رمان بهار/پارت یک (فصل دوم )

دست کوچولو و لطیف و تپل مپلش، بالا میرفت و خیلی آروم روی صورتم فرود میومد.

این کارو چند بار تکرار کرد اما کمکی به بیدار کردن من نکرد هر چند لای چشمهامو کمی باز کرده بود.
اونقدر خسته ام بود که دلم نمیخواست بیدار بشم.
یه چرخه ی خسته کننده ای رو گذرونده بودم که رمقی واسم نگذشته بود.
پنج صبح بیدار شدم و ناهار درست کردم.
هفت صبح رفتم بیمارستان.
سه بعدازظهر برگشتم و بدو بدو رفتم خونه ی عمو.
بچه رو از زن عمو گرفتم و دویاره بدوبدو اومدم خونه و…
آااااخ ! غلط کردم بچه دار شدم. غلط کردم.
حالا عمیقا و همه جوره،
دوست داشتم مثل روزایی که خبری از بچه نبود تو اوقات بیکاریم هر چقدر دوست داشتم بخوابم تا هر مجال از روز.
صداهایی از خودش درمیاورد که برای خودش نه اما برای من کاملا نامفهوم بودن.
میومد سمتم میزد تو صورتم و وقتی ناامید میشد باز راه اومده رو برمیگشت و چهار چنگولی به سمت اسباب بازی هاش میرفت و شروع میکرد ریخت و پاش کردن.
لای پلکهام کمی باز بودن اما تن خسته ام بهم اجازه نمیداد نیم خیز بشم.
صدای نورهان چشمهامو بیشتر باز کرد.
با اسباب بازیش بازی میکرد و گاهی هم مزه ی همه رو امتحان میکرد.
صدای “ماما” گفتنش بسی شیرین و دلچسب بود اما من همچنان تو همون حالت موندم تا وقتی که صدای باز شدن در به گوشم رسید.
از خنده و ذوق نورهان و تکون دادن دستهاش فهمیدم احتمالا نیما اومده و حدسمم کاملا درست بود.
آقای بی نظم اول کیفشو پرت کرد یه ور بعد خم شد و حین درآوردن جوراباش گفت:

-اوف اوف چقدر من تشنه ی توام…جوووون خنده هاتو قربون! نور…نور من !

جوراباشو دیدم که هر کدوم تو هوا پرت شدن و اسلموشون وار روی زمین فرود اومدن.
نورهان با شیرن زبونی رو پاهاش بلند شد.یه قدم به سمت نیما برداشت و با اون صدای دلبرش گفت:

-بابا…بابا…

ذوق دیدن نورهان کار نیما رو به درآوردن لباسها و پرت کردن اونا هم نرسوند وگرنه من که از عادتش باخبر بودم.
معمولا همچین مواقعی لباسهاش رو درمیاورد و پرت میکرد اینور اونور.
دوید سمتش و گفت:

-جووووون…راه برو…راه برو بیا پیشم…بیا بیا ییا…بیا نورهان…بیا …بیا بغل من

 

نورهان شیرین و بانمک خندید و یک گام به سمت نیما برداشت اما افتاد رو زمین.
وای!
یه یچه که از صبح تا شب در حال شیطونیه و یه بابای بی نظم و بی ملاحظه ترکیب خطرناکیه که هر زنی رو از پا میندازه خصوصا اگه شاغل هم باشه!
نورهان،رو بغل کرد و درحالی که به سمت من میومد گفت:

-مامان خواب؟ آره؟ بیدارش کنیم…؟ بگو…بگو بیدارش کنیم یا نه؟
آره بیا بیدارش کنیم ….

وقتی داشت این حرفهارو میزد نزدیک شدنش رو به خودم احساس کردم.

اومد و رو لبه ی تخت نشست و عمدا دست تپل مپل نورهان رو به صورتم زد و گفت:

-بیدار میشی یا بیدارت کنیم….؟بهار بهار…چه اسم آشنایی…مامان بهار!

