ سمتم می‌گیرد. آرام، طوری که مزاحم صحبت دکتر نشود، نجوا می‌کند:
-زیتون‌هاش رو برات سفارشی ریختم.
با لبخند و پلک زدن، قدردانی‌ام را نشان می‌دهم. در مورد ذائقه‌ی غذایی من دقت فوق‌العاده‌ی دارد برعکس اینکه هیچ تلاشی برای آشنایی با ذائقه‌ی روحی‌ام نمی‌کند. در کل ترازوی توجهاتش در بعضی از موارد بیش از حد سنگینی می‌کند و کفه‌ی دیگر و کفه‌ی مهم‌تر ترازو را به‌ سمت بالا می‌کشد.
-تو و شوهرت شب من رو ساختید عزیزم. الان اونی که باید تشکر کنه منم، نه شماها.
توجهم به صحبت دکتر جلب می‌شود. همزمان حواسم هست که فرهان هم در حال خوردن سالاد به‌ سمتش سر می‌چرخاند.
دکتر با آن لبخند گَل‌و‌گُشادی که با رژ بنفشش مزین شده است، با چنگال و تفریح‌کنان تکه‌ای از ژله‌ی بد فرمش را جدا می‌کند.

 

-البته زمان لازمه، ولی من از همین‌جا می‌تونم بهتون اطمینان بدم که خیلی زود می‌تونید پرچم پیروزی‌تون رو تکون بدید. شما دوتا قسمت سخت و سربالایی مسیر رو طی کردید بقیه‌ی مسیر سر پایینیه. قول می‌دم که سریع ازش رد می‌شید.
زيتون بی‌هسته‌ام را به آرامی می‌جوم. گفت‌وگوی دکتر برایم جالب شده است. مسئله نوع صحبت کردنش با مراجعش نیست، مسئله این است که این تماس دکتر و جوابگو بودنش در مقابل من و فرهان نمی‌تواند عادی باشد؛ دکتر آدم صحبت کردن با مراجعینش در جمع نیست!
-پگاه‌ جان گوش کن. من ممنون این همه قدردانی تو و شوهرت هستم، اما مسئله اینه که شما دو نفر باید خودتون از خودتون تشکر کنید. تو باید از خودت بابت صبرت تشکر کنی و شوهرت بابت منطقش توی پذیرش اینکه یه گرایشی داره که تو اون رو نداری و این تفاوت می‌‌تونه آزار دهنده باشه.
دوزاری‌‌ام طوری می‌افتد که انگار چکشی که روی آن خورده، بیش از حد ضرب داشته است.
سرم با حرکت آهسته در حالتی به‌ سمت فرهان می‌چرخد که گویی مهره‌های گردنم احتیاج به روغن‌کاری دارند؛ همان‌قدر پرصدا و پرسایش.
استپ لب‌های فرهان و جویده نشدن‌ محتویات دهانش نشان از این دارد که او نیز به اندازه‌ی من جا خورده است؛ نه! درست‌‌تر این است او بیشتر از من جا خورده است. من با علم به اینکه امشب دکتر ظفر با برنامه‌ی از پیش تعیین شده برای صحبت با فرهان اینجاست؛ فقط برای نوع و حالت وسط کشیدن بحث جا خورده‌ام و فرهان بابت کل ماجرا جا خورده است.
دکتر فازش متفاوت با ماست. دور از هر انقباضی ژله‌اش را می‌خورد و تماس تلفنی‌اش را ادامه می‌دهد. تماسی که من برعکس فرهان خوب می‌‌توانم نمایشی بودنش را حدس بزنم.
-نگران این موضوع‌ها نباش دیگه. اینا فرعیات و حاشیه‌‌هاست که به مرور حل می‌شه. اصل قضیه این بود که شوهر تو پذیرفت که یه گرایش خاص داره. یه گرایش که اگر در مسیر درست هدایت بشه هیچ ایرادی بهش وارد نیست. آریا قبول کرد که لازمه در مورد این گرایش با تو صحبت کنه، رضایت تو رو در نظر بگیره و با هم در مورد حد پیش‌روی این گرایش توی رابطه‌هاتون به توافق برسید.
