رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدوپنجاه ودو

اما ازطرفي عقلم تشر ميزد و ميگفت

اصلا نبايد با كسي وارد رابطه بشم
بخوام دوباره زندگيم رو نابود كنم
خودمم نميدونستم باید چيكار كنم !!
اين وسط بايد يك شخص سومی میبود كه دربارم نظر بده
بهم دقيق راهكار بده كه چيكار كنم
از طرفي ندا واقعا راهكار هاي مناسبي داشت
اونم وقتي كه اونقد باهوش بود
که قبل اينكه هيچ اتفاقي بيفته به من گفته بود که سينا بهم علاقه داره
اينكه ندا هوش زيادي داشت
بهتر از من شرايط رو تجزيه وتحليل ميكردم
ميتونست يك جواب منطقي براي اين رابطه پیدا کنه
هيچ شكي توش نبود
اما اين طرف هم بايد خودم رو اماده ميكردم
كه به هرچي ندا ميگفتم عمل ميكردم
البته اگه منطقي و معقول بود
ولي به هرحال بايد امادگي پذيرشش رو داشته باشم
خودم از همين الان ميدونستم ندا بهم چي
ميگه…
اما بازهم ميخواستم از زبون كس ديگه اي اين تاييد شدن رو بشنوم
شايد هم من اشتباه فكر ميكردم
ندا اگر كه دلايل من رو ميشنيد
اون هم با من موافق بود
میگفت نبايد به سينا جواب مثبت بدم
به هرحال بهتر بود كه تا ندا بياد
افكار منفي و خورنده خارج كنم
تا وقتي كه اون مياد با همديگه صحبت كنيم
روي تخت عرشيا دراز كشيدم
نيم نگاهي به چهره پاك و معصومش كه انقدر عميق به خواب رفته بود انداختم
خوش به حالش كه تنها دغدغش شير خوردن و عوض كردن پوشكش بود …
بعدشم ميتونست انقدر راحت چشماشو بزاره رو هم و بخوابه
هيچ دغدغه اي مثل من نداشت
تقه اي به در خورد
بلند شدم روي تخت نشستم
از فكر اينكه شايد كسي كه به در زده سيناعه
ميخواسته اعلام حضور كنه
دوباره استرس گرفتم

دستامو توي هم قلاب كردم
باصداي ارومي گفتم

_ بفرماييد

در باز شد و با ديدن ندا نفس راحتي كشيدم
ندا با خنده گفت

_ چيه مگه منتظر اقا جنه بودي
كه با ديدن من انقد خيالت راحت شد

سري به نشونه نه تكون دادم و گفتم

_ چرا تو در ميزني ؟؟
همينطوري بيا داخل ديگه

ندا نيم نگاه متعجبي بهم انداخت و گفت

_ دادش من شعور دارم
نميتونم كه درو باز كنم
همينطور كلمو بندازم بیام تو
بايد اول يه اعلان حضور بكنم يا نه؟؟

حتي تو اين شرايطم خوشمزه بازيش گل ميكرد
مسخره بازيش تمومی نداشت
البته همینا باعث ميشد از اون فضاي متشنج و استراس زا دور بشم
لبخندي بهش زدم و به صندلي اشاره كردم و گفتم

_ بيا بشين

درو بست و اروم داخل اومد
روي صندلي جاي گرفت
كمي به سمت جلو خم شد و كنجكاو و پرانرژي گفت

_ خب من ميشنوم

تک خنده ای کردم و گفتم

_ ای کاش یکم از انرژی تو رو من داشتم
این همه کار میکنی این انرژی ات از کجا میاد دیگه

اخمی کرد و معترض‌گفت

_ ااا بحث منحرف نکن
برو سر اصل ماجرا من سر پا گوشم

چه زود میگرفت ماجرا رو
در واقع نمیدونستم چطور باید برم سر اصل مطلب
از کجا باید شروع کنم

_ خب ببین سینا به من پیشنهاد داد…

سکوت کردم که کلافه گفت

_ داستان راستان مینویسی ؟؟
بگو دیگه….کشتی منو تا دو تا کلوم بگی

_ موضوعی که الان میخوام راجع بهش صحبت کنم….
سینا نیست خب…
یعنی هست ولی بیشتر احساس منه

کمی من من کردم که ندا عقب کشید
متفکر نگاهم کرد
با چهره ای ماتم زده پرسید

_ نگو به خاطر رابطه قبلیت

ابروهام بالا پرید
این دختر از کجا میفهمید چی تو سرم میگذره
تغییر چهره ام رو که دید گفت

_ پس درست گفتم

کمی صندلی رو جلو کشید
توی چشمام خیره شد و گفت

_ چرا فراموش نمیکنی؟؟
اینطوری خودتو عذاب میدی…
یعنی تو واقعا سینا رو با همسر قبلیت مقایسه میکنی….؟؟

با سوال اخرش درجا واکنش نشون دادم

_ نخیرم کی گفته….