دست نورهان رو کنار زدم و گفتم:

-نیما اذیتم نکن خستمه!دلم میخواد بخوابم!

پتورو روی تنم کشیدم بالا تا شاید بیخیالم بشه.
اما بدجنسی کرد و اینبار انگشتای نورهان رو که همیشه آماده ی چنگ زدن هر نوع مویی بود رو لا به لای موهام فرو برد و گفت:

-چنگشون بزن مامانت بیدار بشه

توجهی نکردم حتی وقتی نورهان موهام رو کشید.نیما اینبار گفت:

-مثل اینکه مامانت نمیخواد بیدار بشه.
نظرت چیه ببوسمش بیدار بشه !؟ هوووم !؟
مامانت عاشق بوسه های من!من میبوسمش حال میکنه هااااا

تا حرف از بوسه زد فورا به حالت بو کردن دماغمو بالا کشیدم.
از صبح با اونهمه بدو بدو کردن حموم نرفته بودم و اصلا دلم نمیخواست تو این وضعیت بوسم کنه واسه همین فورا نیم خیز شد و خودمو کشیدم عقب و با اخم گفتم:

-نههههه! بوس بی بوس! آقا پسرتو بگیر من برم حموم!

لباشو جمع کرد و گفت:

-باشه یه بوس بده و بعد برو!

نه! ترجیح میدادم حتی یه بوس هم ندم.
پتورو کنار زدم و بعد بدو بدو سمت در رفتم و همزمان بلند بلند گفتم:

-میرم حمااااااام…

دوش آب رو بستم و جفت دستهامو روی صورتم بالا و پایین کردم که بتونم اون آب سرازیر شده رو از رو چشمهام رو کنار بزنم و پلکهامو ازهم باز کنم.
من اون لحظه هم حواسم پی نورهان بود و
نمیدونم چرا حتی موقع حموم کردن هم با اینکه میدونستم نیما پیشش هست اما بازهم فکر و ذهنم پی اون بود برای همین ناخوداگاه دچار اون عجله شدم.
اون عجله ی اضطرارب آور.
موهام رو دادم بالا و زیر لب زمزمه کردم:

“آااااخیش! چقدر حمام کردن چیز خوبیه.چقدر خوبه”

از حمام که اومدم بیرون یه راست سمت اتاق خواب رفتم جایی که مطمئن بودم اون پدر و پسر رو میتونم اونجا پیدا کنم.
درو کنار زدم و رفتم داخل.
رو پیشونیم و لبم قطره های آب چکیده شده از موهام بود که گهی قِل میخوردن و رو صورتم سُرسره بازی میکردن!
چند قدم جلو رفتم و به نیما که با وجود خستگی رو زمین نشسته بود و نورهان رو سرگرم میکرد نگاهی انداختم.
لبخند کمرنگی زدم و چون درازش کرده بود و شکمش رو قلقلک میداد و اونم از خنده ریسه میرفت گفتم:

-اونقدر نخوندنش نیما…هرچی شیر خورده بودو بالا میاره!

چون صدام رو شنی دیگه به کارش ادامه نداد و سرش رو برگردوند سمتم.
کلاه حوله رو روی سرم ورز دادم و به سمت کمد رفتم و با باز کردن درهاش گفتم:

“خب…چی بپوشم ؟”

چقدر این اصطلاح رو بعد از به دنیا اومدن نورهان کم باخودم زمزمه اش کردم.یعنی فرصت نشد از خودم همچین چیزی بپرسم.
اونقدر با عجله مشغول انجام کارهام میشدم که فرصت پیدا نمیشد وقت صرف قر و فر خودم بکنم!
نگاهم رو لباسهای داخل کمد در گردش بود که دستهای نیما از پشت دور بدنم حلقه شد.
چونه اش رو گذاشت رو شونه ام و با اشاره به یکی از لباسهایی که جدیدا خریده بودم اما فرصت نشد بپوشم گفت:

-اونو بپوش…اونی که رنگش قرمزه و سفید!