دکتر در حال گوش دادن به مخاطبش گوشی را کمی از دهانش فاصله می‌دهد و خیلی عادی رو به فرهان می‌گوید:
-می‌شه یه لیوان آب به من بدی؟
فرهان جوابی نمی‌دهد، اما دستش را به‌ سمت پارچ آب دراز می‌کند. من حرکت دستش را دنبال نمی‌کنم. نگاهم روی شکستگی‌ و پیوند ابروهایی است که انگار قصد غرق شدن درهم را دارند.

-موفقیتتون قابل پیش‌بینی بود پگاه‌ جان. اینکه شما یه زندگی نرمال داشتید، از نظر فرهنگی و اعتقادی به‌ هم نزدیک بودید و از همه مهم‌تر، همدیگه رو دوست داشتید کار رو خیلی راحت می‌کرد. قطعاً خیلی احمقانه بود اگر تلاش نمی‌کردید که این‌ تنها مشکل رو حل کنید و بهتر از قبل با هم ادامه بدید.
لیوان آب میان انگشتان فرهان اسیر است. انگار فراموش کرده که باید آن را تحویل دکتر بدهد. مثل منی که فرو دادن زیتون داخل دهانم را خیلی وقت است فراموش کرده‌ام.
-پذیرش و همکاری، این دوتا رمز موفقیتتون بود پگاه. اینکه آریا پذیرفت گرایشش نه ایراد محسوب می‌شه و نه مایه‌ی خجالته. آریا خواسته که خوب گوش کنه و بفهمه که اگه این گرایش رو مدیریت نکنه، ممکنه توی مسیری بیفته که نباید بیفته. اون‌وقت شاید یه گرایش معقول تبدیل بشه به بیماری‌‌ای که درمانش گاهی حتی غیرممکن به نظر می‌رسه.
فرهان گر نگرفته است؛ بیشتر کبود شده است. یک سیاهی که سفیدی صورتش را تسخیر کرده است. نگاهش ابداً از سمت من گذر نمی‌کند و به سمت دکتر هم نمی‌چرخد. فعلاً تنها گزینه‌اش همان لیوان آب است.
-نه عزیزم مزاحمت چیه. من خیلی براتون خوشحالم و می‌تونم به داشتن مراجعینی مثل شما که حرف زدن از یه مشکل ساده رو برای خودشون سختش نمی‌کنن افتخار کنم. خوشحال شدم صدات رو شنیدم و یکشنبه‌ی آینده منتظرتونم.
تماسش را قطع می‌کند. بی‌اهمیت به سنگینی و سکوت حاکم، نگاهی به لیوان و بعد فرهان می‌اندازد.
-فکر کنم اون لیوان آب برای منه! ممنونم.
و بعد دستش را به‌ سمت او دراز می‌کند.
باید در این لحظه نگران باشم؛ نگرانی نه از بابت گر گرفتگی صورت فرهان، باید به‌ خاطر شناخت کاملم از شخصیت او نگران باشم. خوب می‌دانم که اگر قانون همیشگی اخلاقیات او برقرار باشد و فرهان یا در حالت خوب خودش باشد، یا در حالت بد خودش و حد وسطی نداشته باشد، الان باید بابت عکس‌العملش در مقابل مهمانم مضطرب باشم. اما در این لحظه نگرانی و استرس اولویت‌های بعدی من هستند. فکر به درست شدن یا خراب‌تر شدن رابطه‌مان بعد از صحبت‌هایی که دکتر به در گفته تا دیوار بشنود، اولویت‌ اولم است.
فرهان من را به‌ درستیِ شناختم از خودش مومن‌تر می‌‌کند. لیوان آب را با فاصله‌ی کمی از دکتر روی میز می‌گذارد و به کلامش وزن و سرعت می‌دهد.