ندا اخمی کرد و گفت

_ پس چرا جوابت منفیه
یا اصلا چرا باید به حاطر همچین چیزی دو دل بشی….
رک بهت بگم که این احمقانه است
فکری که داری اشتباهه
کسی جز خودت اسیب نمیبینه اینطوری

اینا رو خودم میدونستم
اومده بود بشه نمک روی زخم یا مشاوره بده

_ اصلا حرف نمیزنم دیگه

ندا ضربه ی ارومی روی بازوم نشوند
با لودگی خنده ای کرد و گفت

_ لوس نشو شیرین
من واقعیت رو گفتم چون برام ارزش داری
چون مثل خواهرمی و اگه نگم دلم میسوزه
نمیخوام لگد بزنی به بختت

پلکام روی هم فشردم
با این حرفش پربغض لب زدم

_ موضوع احساس و منطق منه
نمیخوام دوباره اذیت بشم
عقلم تلنگر میزنه وارد یه رابطه جدید نشم
تازه از اون جدا شدم
حالا نمیخوام دوباره اون اتفاق تکرار بشه
میبینی که اخر سر با یه بچه تنها موندم

ندا دست به سینه به صندلی تکیه زد

_ دیدی مقایسه میکنی…

معترض از قضاوتش گفتم

_ برای تو راحته…
اما منی که تجربه خوبی ندارم
سر کوچکترین چیز باید احتیاط کنم

ندا سری به نشونه تایید تکون داد
مهربون و با حوصله لب زد

_ میدونم عزیزم
تحربه سختی بوده و اذیت شدی
اما سینا همچین ادمی نیست
خودتم خوب میدونی که نیست و نیاز نیست من بگم
اگر اینطور نبود درجا جواب میدادی
اما این تردیدت واسه حرف دلته

حق با ندا بود
من نمیتونستم با خودم کنار بیام
واسه همینم از سینا فراری بودم
نمیتونستم بهش جواب بدم

اما خب همین احساس من بود
این کم چیزی نبود
باید به هر حال با احساسم کنار می‌اومدم
تا بتونم با اون زندگی کنم
من نسبت‌ به زندگی قبلیم هنوز هم احساس خوشایندی نداشتم
برای همین نمی‌تونستم یک رابطه‌ی جدید رو هضم کنم
سکوت کردم و چیزی نگفتم
که ندا منتظر نگاهم کرد و گفت

_ حق با منه درسته؟؟
این سکوتتم به خاطر اینه که با من موافقی ؟؟

پوف کلافه ای کشیدم
نمی‌تونستم بهش دروغ بگم
در واقع کاملاً حق با اون بود
مستقیم زده بود به هدف
اما باید چی بهش می‌گفتم؟!
من که دیگه بچه نبودم
که بخوام آدمارو اینطوری با همدیگه مقایسه کنم
مقیاسم احساس ناخوشایندم باشه
اما به‌هرحال برای وارد شدن به هر رابطه‌ای…..
باید دل دو طرف خوش می‌بود
اگر از همین اول یه‌سری مشکلاتی بینمون وجود داشت
قطعا نمی‌تونستیم تا ته این راه‌ رو با هم باشیم
برای همینم بود که نمی‌تونستم با این احساساتم کنار بیام
حتی نمی‌دونستم کدومش قوی‌تره
احساس خوبی که به سینا داشتم
یا احساسی که هنوز هم به خاطره زندگی قبلیم توی وجودم باقی‌مونده بود
نمیذاشت که هیچ تجربه‌ی جدیدی رو انجام بدم

در جوابش سری به نشونه‌ی تایید تکون دادم
که کلافه از سکوتم گفت

_ باباجون لااقل یه حرفی بزن
بگو دردت چیه؟؟
بتونم کمکت کنم هوممم؟؟

با چشم‌های مستاصل و قیافه‌ی پوکر و لب‌های آویزونم نگاهش کردم
فکر می‌کنم همین نگاه گویای همه‌چیز بود
دقیقاً مشکل منم همین بود
نمی‌دونستم دردم چیه
خب اگر میدونستم دردم چیه
که خودم درمانش می‌کردم
من چون نتونسته بودم با خودم کنار بیام
نفر سومی رو وارد کرده بودم برای مشاوره
وگرنه اصلا نیازی به ندا نبود
خودم می‌تونستم از پس مشکل خودم بر بیام
ندا که انگار فهمیده بود ماجرا چیه
دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت

_ خیلی خب بابا
تو اصلا نمی‌خواد هیچی بگی
فقط گوش‌کن خب….