دستمو دراز کردم و روی رگال حرکت دادم تا وقتی رسیدم به لباسی که اون گفت.
یه پیرهن قرمز بودکه یه طرفش با دوتا بند گره خورده روی شونه قرار میگرفت و طرف دیگه کج بود و لشو افتاده همراه با یه شورتک کوتاه سفید با گلهای ریز قرمز!
لمسش کردم و پرسیدم:

-پس این !؟

سرش رو کج کرد و با بوسیدن گردنم جواب داد:

-اهووووم! همین!

لبخند عریضی روی صورت نشوندم و گفتم:

-باشه همینو میپوشم. اصلا یادم رفته بود همچین لباسی خریدم و گذاشتم اینجا…تو و پسرت هوش و حواس میزارید واسه آدم…

از رگال بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم.
و اون درحالی که به حرفهای من گوش میداد با دستهاش خیلی آروم گره ی حوله ی تنم رو باز کرد.
متوجه شدم وازگوشه چشم گفتم:

-نیماااااا…

زبون داغشو به آرومی روی گردنم کشید و موجی از لذت توی بدنم راه انداخت و همزمان گفت:

 

-هووووم…اعتراضی داری؟

سوالش رو پرسید و دستشو برد زیر حوله ی تنم.
دستی که گرم بود و با تن سرد من تضاد و تناقض دلنشینی داشت.
اول سرمو کج کردم و نگاهی به  نورهان  که تو عالم بچگونه ی خودش سیر میکرد انداختم و بعد جواب دادم:

-آره! الان وقت اینکارا نیست!

بوسه ای روی گردنم نشوند و همزمان  کف دست نرم و لطیفش رو به آرومی روی پوست تنم کشید و جواب داد:

-اینکارا نیاز به وقت نداره…

نامحسوس چشمهامو روی هم فشردم و دستمو روی پشت دستش کشیدم و پچ پچ کنان  پرسیدم:

-پس به چی نیاز داره !؟

دستش  از زیر حوله و از روی شکمم،آروم آروم پایین و پایینتر رفت.
به سمتوچیزی که شاید اگه لمسش میکرد دیگه نمیتونستم جلوش رو بگیرم و یا باهاش مخالفت بکنم.
و اون وقتی داشت به هدفش نزدیکتر میشد، همزمان صداش کنار گوشم شنیده شد:

-نیاز به حس و حال داره…هر وقت حسش بود باید انجام بدی فرقی هم نداره کجا هستی یا کجا قراره باشی

خندیدم و گفتم:

-طمع کار…نیمای طمع کار

اونم خندید و دستش رو که روی  پهلوهام قرار داشت رو آروم آروم بالا آورد و روی سینه هام گذاشت و با یه فشار کوچیک گفت:

-طمع در این مورد همچین چیز بدی هم نیست!

خندیدم  و دستهامو روی دستش گذاشتم و گفتم:

-نیما…

با صدای خماری جواب داد:

-جونم…

از اونجایی که میدونستم‌ تا الان درگیر کار بوده و همین به تازگی  رسیده بود خونه پرسیدم:

-نمیخوای قبلش خستگی در کنی؟

حوله رو کج کرد و بوسه ای روی سرشونه ام  نشوند و با شوخ طبعی  جواب داد:

-دقیقا چون میخوام خستگیم رفع کنم اومدم سراغ تو..

اعتراف میکنم یکم سست شده بودم و تسلیم.
دوباره سرم رو کج کردم و نگاهی به نورهان انداختم.
سرگرم اسباب بازی هاش بود…

سرم رو کج کردم و نگاهی دوباره به نورهان انداختم.
سرگرم اسباب بازی هاش بود و همین باعث میشد وسوسه بشم با نیما تو انجام اون کاری که هی مقدمه اش می رفت همراه بشم.
دو طرف حوله رو کامل کنار زد.
یکس از دستهاش روی سینه ام بود و  دست دیگه اش وسط پام رو اهسته می مالوند و بماند لبهاش که هی گردنم رو آهسته میبوسید و میک میزد و منو سست تر از قبل میکرد!
نیما وقتی متوجه نگاه های من به عقب شد ، لبهاش رو از روی گردنم برداشت و پرسید:

-نگران اون نباش! تو عالم خودشه!