-منم فکر کردم فراموش کردید که تشنه‌اید، جلسه‌ی روان‌درمانی مراجع منطقی‌تون زیادی طول کشید!
باید مداخله کنم که نمی‌کنم؛ به دو دلیل. دلیل اول اینکه اینجا جای دخالت کردن نیست و باید اجازه بدهم ریش و قیچی دست دکتر باقی بماند و دلیل دوم اینکه احتمالاً دکتر پیش‌بینی این ری‌اکشن تلخ را داشته است.
به‌ عنوان تنها کاری که از دستم برمی‌‌آید، به صندلی‌ام تکیه می‌دهم. به گرفتگی دست‌‌هایم، یخ زدگی پاهایم و آشوب معده‌ام بی‌اهمیت می‌مانم و در سکوت شروع این دوئل را به تماشا می‌نشینم. این مسئله باید یک جا و توسط روان‌شناسی به غیر از من گفته و خوش‌بینانه حل شود.
-اذیت شدید؟ معذرت می‌خوام. اون‌قدر که خودم از حل یه مشکلی که اتفاقاً خیلی هم حل شدنیه لذت بردم، حواسم نبود ممکنه بقیه آزار ببینن.
فرهان دستش را مشت می‌کند و از آرنج لبه‌ی میز می‌گذارد. پوزخند گوشه‌ی لبش فقط یک معنا دارد. فرهانی که حد وسط ندارد، می‌تواند حرمت مهمان را هم نادیده بگیرد.
-بله مشخصه که زیادی هم ذوق زده‌اید. ظاهراً اولین باریه که تونستید مشکل یه نفر رو حل کنید که از ذوق حتی آداب مهمانی رفتن هم یادتون رفته!
انگشتم برای کنار زدن موهای روی پیشانی‌ام بالا می‌آید، اما سر راه یقه‌ی نسبتاً آزاد بلوزم را از گردن فاصله می‌دهد. حالم از این بی‌حرمتی بد است؛ خیلی بد، حتی اگر بارها با خودم تکرار کنم این رفتارها برای دکتر عادی است.
دکتر ظفر با لبخند فرهان را نگاه می‌کند. هیچ ردی از دلخوری در چهره‌اش نیست و هیچ تلاشی برای اعتراض کردن ندارد. فرهان برایش تمثیل همان دزدی است که چوبی که برداشته شده را به نیت خودش تعبیر می‌کند، اما ظاهراً قصد فرار ندارد. او قادر به هضم صحبت‌های دکتر حتی با یک نفر دیگر هم نیست چون تمام آن‌ها را به خودش نسبت داده و احتمالاً به درددل کردن من برای دکتر مشکوک شده است.
-من نمی‌فهمم چرا یه مرد باید اون‌قدر ضعیف و خاله‌زنک باشه که اجازه بده بحث خصوصی‌ترین لحظاتش با زنش عمومی بشه، همون‌طور که نمی‌تونم بفهمم چرا باید اجازه بده دوتا زن روی یه انگشت بچرخوننش و به شیوه‌ و میل خودشون تغییرش بدن.

 

دکتر با آرامش دست دراز می‌کند و لیوان آب را بر می‌دارد.
-اون آدم به میل و خواسته‌ی خودش تغییر کرده اونم چون به این علم رسیده که با تغییر کردن نه قراره مردونگیش زیر سوال بره و نه شخصیتش. اون آدم گرایش داره، اما مثل یک انسان متمدن با پارتنرش به توافق رسیده که این گرایش رو به‌ سمتی سوق بده که به لذت منتهی بشه نه آسیب جسمی پارتنر.
پره‌های بینی فرهان از هم باز می‌شود. احتمالاً خودش را فاعل جمله‌های دکتر تصور می‌کند وگرنه تا این حد به خود گرفتن جملات و بهم‌ریختگی اصلاً طبیعی نیست.
دکتر طوری با رضایت و خرسندی ادامه می‌دهد که حس‌های مثبتش قابل لمس است؛ دقیقاً مثل حس ملموس درماندگی من و حس جبهه‌گیرانه‌ی فرهان.
