رمان رئیس کارمند مغرور /پارت صدو پنجاه و سه

بالش پایین برد

زیر ارنج هاش قرارش داد
بدنش رو به جلو متمایل کرد
لبخند شیطونی زد و گفت

_ خب بلد نیستم چیکار کنم ؟؟
دروغ بگم بهت….؟!

اصلا بحث من این نبود
خب میدونست چرا حقش کتک بوده
خودش میزد به اون راه بچه پروو
چشم عره ای بهش رفتم
اداش رو در اوردم و ازش رو گرفتم
خنده اش شدت گرفت
از میون خنده با صدای نامفهومی گفت

_ اقا به من…..تو خنگی خب..
تقصیر من شوخی رو نمیگیری؟؟

اینقدر میخندید
نمیتونست درست و درمون حرف بزنه
همه کلماتش نصفه بود
برگشتم و نگاه تیزی بهش انداختم
چه رویی داشت این….
من خنگ بودم و دیر میگرفتم ؟؟
هیچم اینطور نبود
در واقع نگرفتم چون انتظارش نداشتم
فکر نمیکردم وسط همچین بحث جدی
یهو بخواد همچین شوخی مسخره ای بکنه
واسه همینم قابل پیش بینی نبود
شوخی های کوجولو میکرد
اما این یکم خارج از تصورم بود

واسه همینم توی حدسیاتم نبود
در واقع یکم دلگیرم شدم ازش
چون هیجی واسش جدی نبود
اما این مسئله واسم خیلی مهم بود
و اگرنه اصلا پاشو داخل نمیکشیدم
بعد اون اینطور به شوخی میگرفت
بدون اینکه ذره ای واسش مهم باشه
این بود که ناراحتم میکرد….
مهسا انگار فهمید ناراحتم
خنده اش قطع کرد و سکوت کرد

_ خب حالا چیکار کنیم…؟؟

جوابش ندادم که سرش جلو اورد
کمی خمش کرد تا ببینه صورتم رو

_ چیه ؟؟ چی شد یهو…..
باز برق گرفتت که چسی میای ؟؟

باید دلیل ناراحتیم میگفتم
چون اینطوری بیخیال بشو نبود
باید مخ منو میخورد بعد ول میکرد

_ ناراحت شدم و اگرنه تو برق نیستم

ندا دهنش بست
عصب کشید و صاف نشست

_ خب ناراحت چی ؟؟
یعنی چرا ناراحت شدی؟؟

مردد دستش روی سینه اش گذاشت و گفت

_ از دست من…..به خاطر من….؟؟

سریع سرمو تکون دادم
مختصر لب زدم

_ اره دقیقا

متعحب نگاهم کرد و کمی تو حال موند

بعد با ناباوری گفت

_ چرا خب ؟؟
چرا ناراحتی از دستم ؟؟

خب میدونم هنگی و گیجیش واسه چی بود
همیشه جواب خوب میدادم بهش
هیچ وقت اینقدر بی سانسور صحبت نمی‌کردم
تعجبش واسه اشاره مستقیم من بود
اینکه بی تعارف بهش گفته بودم خودش رو میگم

_ خب چرا….چیکار کردم؟؟

دوباره همون سوال رو پرسید
صدام صاف کردم گفتم

_ ناراحتم چون بهتون عتماد کردم
اعتماد کردم گفتم همه چیو بهت
تو رو وارد بازی کردم
تا کمک دستم باشی و کمکم کنی
اما تو همه چیز به شوخی گرفتی
از اون موقع که حرف زدیم ببین چند تا شوخی کردی
هر دو کلمه ازش یکیش تیکه و شوخی
با اینکه من کاملا جدیم
میخوام مشکلاتم حل بشه توسط تو
تو هی قهقهه راه می اندازی و میخندی
نباید ناراحت بشم ؟؟

ندا سکوت کرد
انگاری داشت به حرفام‌گوش میداد
تفکر میکرد دربارشون که چقدر درسته

در نهایت سری به نشونه تایید تکون داد

_ حق با تو بود
نباید این کارو میکزدم
اما دیدم پوکری و حال نداری
خواستم خوشحالت کنم
نه که به شوخی بگیرم و فکر کنم جدی نیست
واسه منم جدیه
چون شما خانواده و تنها دوست های من هستید
واقعا میخوام‌کمکتون کنم

نمیخواستم مواخذه اش کنم
فقط میخواستم بدونه شوخی کمتر بکنه
اما این ذات ندا پر انرژی بود
نمیتونست شوخی نکنه
شاید بد گفته بودم ک رنجورده بودمش
نمیخواستم ناردحت بشه
فقط منظورم این بود کارو پیش ببریم
ساکت شد و نگاه غمگینش دوخت کف زمین
ای بایا جیکار کردم….
اون دختر اومده بود کمک
اینطوری سنگ و قلابش هم کردم

_ ندا جونم…..

