رمان بهار /پارت دوم (فصل دوم)

بالای سر نورهان ایستاده بودم و صورت عزیزش رو تو اون حالت خواب عمیق تماشا میکردم درحالی که فکر و حواسم جای دیگه بود.

از وقتی مامان اومد اینجا ودر مورد نوشین و خاله حرف زد دیگه نتونستم  اون آرامش قبلیم رو داشته باشم.
یه جورایی سراسر آشوب و دلشوره و نگرانی شده بودم و آروم نمیشدم مگر وقتی که بشنوم و بفهمم  اونا باز از اینجا رفتن.
صدای نیما که روی تخت دراز بود  منو از فکر کشید بیرون:

-بهار…یه ساعته اونجا وایستادی که چی؟ مگه نخوابیده!؟

سرم رو به سمتش چرخوندم. موهام رو پشت گوش جمع کردم و جواب دادم:

-چرا خوابیده!

خمیازه ای کشید و گفت:

-پس تو هم بیا بخواب! خسته میشی!

نفس عمیقی کشیدم و آهسته لب زدم:

-باشه!الان میام!

پتو رو به آرومی روی تنش بالا کشیدم و بعد تو تاریکی قدم زنان به سمت تخت رفتم.
تو ذهنم به خودم نهیب زدم و گفتم:

“چته بهار !؟  چرا اینجوری دست و پاتو گم کردی؟ چرا نگرانی؟ به خودت بیا دختر.
قرار نیست که تو اونارو ببینی…اصلا…اصلا شاید رفته باشن…
نرفته باشن هم تو جرا اینقدر ترسیدی!؟
هاااان !؟
کی گقته اصلا ممکنه باهاشون رو به رو بشی ؟
هیچ اتفاق بدی نمیفته…نترس…نترس”

دراز کشیدم روی تخت   و زل زدم به سقف.
چرا احساس بدی داشتم؟
چرا دلم اینقدر آشوب بود ؟
نیما که انگار متوجه توی هم بودنم شده بود پرسید:

-چیزی شده بهار !؟

سرم رو به آرومی کج کردم و نگاهی بهش انداختم.
تو تاریکی اتاق صورتش رو به وضوح نمی دیدم.
دستمو سمتش دراز کردم و سر انگشتامو به آرومی رو پوست صورتش کشیدم و جواب دادم:

-نه …چیزی نشده!

خیره به صورتم گفت:

-از وقتی مادرت اومد اینجا و رفت تو هم یه جوری شدی…

با صدای آرومی پرسیدم:

-چه جوری شدم؟

بدون اینکه واسه جواب  دادن به این سوال فکر بکنه گفت:

-تو خودتی…مثل آدمای نگرانی ..همش تو فکری.
نکنه حالت بده؟ هان؟

لبخند محوی زدم و سر  انگشتهام رو به آرومی روی پوست صورتش کشیدم و همزمان گفتم:

-نه من خوبم…نگران نباش!

 

در واقع، حقیقت این بود که حال من بد نبود.
من فقط نگران بودم.
نگران از دست دادن همین آدمی که یه روز ازش بیزار بودم و حالا اونقدر دوستش داشتم که مدام واهمه و ترس از دست دادنش تبدیلم میکرد به آدمی که خودش چنددقیقه پیش توصیف کرد.
گرفته و توی هم و نگران…

درحالی که همچنان صورتش رو نوازش میکردم و هربار سر انگشتامو روی یه قسمت از صورتش میکشیدم گفتم:

-نیما من خیلی دوست دارم!

خندید!
شاید چون این حرفی که خیلی کم از من میشنید حالا بی مقدمه و یهویی به گوشش خورد.
با لبهای آویزون پرسیدم:

-چیه؟ به چی میخندی؟

به پهلو دراز کشید و یکم خودشو بهم نزدیک کرد و گفت:

-به تو! به دوست دارم یهوییت!

دستمو از صورتش دور نگه داشتم و زیرلب زمزمه کردم:

-واقعا که!

خواستم به پهلو و سمت دیگه  بچرخم اما این اجازه رو نداد.
دستمو گرفت و کشید سمت خودش و محکم بغل کرد.
آغوش گرمش دانشین بود.
به دستش که  دور بدنم حلقه شده بود نگاهی انداختم.
بهش وابسته بودم.
انگار تنها کسی بود که داشتم.
و واقعا همینطور بود.
اون تنها کسی بود که من و نورهان داشتیم.
تنها پشت و پناه.
تنها آدمی که میشد همیشه و هر لحظه روش حساب باز کرد.
نفس گرمش پخش شد روی گردنم و من دوباره گفتم:

-اگه بگم عشق و دوست داشتن رو با تو تجربه کردم باور میکنی !؟

گردنمو بوسید و گفت:

-واقعا !؟

چشمامو بستم و جواب دادم:

-آره…

دوباره بوسیدم و آهسته گفت:

-خیلی خوشحالم که اینو میشنوم…خیلی! حالا بخواب.
بخواب و به هیچی فکر نکن…تو بغل من جای تو امن

آره. بهترین کار همین بود.
اینکه به اتفاقات بد و چیزایی که ذهنمو آشوب میکنن فکر نکنم.
سرم رو خم کرد و یه بوسه رو پشت دستش نشوندم و گفتم:

-شب بخیر!