-آریا خودش متوجه شد که حفظ گرایشش و همزمان اصلاح کردنش چقدر باعث لذت بیشتر می‌شه. اون در اصل سیاست‌مدارانه به نفع خودش عمل کرد و پارتنرش رو هم با خودش همراه کرد. به این می‌گن یه تیر و دوتا نشون. این آدم هم زندگیش حفظ شد و هم لحظات دونفرشون رو لذت بخش‌تر کرد.
فرهان در سکوت چند لحظه دکتر را تماشا می‌کند. باز شدن پره‌های بينی‌اش نشان از یاسینی دارد که در گوشی خوانده می‌شود که نباید خوانده شود.
به یکباره از جا بلند می‌شود و من بلافاصله پریدن پلکم را می‌فهمم. خودم از صبر و سکوتی که تا این لحظه حفظش کرده‌ام متحیرم. از اینکه حرمت مهمانم را یادآور نشدم و از اینکه از پگاه‌ها و آریاهایی که روزی غزل و فرهان بوده‌اند نگفته‌ام.
انگار من یک غزل جدیدم. یک غزل که در حال پوست اندازی است.
برعکس تصورم، فرهان ایستاده این بحث را ادامه نمی‌دهد. آن‌قدر باهوش است که‌ بداند کات شدن بحث در همین نقطه به نفعش است. به‌ سمتم متمایل می‌شود. با همان چهره‌ی کبود و شکستگی ابرو من را مخاطب قرار می‌دهد درحالی‌که زاویه گرفتن فکش هم قابل تشخیص است.
-همه‌چی عالی بود. ممنونم. فکر کنم خودت به تنهایی از پس جمع کردن میز‌ بربیای، ضمن اینکه شاید دلت بخواد با مهمونت تنها باشی و در مورد مراجع منعطفتون صحبت کنید.

 

مغازه‌های آشنا تازه به یادم می‌آورند که چقدر از مسیر را پیاده‌ آمده و غروب را به شب وصل کرده‌‌ام.
صبح دیده بودم که چراغ بنزین ماشینم روشن است و فکری به حالش نکردم. با باک نسبتاً خالی تا مطب رفتم و زمان نهار به دکتر ظفر سر زدم. نتیجه‌ی بی‌توجهی‌ام همین شده بود که ماشین در مسیر خانه‌ی پدری خاموش شود. ماشین خاموش را کنار خیابان به حال خودش رها کرده بودم؛ شاید شب از توحید می‌خواستم که فکری به حالش بکند شاید هم نه. فردا خودم هم می‌توانستم با یک گالن کوچک بنزین سروقتش بروم.
به بوق تاکسی‌ها و مسافرکش‌هایی که پشت سرم زده می‌شد اهمیتی ندادم و پیاده مسیر خانه را در پیش گرفتم.
باید نظمی به کلاف درهم و برهم ذهنم می‌دادم. کلافی که سرش گم شده و تا جای ممکن گره کور خورده است.
باور ناتوانی در من جان گرفته است و جسارت اعتراف به آن، ریشه زده است.
من همان پزشکی شده‌ام که زمان جراحی عزیز خودش تیغ جراحی‌‌ در دستش می‌‌لرزد و شاید حتی به خطا برود.
انگار روانشناس‌های همه چی‌ دان و پر از ایده و راه‌حل هم در حل معضلات خودشان عاجزند. شاید اگر زندگی من هم یکی از همان فیلم‌نامه‌های آبکی بود من تبدیل می‌شدم به روانشناسی که زیگموند فرويد انگشت کوچکش هم نمی‌شد و فرهان همان مراجعی که از یک جایی به بعد دست از سرسختی برمی‌داشت، متحول می‌شد، مطلیعانه روی صندلی درمان می‌نشست و وقتی کلاغ قصه به خانه‌اش می‌رسید که همه چیز عاقبت به خیر بود.