با سردی پاسخی بهم داد و گفت

_ جانم عزیزم بگو…..

اون اینقدر هوامو دااشت
بعد من اینطور ضایعش میکردم
اونم به خاطر دو تا جکی که گفت
نباید اینطور برخورد میکردم باهاش
خودمم ناراحت بود از این بزخوردم
ولی جطور باید بهش میگفتم اشتباه کردم

حرفی نزدم و سکوت کردم
مونده بودم گندی که زدم رو چطور باید جمعش کنم
به هر حال ادم باید یه جایی اشتباهش رو میپذیرفت
برای همین با صداقت اعتراف کردم

_ ببخشید من منظوری نداشتم
فقط کلافه ام
امیدوارم درک کنی…
حالم زیاد خوب نیست و تصمیمی نمیتونم بگیرم
این اعصابم رو بیشتر خرد میکنه
یه بچه دارم
اونوقت هنوز سر یه جواب ساده نمیتونم درست تصمیم بگیرم

سکوت کردم
سرم پایین انداختم و به پارکت های کف اتاقم خیره شدم
واقعا هم کلافه بودم
نه از دست کسی بلکه از دست خودم
اینکه همیشه انتخاب هام اشتباه بود
یه بارم نمیتونستم درست تصمیم بگیرم
بفهمم که دقیقا چی میخوام از زندگی

_ من ناراحت نشدم…
فقط ساکت شدم چون فکر کردم برای تو بهتره
دلم میخواست یکم حالت رو عوض کنم
اما خب حق با تو بود
همش مسخره بازی در اوردم
جای اینکه کمکت کنم هی دلقک بازی در اوردم
واسه همینم ساکت شدم

نگاهم بالا اوردم و نیم نگاه مهربونی بهش انداختم
واقعا خوشبخت بودم
با اینکه توی زندگی خیلی چیزا باب میل من نبود
خیلی اتفاقات افتاد که از کنترل من خارج بود
اما خدا بهم یه دوست داد
که از خواهر نداشته ام بهم نزدیک تر بود
اگر ندا نبود کی باید میشد ارامش قلبم
توی همچین موقع هایی خنده میورد روی لبم
ادمای مهم زندگیم رو توی بدترین حالم بهم داد
تا بفهمم که تنها نیستم
لبخندی زدم که در جوابم خندید

_ من موندم ما اصلا چرا باهم قهر میکنیم
اصلا مگه میتونیم باهم قهر کنیم؟؟
دو دقیقه نشده پشیمون میشیم

با سر تایید کردم
به قول ندا قهر بینمون معنی نداشت
بزرگ شده بودیم درسته که میگفتن بزرگتر ها قهر میکنن
اما واقعیتش این بود دلخور که میشن از دست هم
بعدم با هم حرف نمیزنن
درست عین بچه ها ازم هم رو میگیرن
این همون قهره….
منتها چون دیگه بزرگ شدن دلشون نمیخواد همچین اسمی روش بزارن
اما خوشحال بودم که همچین کلمه ای واسه ما معنی نداره

_ میگم امروز رو به خودمون استراحت بدیم
فکر کنم چیزایی که باید رو فهمیدم

ندا متعجب نگاهم کرد

_ واقعااا….اینقدر تاثیر داشت؟؟

گیج نگاهش کردم و لب زدم

_ هاااا ؟؟ چی تاثیر داشت؟

گردنش با ناز کج کرد

_ مشاوره ام دیگه…
فکر کنم استعداد نهفته ام رو پیدا کردم
باید توی همین حیطه ادامه بدم

اصلا خوشمزه بودنش دست خودش نبود
این بشر جک خالص بود
انرژی مثبت تموم نشدنی
که توی هر جمعی و پیش هرکسی بود
میتونست انرژی رو تاپ کنه
حتی اگر طرف توی افسرده ترین حالت ممکنش بود
میگفتن ادمای که همیشه میخندن
از همه بیشتر غم دارن
این یه واقعیت بود….
وقتی اون روز ندا رو توی اون حال دیدم
فهمیدم چه غم های بزرگی داره
اما تو دلش قایمشون میکنه
تا روی لب بقیه خنده بیاره
فارغ از اینکه مشکل خودش چیه
با جون و دل به مشکل من گوش داده بود
حالام سعی داشت هر جور شده حالم رو خوب کنه
اما خودش با یه لبخند تموم درد هاشو ازم قایم میکرد
حتی راجع بهشون با کسی صحبت نمیکرد
با لبخند سری به نشونه تایید تکون دادم

_ اره قشنگممم وحشتناک موثر بود
خانوم دکتر باید میشدی
ما از مطبتون وقت میگرفتیم واسه ویزیت