آهسته لب زدم:

-آخه…

دوتا بازوم رو گرفت و منو چرخوند سمت خودش و گفت:

-دیگه آخه نداره بهار…

من خندیدم  و اون لبهاش رو چفت لبهام کرد و درحالی که  با ولع زیادی میبوسیدم آروم آروم جلو و جلوتر اومد تا من عقب برم و کمرم بچسبه به کمد.
بازم خندیدم.
با صدای آرومی کنار گوشم پرسید:

-میدونستی من عاشق خنده هاتم!

سرمو بردم جلو و پرسشی گفتم:

-تو چی؟ میدونی من عاشق خودتم…

لبخند زد و با فشار دادن باسنم  گفت:

-نباشی که مردی‌..

من باز خندیدم  و اون وقتی یکی از دستهاش رو زیر باسنم گذاشت و  پام رو آورد بالا …
دستهامو رو شونه هاش گذاشتم و با بستن چشمهام همراهیش کردم اما یهو دست نگه داشت و دیگه ادامه نداد.
نه به اون داغی و نه به این توقفش!
نفس زنان چشمهامو باز کردم و پرسشی نگاهش کردم.
قبل از اینکه حرفی بزنه سرش رو کج کرد و نگاهی به پایین انداخت
جایی که نورهان به پاش چسبیده بود.
چشم نیما که بهش افتاد دستهاشو بالا گرفت و با تکون دادنشون از نیما خواست بغلش کنه!
خنده ام گرفت.با وجود اون میشد اینکارو کرد !؟
بعید بدونم.
نیما دستشو پشت گردن خودش کشید و گفت…

اخه بی انصاف الان !

یادم رفته بود بگم به جز موازدی که در موردش صحبت کرده بودم ما یه کوچولوی تپل مپل  هم داشتیم که گاهی مثل الان مزاحم همچین اوقاتیمون میشد.
انگار قصد نداشت اجازه بده گاهی پدر و ملدرش هم یه فیضی ببرن.
خندیدم و چون میدونستم دیگه ول کن نمیشه  از نیما جدا شدم و گفتم:

-بغلش کن! فایده نداره دیگه ول نمیکنه!

 

لبهاشو رو هم فشرد و  با یه مکث کوتاه گفت:

 

-تو روح باباش!

 

اینو گفت خم شد و  به ناچار نورهان رو بغل کرد.
تو اون فاصله  و تا وقتی که نورهان سرگرم پدرش بود این فرصت رو پیدا کردم که لباسهامو بپوشم.
چقدر بچه داشتن همراه باهزار و یه مشکل بود!
انگار آدم دیگه حتی فرصت نمیکنه موهاشو یه سشوار درست و حسابی بکشه مگر اینکه اون بچه یا خواب باشه یا سرگرم یکی دیگه و بماند هزار و یه مورد دیگه….
رفتم سمت میز آرایشی‌.
رو صندلی مقابل آینه نشستم و  حین سشوار کشیدن  موهام گفتم:

-دلم میخواد چند روز از شهر بریم بیرون .. بریم یه جایی که از شهر دور باشیم….یه جای خوش آب و هوا…نمیشه بریم نیما؟ مثلا آخر هفته

نورهان رو گذاشت روی تخت و در حالی که دست و پاهای تپل اونو هی کج و راست اینور و اونور میکرد گفت:

-فعلا نمیتونم…سرم خیلی شلوغ بهار
چند روزه که درگیر مجوز ورود یه دارو هستم
بیخود و بیجهت  هزارتا گره تو کارها میندازن.
من همین که جدیدا میام خونه هنر کردم!