آن وقت این گره‌ای که نه به دست باز می‌شود و نه با دندان تبدیل به گره‌ی پاپیون مانندی می‌شد که باز کردنش بیشتر حکم تفریح داشت.
وارد کوچه می‌شوم. صدای ناهنجار اره برقی می‌آید. چند نفر دور درخت توت سالمندی هستند که چندماه است خشک شده و یک نفر در حال بریدن تنه‌اش.
صدا‌های گوش‌خراش با صدای لطیف دکتر ظفر که بارها بعد از بیرون زدن از مطلبش در ذهنم پژواک شده هم‌سو می‌شوند.
-دو حالت داره غزل یا تو نمی‌خوای عمق مشکل رو ببینی یا نمی‌خوای قبول کنی که احتمال پیروزی چقدر ضعیفه. تو فقط هدفت رو می‌بینی بدون اون‌ که به تبعات این قانونِ در هر شرایطی ادامه دادن فکر کنی.
ماشینی از روبه‌رو می‌آید. خودم را به سمت دیوار می‌کشم و دکتر دورن ذهنم خودش را روی میز جلو می‌کشد:
-سعی کردی با مقدمه چینی این بحث رو با فرهان باز کنی که نتیجه‌اش رو دیدی. دیشب من درمورد مشکل یکی دیگه و تلاشش برای درمان گفتم بدون اون که کوچکترین اشاره‌ای به مشکل فرهان بکنم. قرار هم نیست تا اون خودش نخواد حرفی در مورد مشکلش زده بشه چون این اصول کار ماست.
عکس‌العمل فرهان وقتی کلامی در مورد خودش صحبت نشده بود خیلی از کنترل خارج بود. خیلی زود به نقطه‌ی جوش رسید و منو به اون نتیجه‌هایی که می‌خواستم رسوند

اون حتی حاضر نشد در سکوت گوش بده که یه فرد دیگه دنبال سمت و سو دادن درست به گرایششه. حتی اونقدر سیاست به خرج نداد که وارد بحث نشه… طرف حساب تو این آدمه غزل. آدمی که نه حاضر به حرف زدن از خودشه، نه اهل گوش دادن. من و تو خوب می‌دونیم که به این دسته از بیمارها، مقاوم به مراجعه می‌گن و آدمی که خودش نخواد درمان بشه با تلاش من و هل دادن تو درمان نمی‌شه.
از کنار درخت توتی که لحظات آخر ایستادگی‌اش را طی می‌کند می‌گذرم. حس می‌کنم مرد اره برقی‌اش را جابه‌جا کرده است و روی سر من گذاشته و‌گرنه که این همه سوختن یک‌ نقطه‌ی گرد در گیج‌گاه من نمی‌تواند عادی باشد.
-دکتر الان من درگیر درصد کم پیروزی و احتمال بالای شکست نیستم. من وایسادم که حلش کنم حتی اگر تهش هیچی حل نشه. من درگیر یه پرونده نیستم دکتر که هر وقت خسته شدم بذارمش کنار. من دنبال حفظ زندگیمم، نه به هر قیمتی اما دنبال حفظشم تا جایی که ارزش حفظ کردن داشته باشه.
-وسط این پافشاری‌هات حواست هست که هر احتمالی وجود داره؟ حواست به این هست که ممکن توی یکی از اون روابط از چهارچوب خارج شده طوری صدمه‌ی جسمی ببینی که قابل جبران نباشه؟ صدمات روحی رو که تا اینجا هم به اندازه‌ی کافی خوردی و دیگه چیزی ازش نمی‌گم… اگه آره و حواست هست من حرفی ندارم… حالا پیشنهادت رو بگو.
به خانه‌ی پدری می‌رسم. بدون آنکه تلاشی برای بیرون آوردن کلید از درون کیفم بکنم خیره‌ی در می‌شوم:
-آخرین و سخت‌ترین راهی که باقی می‌مونه آگاه شدن از گذشته‌ی فرهانه و میزان آسیبی که دیده. شاید با دقیق مشخص شدن شکل و اندازه‌ی صدمه‌ای که به روح و شاید جسمش وارد شده بشه از راه‌های دیگه‌ای جز صحبت کردن برای روان درمانی قانعش کرد.