پاش رو پاش انداخت
دستش نمایشی تکون داد و گفت

_ عزیزم من واسه تو همیشه وقت دارم

لبخندی زدم و سکوت کردم
ناگهان جدی شد
با قاطعیت و لحن محکمی لب زد

_ پس خوب بهش فکر کن
عجولانه تصمیم نگیر شیرین
شانس یه بار در خونه ادم میزنه
نمیتونم جای تو تصمیم بگیرم
چون اخر اونی که تصمیمش مهمه تویی عزیزم
اما تنها کمکی که میتونم بکنم
اینه که میتونم با قاطعیت از تجربه ام بگم
من مدت زیادی با سینا زندگی کردم
توام اینو میدونی…
حتی خیلی قبل تر از اینکه تو بیای
مثل برادرم بهش اعتماد دارم
میتونم بگم از همه نظر به قول خودمون ادم حسابیه
نمیخوام تحت فشار بزارمت
سینا هم قطعا این کارو نمیکنه
پس ازش فرار نکن
مثل قبل رفتار کن و سر فرصت فکر کن بهش
عاصقلانه تصمیم بگیر و با دلت تصمیم بگیر
نمیگم حرف عقلت گوش نده
اما جوری نشه بعدا حسرت بخوری

جوری پشت هم نطق میکرد
که انگاری واقعا مشاور خانواده است
این همه حرفو چطور پشت هم زد ؟؟
با تموم شدن خرفش سرمو به نشونه تایید تکون دادم
با خنده نگاهی به قایفه گیجم انداخت و گفت

_ چرا قیافت اینجوری شد ؟؟

با جدیت تمام و بدون هیچ شوخی گفتم

_ خدایی استعداد داری هااا
ولی چشم خانوم دکتر بهش فکر میکنم
خیالت راحت…
مرسی از وقت ارزشمندی که در اختیارم گذاشتی
و مشاوره هایی که خیلی به دردم میخوره

ندا با لبخند حرفم تایید کردم
با مهربونی لب زد

_ کاری نکردم عزیزم
هر کاری هم داشتی هر موقع بحوای
یه گوش شنوا دارم که در اختیارت بزارم

با غلت خوردن عرشیا و کشیدن بدن کوچولوش ندا ساکت شد
نگاهش سمت عرشیا برگشت
صداش پایین اورد
همونطور که از جاش بلند میشد گفت

_ من برم تا این کوچولومون رو بیدار نکردم
توام یکم استراحت کن
چشمات قرمزه….
فکر و خیال نکن و یکم بزار مغزت اروم بشه

برای تایید حرفش در جوابش لبخندی زدم
ندا اروم و پاورچین پاورچین سمت در رفتم
با احیتاط در باز کردم
از اتاق بیرون رفت و اروم در بست
اگر قرار بود عرشیا با این صدا ها بیدار بشه
که تا حالا صد بار با صدای خنده ما بیدار شده بود
نه به اون صدای خنده اش نه به الان که پاورچین راه میرفت
روی تخت دراز کشیدم
چشمام بستم و عرشیا رو توی بغلم گرفتم
به دقیقه ای نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم

توی این چند مدتی که گذشته بود
سینا یه بارم اصرار به حرف زدن در مورد اون موضوع نکرده بود
عین قبل باهام برخورد میکرد
انگار نه انکار اتفاقی افتاده
با اینکه زمان زیادی میگذشت
اما انگاری قصد نداشت موضوع رو پیش بکشه‌
میخواست بهم فرصت بده
تا خوب بهش فکر کنم
نمیدونم شاید باید خودم راجع به این موضوع صحبت میکردم
بحثش پیش میکشیدم و باهاش سر موضوع رو باز میکردم
ندا برای خرید رفته بود بیرون
من و سینا تنها مونده بودیم
سینا که تموم حواسش به تلویزیون بود
منم نمیدونستم باید چطور و از کحا شروع کنم
خجالت میکشیدم چیزی بگم
با اینکه تموم این مدت هیچ بحثی نشده بود
اما تموم فکر و ذکر من همین موضوع بود
شبی نمیشد که بهش فکر نکنم
با خودم کلنجار نرم
این مدت زمان واقعا نیاز بود
چون باید با خودم کنار میومدم
حالام کاملا میدونستم چی میخوام
اما خجالت میکشیدم بیان میکنم
میدونستم اینده ام با سینا درخشانه
اما کمی خود خواهی بود که نمی خواستم خودم قدم پیش بزارم
اهم اهمی کردم که سینا سمتم برگشت

همچنین ببینید

رمان گندم/پارت چهار

روبروی شیرین نشستم و براش توی پیش دستی سیب و خیار گذاشتم. تشکر کرد و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.