سرم و به نشونه این که حرفش رو متوجه شدم بالا و پایین تکون دادم
وقتی دید دارم به حرفاش گوش می‌دم
صداش صاف کرد و ادامه داد

_ ببین تو سینا رو دوست داری یا نه ؟؟
به‌نظرم این اولین سوال و ساده‌‌ترین سوالیه که میتونم ازت بپرسم
وقتی تونستم جواب این سوال رو بگیرم
میریم سراغ مسائل دیگه
بهتره اول با خودت کنار بیایی
ببینیم با خودت چند چندی ؟؟
اینطوری راحت تر میتونیم مشکل رو حل کنیم
هرچند که من مشاور نیستم
اداشونم در نمیارم
چون قطعا اونا دقیق‌تر و بهتر کارو پیش میبرن
اگر تو میبینی هنوز هم حالت خوب نیست
یکسری مشکلات داری
به‌نظرم واقعا باید بری پیش مشاور
اما من میتونم یه کمک جزئی بهت بکنم
لااقل طبق تجربه‌ای که خودم دارم
می‌تونم کاری کنم که فکرت بازتر شه
درست‌تر فکر کنی در این مورد
تنها کمکی که از دست من برمیاد همینه
بقیه‌اش رو باید بری پیش مشاور
اما به‌نظرم اینکارارو انجام بدیم
اگه جواب نداد بعدا راه سوم رو امتحان کنیم موافقی؟؟

دوباره به نشونه ی تایید سرم رو بالا و پایین تکون دادم
مونده بودم اگر این کله رو نداشتم
چطور می‌خواستم به ندا منظورم رو بفهمونم
جای‌اینکه زبون کوچولوم رو حرکت بدم
هی با اون کله‌گنده این‌همه انرژی صرف میکردم
که بهش بفهمونم منظورم چیه
با فکر کردن به این‌موضوع خودم از کار خودم خندم گرفت
تک خنده‌ای کردم
که ندا با لبخند بشکنی زد و گفت

_ آخیش بالاخره ما خنده‌ی شمارم دیدیم
از وقتی اومدم تو اتاق یه جوری عین برج زهرمار نشستی
الکی غمباد گرفتی
که آدم فکر می‌کنه یه مشکل لاینحل داری
مردم سرطان می‌گیرن و مریضی میگیرن…..
این‌قدر که تو غصه خوردی غصه نخوردن
مشکلی نیست که حل نشه
میگم حتی اگر کمکی هم از دست من برنیاد
می‌تونیم راه سوم رو امتحان کنیم
خب می‌تونم این اطمینان رو بهت بدم که راه سوم قطعا جوابه
وگرنه این‌همه آدم عقلشونو نمیدادن دست یه مشاور
نمی‌رفتن پیش کسی تا باهاش ماجراشونو در میون بذارن
پس قطعا جواب می‌گیرن

کمی سمت جلو خم شد
برای اینکه ماجرا رو ادامه بدیم گفت

_ خب حالا برمی‌گردیم به موضوع خودمون
تو سینارو دوست داری یا نه؟؟

نمی‌دونم چرا روم نمیشد
حتی اینو جلوی ندا بیان کنم
در این رابطه چیزی بهش بگم
بعد چجوری می‌خواستم با سینا روبرو شم؟؟
وقتی حتی نمیتونستم جوابم رو مستقیم به هم‌جنس خودم بدم
ندایی که باهاش راحت بودم
بعدم بهرحال می‌خواستم این مشکل حل بشه
بنابراین باید یه سری خجالت ها رو می‌ذاشتم کنار
ندا هم قطعا تا صبح برای من صبر نمیکرد
که یه جواب آره یا نه بهش بدم
برای همین خواستم سرم رو به نشونه ی تایید بالا و پایین تکون بدم
که با یادآوری فکری که چند دقیقه پیش کرده بودم
دهنم رو باز کردم
لبای خشک شده‌امو از هم فاصله دادم
جوابش رو دادم

_ آره خب….
یعنی نمیشه گفت که بهش حسی ندارم
ولی نمیدونم میشه اسمشو دوست داشتن گذاشت یا نه؟
به هرحال سینا هم جنتلمنه
هم همه‌ی این ویژگی های مردی که مورد پسنده همه هست رو داره
یعنی نه تنها من بلکه مطمئنم هر دختر دیگه ای بود
همچین مردی مورد پسندش بود
اما من نمیتونم بگم صددرصد حسی ک من نسبت بهش دارم عشقه

خواستم توضیح بیشتری بهش بدم
که ندا دستشو به نشونه سکوت بالا آورد

نگاه گیج و متعجبش رو برگردوند سمتم
چشماشو یه جور درشت گرده بود
که انگاری اتفاق بدی افتاده
دلشوره بدی با دلم افتاد
با لب اویزون گفتم

_ چیه ؟؟ چی شد یهو؟؟

با همون قیافه و جدیت تموم گفت

_ یه چیزی بگم…

جون به لبم کرد
منم که گفتم بگو باز تایید میخواست؟!
سرمو به نشونه تایید تکون دادم

_ د بگو دیگه…کشتی منو

ناگهان از حالت جدی خارج شد
شونه ای بالا انداخت و لب زد

_ راستش از اسنجا به بعد رو خودمم بلد نیستم

بالشت اضافه و کوچیکی که دستم بود
بی تفکر و از روی حرص برداشتم
با شتاب زیاد پرت کردم سمتش
روی هوا گرفتش و نشد که بخوره توی صورتش
تا من یکم دلم خنک بشه
دختره خنگ و مسخره….
این شوخی بود میکرد اخه ؟؟
لوس و بی مزه ؛ فکر کردم چی شده
باید میرفت بازیگر میشد
اینقدز حالت چهره اش طبیعی بود
که ادم راحت گول قیافه اش میخورد

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.