دکتر ظفر چشمانم را طوری نگاه کرده بود و لبخند زده بود که من حس کرده بودم برایم دل می‌سوزاند و در نهایت و بعد از یک نفس عمیق نجوا کرده بود:
-باهات موافقم این آخرین راهه ولی امکان نداره سخت‌ترینش باشه. سخت‌ترین اینه که بتونی یه راه‌حلی پیدا کنی که اون رو وادار به همکاری کنه. یعنی مشکل اصلی به قوت خودش پابرجاست. حواست باشه غزل ما داریم در مورد آدمی
حرف می‌زنیم که حاضر به کانکت شدن با تراپیستی که محرم‌ترین آدم زندگی خودش هم هست نشده. تو خوب می‌دونی روانکاری و حتی هیپنوتیزم نیاز به همکاری و موافقت بيمار داره و این سخت‌ترین قسمت کار توئه نه فهمیدن اون گذشته‌ی احتمالاً دردناک.
با حس کم‌ شدن تاریکی کوچه به خودم می‌آیم. منشاء نور را دنبال و سر بلند می‌کنم. پرده‌ی خانه‌ی همسایه‌ی روبه‌رو کنار رفته است. کمی در جایم جابه‌جا می‌شوم تا فرد پشت پنجره را ببینم. موفق هم می‌شوم. زن همسایه پشت پنجره است. زنی که با وجود اینکه هیچ اطلاعی در موردش ندارم من را به یاد خودم می‌اندازد. به یاد غزلی که زندگی دو نفره‌اش با روحیات و تصوراتش از زندگی مشترک فاصله دارد.
از این‌ فاصله خوب مشخص نیست اما حس می‌کنم زن همسایه هم من را تماشا می‌‌کند. لبخند بی‌جانی می‌زنم و برایش دست تکان می‌دهم.

چند لحظه‌‌ای طول می‌کشد و بعد او هم دستش را آرام آرام بالا می‌آورد و برایم دست تکان می‌دهد. فقط چند ثانیه و بعد پرده را می‌اندازد و از پنجره فاصله می‌گیرد.

*

درِ هال را که باز می‌کنم بوی سیر نعناء داغ به پیشواز بویایی‌ام می‌آید. ظاهراً قرار است آش رشته یکی از چند تدارکی باشد که مامان به عادت همیشه برای شب جمعه‌ها و دورهمی‌ها در نظر گرفته است.
معده‌ای که مالش می‌رود یادآوری می‌کند که حتی نهار هم نخورده‌ام.
راهم را به سمت آشپزخانه کج می‌کنم.
مامان، آفرین و ماهور را درون آشپزخانه پیدا می‌کنم.
به صدايم جان می‌دهم. برای بهتر نشان دادن خودم اصرار دارم که بلند سلام می‌کنم. آفرین از مقابل ظرفشویی سر می‌چرخاند و جوابم را می‌دهد، ماهور در حال خرد کردن پیاز و اشک ریختن یک چشمش را باز می‌کند، براندازم می‌کند و سر تکان می‌دهد و مامان با دلتنگی نگاهم می‌‌کند:
-سلام مادرم… خسته نباشید. جای فرهان خالی نباشه.
از خودم می‌پرسم جایش واقعاً خالی است؟ جای مردی که برعکس تصورم دیشب حتی برای خداحافظی با مهمان از اتاقش بیرون نیامده بود. صبح زود برخلاف تصور من، قهر از خواب بلند نشده بود، صبحانه‌ی آماده کرده‌ام را خورده و وقتی کیف سامسونت به دست قصد سفر کرده بود یک طرف صورتم را بوسیده و بعد کنار گوشم زمزمه کرده بود “بیست‌و‌یک روز وقت داری که تصمیم بگیری و عملیش کنی که هیچ ارتباطی با استادت نداشته باشی. در غیر اینصورت من تصمیم می‌گیرم و به شیوه‌‌ی خودم عملیش می‌کنم”
و من امروز صبح فهمیده بودم که فرهان با تهدید کردن مثل قهر کردن، شلوغ‌کاری و بی‌منطقی آشنایی دارد.