سشوار رو خاموش کردم و از توی آینه نگاهی بهش انداختم.
خیلی وقت بود دلم یه مسافرت میخواست اما انگار باید فعلا قیدش رو میزدم.
چشمهام رو بازو بسته کردم و گفتم:

-باشه…میفهمم! تمزکزتو بزار رو کارت!

ازش رو برگردوندم و با کنار گذاشتن سشوار شونه ی چوبی رو برداشتم و به آرومی لا به لای موهام کشیدم.
وقتی من تمام وقتم بین نورهان و بیمارستان تقسیم میشه و اون بین کارش، باید هم وقتی واسه مسافرت رفتن نداشته باشیم!
باید با این‌مسئله کنار میومدم  تا فرصتش فراهم بشه.
داشتم به آرومی شونه رو لای موهام بالا و پایین میکردم که حضورش رو پشت سر خودم احساس کردم.
خم شد و  جفت دستهاش رو گذاشت رو شونه هام و بعد کنار گوشم با لبخند درحالی که داشت از تو آینه تماشام میکرد گفت:

-ولی قول میدم یه روز تو یه زمان مناسب یه مسافرت سه نفره ی عالی بریم!
یه مسافرت بدون دغدغه!

لبخندی کمرنگ اما از ته دل زدم و گفتم:

-یاشه!

اونم لبخند زد و بعد سرش رو کج کرد و بوسه ای روی صورتم نشوند…

 

دستمو چند بار خیلی آروم رو دستش زدم.
تو گوشم پرسید:

-ناراحت که نشدی!؟

بلافاصله جواب دادم:

-نه! اصلا ! من درکت میکنم نیما!بمونه واسه یه زمان بهتر.واسه وقتی که هیچکدوممون دغدغه کاری نداشته باشیم!

سرش رو تکون داد و خواست چیزی بگه که صدای زنگ توی خونه پیچید.
خواستم بلند بشم و برم بیرون اما اون زودتر از من
قامتش رو  راست نگه داشت و گفت:

-بمون من باز میکنم….

پرسشی گفتم:

-به نظرت کیه!رار نبود کسی بیاد

تقریبا مطمئن گفت:

-یا باباست یا مامان! شایدم هردو…احتمالا باز به یه بهونه ای رفتن واسه نورهان یه چیزی خریدن و حالا اومدن بهش بدن…میرم درو وا کنم

خندیدم و گفتم:

– صدرصد همینطوره! فقط من موندم با اینهمه اسباب بازی چیکار کنیم

اون  از اتاق رفت بیرون و من از رو صندلی بلند شدم و  یه لباس بلند روی لباسهای نامناسب تنم پوشیدم  تا آماده ی دیدن عمو و زن عمو بشم  و همزمان سمت نورهان رفتم و با بغل کردنش گفتم:

-خب…بیا بغلم که آدمای مورد علاقه ات قرار بیان اینجا دیدنت! مامان بزرگ و بابابزرگت!
به نظرت اینبار چی واست خریدن هاااان !؟

حواسش پی اون چیزی بود که از دستش افتاد روی زمین.
خودش رو خم کرده بود و دستهاش رو دراز که برشون داره . به زوز کشیدمش بالاتر  تا نیفته  گفتم:

-میفتی بچه! عه عه

به امید دیدن عمو و زنش خواستم برم بیرون و حتی چند قدم هم برداشتم اما در کنار رفت و نیما اومد داخل.
رو به روم ایستاد و بعد
دستش رو به آرومی روی پوست صورت خودش کشید و بهم خیره شد…

از حالت نگاه هاش فهمیدم احتمالا حدس ما در مورد اینکه کی اومده خونه اشتباه بوده.
دستمو به آرومی روی کمر نورهان بالا و پایین کردم و پرسیدم:

-عمو نبود !؟

یک قدم اومد جلو و گفت:

-نه

کنجکاو و کمی هم متعجب پرسیدم:

-پس کی بود !؟

نفس عمیقی کشید و جواب داد:

-مادرت! مادرت و بهراد!