صندلی میز نهارخوری را بیرون می‌کشم و تشکرکنان می‌نشینم.
-رنگت پریده غزل؟
اگر نمی‌پرسید به مامان محبوبه بودنش شک می‌کردم. به چند کاسه‌ی یک‌بار مصرفی که از آش پر شده و تزئین شده بود نگاهی می‌اندازم:
-نهار نخوردم… اینا رو قرار بدید به همسایه‌ها؟
ماهور جواب می‌دهد:
-مامان باز خواب داداشش رو دیده.
به دایی جوان‌مرگ شده‌مان اشاره می‌کرد. به داغ سرد نشدنی مادر و دلتنگی‌هایی که بعد از سال‌ها تمام نمی‌شد.
مامان نگاه می‌دزدد. هر چند که دیر شده و قرمزی چشمانش را دیده‌ام. حرف را عوض می‌کند، همیشه همین است با غصه‌هایش قصد غصه‌دار کردن ما چهار دختر را ندارد:
-پاشو دستات رو بشور غزل برات آش بریزم.
آفرین جان مادر تو هم یه مانتویی بپوش و شالی روی سرت بنداز و این چندتا کاسه رو پخش کن.
به یاد چند دقیقه‌ی قبل می‌افتم. به یاد دستی که به نیت سلام و آشنایی تکان دادم و جواب گرفتم. همین کافی است تا از جا بلند شوم و داوطلبانه بگویم:
-من لباس تنمه آش‌ها رو خودم پخش می‌کنم… آش منو بریزید تا خنک بشه.

سینی به دست از آشپزخانه خارج می‌شوم. سینی حاوی سه کاسه‌ی آشی است که سیر و نعناع داغ و کشک روی آن با دست‌ و دلبازی ریخته شده است.
هنگام برداشتن سینی تازه می‌فهمم که پیشنهاد مامان با تصمیم من یکی است.
-غزل این سه تا رو ببر بده به ساختمون روبه‌رویی. بوی سیر و نعناع داغ تا الان حتما روحشونو برده.
“حتما”ی می‌گویم و از آشپزخانه بیرون می‌زنم.
در میان راهرو هستم که آفرین صدایش را بلند می‌کند:
-آره غزل حتما به ساختمون روبه‌رویی بده. مخصوصا به طبقه‌ دومی‌ها. آخه باید جون داشته باشن مثل ديشب اونقدر دعوا کنن که مغز ما رو تیلیت کنن‌‌.
سینی را روی جا کفشی می‌گذارم و در هال را باز می‌کنم، جوابی به آفرین نمی‌دهم‌. در اصل او ناخواسته اطلاعاتم را بالا برده است. صدای معترض مامان و خطاب قرار گرفتن آفرین قابل پیش‌بینی بود:
-شلوغش نکن عزیز من. توی این کوچه اونقدر خونه‌ها نزدیک هم و فرسوده‌‌ان که یه دعوای معمولی هم صداش به گوش همه می‌رسه. فکر می‌کنی صدای خنده‌ها و جیغ جیغ کردن خودتون چهار_پنج تا کم به گوش همسایه‌ها می‌رسه؟
در هال را نمی‌بندم برای همین است که صدای ماهور را به جای آفرین می‌شنوم:
-می‌گما جریان چیه محبوبه بانو که اینقدر مدافع روابط خانوادگی همسایه‌ی روبه‌رویی شدی؟ مرده یه بار بردت خیاطی و دوبار تا تره‌بار رسوندت قاپتو دزدیده؟
جواب مامان را نمی‌شنوم. می‌توانم “خجالت بکشی” را که می‌گوید تصور کنم. اما باز هم به اطلاعاتم اضافه می‌شود. اینکه مامان به غیر از بار قبل باز هم با مرد همسایه برخورد داشته و اینکه حتما دلیلی برای این دفاع سفت و سخت وجود دارد. اما چه دلیلی؟
رسیدنم به وسط کوچه‌ی باریکمان همزمان می‌شود با افتادن درخت خشکیده‌ی توت. برای عقب کشیدن و برگشتن به حیاط دیر شده است. در یک عمل انجام شده قرار می‌‌گیرم. گرد و خاکی که بلند می‌شود، برگ‌های خشکی که در هوا معلق می‌‌ماندند و لرزیدن ساختمان‌های به قول مامان فرسوده باعث می‌شود که چند لحظه بی‌حرکت بمانم. نگاهی به کاسه‌ها می اندازم از نریختن آشغال داخل آن‌ها که مطمئن می‌شوم به راه می‌افتم.
ساختمان‌های روبه‌رویی جنوبی هستند و حیاط پشت ساختمان قرار دارد.
همین است که مرد همسایه چاره‌ای ندارد جز اینکه که شاسی بلندش را مقابل ساختمان پارک کند و احتمال خط و خشی شدنش را به جان بخرد.زنگ طبقه‌ی اول را می‌زنم. منیر خانم خیلی سریع جوابم را می‌دهد. با قربان صدقه‌هایی که به نوعی عادت حرف زدنش است در را باز می‌کند و من پا به راهروی کوچک این ساختمان قدیمی می‌گذارم.
چند دقیقه‌ی بعد در حال بالا رفتن از پله‌ها به این فکر می‌کنم که بعد از اینکه منیر خانم کاسه‌ی آشش را برداشت طبعاً باید این سینی سبک‌تر شده باشد اما چیزی که من احساس می‌کنم غیر از این است.
سینی بیشتر از توان دست‌هایم سنگین به نظر می‌رسد. انگار منیر خانم کاسه‌ی خالی شده از آش را با سرب پر کرده و کنار دو کاسه‌ی پر جا داده است. سنگینم، چون هدفم از این ارتباط گرفتن را فقط خودم می‌دانم‌ نه طرف مقابلم. آن‌ هم در‌حالی‌که هنوز در مورد پذیرفتن یا رد کردن دست دوستی‌ام هم جای اما و اگر وجود دارد.
به طبقه‌ی دوم و در چوبی رنگ آن می‌رسم. نفس عمیقی می‌گیرم و زنگ را فشار می‌دهم.
سینی را درون دستم جابه‌جا می‌کنم و نفس دوم را عمیق‌تر می‌کشم‌. لبخندی که روی صورتم جا می‌دهم با این هدف است که اولین برخوردمان در ذهن زن ماندگار شود.
در با صدای چرخش کلید باز می‌شود‌. لبخندی که به نیت آشنایی روی لبم جا گرفته بود با دیدن مرد همسایه در قاب در می‌رود که از دستم فرار کند. با سختی حفظش می‌کنم و تبدیلش می‌کنم به لبخندی که حکم ادب دارد.
-سلام وقت بخیر.
مرد جواب سلامم را با مکث می‌دهد. ظاهرا از دیدنم جا خورده است. آن هم درحالی‌که در ورودی را خودش باز نکرده.
زمان برای این‌پا و آن‌پا کردن ندارم. معطل کردنم صورت خوشی ندارد. سینی را به سمتش می‌گیرم و درحالی‌که تمام سعیم عادی جلوه دادن رفتارهایم است می‌گویم:
-مامان آش پخته بود. یه کاسه هم برای شما آوردم.
با مکث دست‌هایش را پیش می‌آورد‌. نگاهش به سینی به من این مجال را می‌دهد که چهره‌اش را بررسی کنم‌. چهره‌ی سوپراستار مانندش با اخم کمرنگی ترکیب شده که بار قبل روی صورتش ندیده بودم.
-از طرف من از حاج خانم تشکر کنید.

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.