دیدن بهراد لذت بخش بود اما…اما همچنان قضیه در مورد مادرم فرق داشت.
نمیدونم چطور هنوز نتونسته بودم دلمو در موردش صاف کنم.
شاید چون همیشه احساس میکردم برخورد اون میتونه با من بهتر از اینها باشم.
سالها بود دایی رو ندیدم چون روم نمیشد تو چشمهاش نگاه بندارم.
چون دید بدی نسبت بهم داشت.
من خطا کرده بودم.
یه خطای بزرگ اما…اما برخورد مامان همچی رو برای من سخت تر کرد. میتونست خیلی بهتر و عاقلانه تر رفتار کنه تا روزای من اونجوری سیاه و تلخ نشن!
میتونشت پای بقیه رو وسط نکشه.
نه! گمونم مرور گذشته فقط کاممو تلخ میکرد.
یک گام عقب رفتم و گفتم:

-میشه بگی بهار شیفته!؟

متعجب تماشام کرد و با صدای آرومی گفت:

-بهااااار…بس کن! مادرته! بعدشم من بهش گفتم تو اینجایی و الان هم میای پیششون! برو…برو دختر خوب!

نگاه نامطمئنی به صورتش انداختم و بعد سرم رو تکون دادم و خلاف میلم گفتم:

-باشه! باشه!

از اتاق رفتم بیرون.با اینکه بعد از به دنیا اومدن نورهان چندباری اومده بود اینجا اما بازهم من همون حس سابق رو داشتم.
همون حس  نا ، راحتی و  نا راضی!
به سمت پذیرایی که رفتم بهراد با دیدنم دوید سمتم.
خم شدم و نورهان رو گذاشتم زمین و بجلش بهراد رو درآغوش کشیدم و گفتم:

-عزیزم! قربونت برم من بهراد!

محکم به خودم فشردمش و همه جای صورتشو ماچ مالی کردم.
آروم و بی حرکت تو بغلم موند تا ماچش کنم و بعد ازم فاصله گرفت و رفت سمت نورهان.
هر وقت میومد اینجا کلا سرگرم نورهان و اسباب بازی های اون میشد.
قامتم رو راست کردم و به مامان خیره شدم…

همیشه همه و حتی نیما که از هیچی خبر نداشت،  فکر میکردن من با ازدواج کردن اون مشکل دارم که نمیتونم بهش نزدیک بشم ولی اینطور نبود.
اختلاف سنی من و مامان ۱۳سال بود و گاهی حتی یادمه وقتی یاهم بیرون میرفتیم همه تصور میکردن اون خواهر منه نه مادرم.
پس چطور میتونستم  خودخواهانه زن جوونی مثل اون رو از ازدواج محروم بکنم !؟
مشکل  و درد من چیزای دیگه ای بود…
حرفهایی که دیگه از مرورشون خسته و عاجز بودم!
نفس عمیقی کشیدم و گقتم:

-خوش اومدی! میرم چایی بیارم!

قبل از  اینکه حرفی بزنه من رفتم سمت آشپزخونه تا یه چایی آماده بکنم.
هر وقت مامان اینجا میومد از دیدنش هم حس  خوبی داشتم و یه حس بد!
خیلی سخته آدم  همچین احساس متناقضی نسبت به شخصی که همچین نسبت نزدیکی باهاش داره داشته باشه.
با سینی چایی و شیرینی و آجیل  و خلاصه هر اون چیزی که بهراد دوست داشته باشه رفتم تو سالن پذیرایی.
خم شدم و لیوان های چایی رو گذاشتم روی میز.
اهسته گفت:

-نیازی نبود!

چیزی نگقتم  و فقط روی مبل نشستم و نگاهمو دوختم به بهراد و نورهان که درحال بازی بودن.
حرفی برای زدن با اون نداشتم.
نه اینکه ازش بدم بیاد نه…مگه میشه آدم از مادر خودش متنفر بشه.
من  فقط با دیدن اون  لحظاتی واسم مرور میشد که قابل تحمل نبودن‌
یه فنجون چایی برداشت و پرسید:

-خوبی!؟

پوزخند محوی زدم و گفت:

-آره…خوبم…

با یه مکث کوتاه سوال دیگه ای پرسید:

– سختت نیست هم بیمارستان بری و هم مراقب بهراد باشی…؟

لبهامو روی هم مالیدم و جواب دادم:

-نه!  بیشتر اوقات پیش زن عموئہ…تقریبا هرروز جز وقتهایی که شیفت نیستم و خودم پیششم!

سرش رو به آرومی تکون داد و بعد بی هوا حرفی زد که وجودم رو سراسر آشوب کرد:

-امروز پیش خاله ات بودم! پاشو عمل کرده بود…نوشین  و شوهرش هم اومده بودن پیشش!

به میون اومدم اسم نوشین نفس منو تو سینه حبس کرد.
لبم و دهنم خشک  شد.
انگار حتی دیگه نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم!
چه کسی حالی مشابه من داشت؟
که یه اسم، یه شهر یه آدم اینجوری داغونش کنه و بهمش بریزه؟
ابروهامو بالا دادم و پرسیدم:

-نوشین اومده؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره…با شوهر و بچه اش…

نامحسوس قلبمو فشار دادم.حس بدی بهم دست داده بود.
مامان در ادامه گفت:

-چند روز پیش بهش سر زدم! بهتر شده بود.
سراغ تورو هم گرفت…خوشحال شده بود که زندگی خوبی داری! میدونی…خاله ات شاید زبون تند و تیزی داشته باشه اما ته دلش آدم بدی نیست.

لعنت به من…چرا نمیتونستم به خودم مسلط باشم !؟
چرا قلبم اینقدر تند می تپید!؟
چرا احساس کردم خطر حوالی من درحال چرخیدن و کری خونیه !؟

مامان کمی از چاییش رو چشید د ادامه داد:

– اگه خواستی بهش سر بزن…حالشو جویا شو…
شاید کدورتا کنار گذاشته بشن…حتما میبخشمت!

پوزخند زدم.
من میخواستم اونا حتی توی ذهنم نباشم و حالا مامان ازم میخواست برم خونه شون!
حرفهای خاله هنوز تو گوشمه…
داد و بیدادها و فحشهاش.
به من میگفت تف سر بالا…میگفت نمک خورده و نمکدون شکسته!
و حقیقت این بود که من بخاطر گناهی که مرتکبش شدم جرات و شجاعت رو به رو شدن با اون آدمارو ندارم.
آهسته گفتم:

-خدا بهش شفا بده…

 

سکوت فضا رو  صدای خنده های بهراد و نورهان شکست اما حتی اون خنده های دلنشین هم نتونست منو به خودم بیاره تا وقتی که نیما اومد پیشمون.
خم شد و یکی از لیوانهای چایی رو برداشت و پرسید؛

-چه خبر زن عمو ؟! آقا صادق چطورن؟

مامان لبخندی زد و گفت:

-شکر ! صادق هم خوبه!

صداهاشون رو میشنیدم اما هیچی نمیفهمیدم.
تمام حواسم کشیده شده بود سمت نوشین.
اگه اون اومده حتما مهرداد هم اومده.
ولی نه…مهرداد هیچوقت تو همچین سفرهایی نوشین رو  همراهی نمیکرد.
هیچوقت…
کاش اینبار هم اینکارو نکنه.
کاش نیومده باشه….
لبم رو زیر دندون جویدم و بی  توجه به مکالمات اونا غرق در فکر هی با انگشتام ور میرفتم.
نمیدونم چرا دقیقا از همین حالا دیگه دلم نیمخداست پامو از این خونه بزارم بیرون تا شانس رو به رو شدن با نوشین حتی به یک درصد هم نرسه تو این شهر بزرگ….

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.