صداش بم و آروم و از پشت به گوشم رسید:

-شب بخیر عزیزم

*چند روز بعد*

وسایل توی دستمو انداختم تو سطل زباله و همزمان نگاهی به ساعت مچیم انداختم.
نگران نورهان نبودم.
وقتی پیش زن عمو بود تقریبا مطمئن بودم از من بیشتر مراقبشه.
اصلا نورها این چاق و چِله گیش رو مدیون زن عمو بود که همچی به خوردش میداد!
پرده رو کشیدم تا بیمار زنی که امپولش رو تزریق کرده بودم راحت باشه و یعد قدم زنان سمت ایستگاه پرستاری رفتم.
خسته بودم و دلم یه فنجون چایی داغ و تازه دم‌میخواست.
چایی که این خستگی رو به در کنه و بهم جون دوباره بده‌
یکی از دخترا صدام زد و درحالی که نمیتونست رو پا بند بشه عجولانه و با خواهش پرسید:

-احمدوند میشه تو  بجای من به اون بیمار برسی؟ تخت ۲۰…دستش زخمی شده! من دستشویی دارم!

خندیدم و گفتم:

-باشه باشه! حتما! برو با خیال راحت به کارت برس

اشاره ای به سبد  داروها کرد و تند تند گفت:

-وسایل اونجاست پس میسپرم  به تو!

خنده کنان اون رو که مشخص بود چقدر فشار روشه برانداز کردم و گفتم:

-باشه دختر! باشه برو تا به خودت نشاشیدی!

چشم غره ای بهم رفت و سرعت قدمهاشو بیشتر کرد.
سبد رو برداشتم و راه افتادم سمت بیماری که منتظر بود.
میونه ی راه  برای چندمین بار نگاهی به ساعت مچیم انداختم.
بازهم میگم! نگرانش نبودم اما دلم براش تنگ شده بود.
وقتی پیشم بود همش باید دنبالش بدو بدو میکردم و وقتی هم پیشم نبود اینجوری دلتنگش میشدم.
آستین روپوش سفید تنم رو  دادم پایین و پرده رو کشیدم کنار و رفتم داخل.
بیماری که روی تخت بود، گله مندانه  گفت:

-چقدر طولش دادی خانم من کلی کا….

اون مکث کرد چون من سرمو بالا گرفتم و تا اینکارو  کردم با مهرداد چشم تو چشم شدم.
با کسی که هرگز فکرشو نمیکردم قرار باشه دوباره ببینمش حتی از دور اما حالا….
حالا دقیقا مقابلم بود…

همون آدم روزهای نه چندان دور…
آدم روزایی که  کنارش هم احساس خوش داشتم و احساس بد.
هم دلم میخواست باشه و هم نه!
شوکه شده بودم و اون بیشتر از من.
با اینکه دستش زخمی بود اما بی توجه به دردی که گویا تا پیش از دیدن من امونش رو بریده بود، از  جا بلند شد و ناباورانه لب زد:

-بهار…

هرگز فکر نمیکردم روزی برسه که بخوام دوباره با اون رو به رو بشم.
واهمه اش رو داشتم اما…
اما فکر نمیکردم اون ترس اتفاق بیفته!
یک گامی که اون جلو  اومده بود رو عقب رفتم.
احساس میکردم کابوسم عملی شده بود.
کابوسی که همیشه هم تو خواب و هم تو بیداری باهاش دست و پنجه نرم میکردم.
کابوسی که گاهی زندگی رو واسم از زهر مار هم بدتر میکرد.
زبون من بند اومده بود اما اون دوباره و همچنان با حیرت و بهت زدگی پرسید:

-بهار واقعا خودتی !؟

از مهرداد آخرین تصویری که تو ذهنم ثبت شده بود همون  تصور وحشتناک بود.
اصرارهاش، آزارهاش، پیگیری هاش و بی توجهی هاش نسبت  به  دوری کردن من  و ترسم از برملا شدن ارتباطمون
باعث یه رسوایی شد و تهش هم که با سکوتش همچی رو انداخت گردن من.
جوری رهام کرد که گویی از یه پرتگاه هلم داده بود پایین….
حس نفس تنگی بهم دست داده  بود.
حتی بدتر از اون….
احساس میکردم قلبم تو سینه ام از کار ایستاده.
دیگه نمیخواستم اونجا بمونم.
عقب عقب رفتم و گفتم:

-ی…یه…یکی…یکی دیگه…یکی دیگه از پرستارا میاد به زخمتون میرسه…

اسممو دوباره به زبون آورد:

-بهار…لطفا با من غریبگی نکن…

سبد از دستهای لرزونم افتاد زمین.
خم شدم و با همون انگشتهای لرزونم وسایل ریخته رو زمین رو دوباره تو سبد جمع کردم و بعد درحالی که اصلا دلم نمیخواست حتی چشمم به صورتش بیفته فورا قامتم رو راست نگه داشتم زمزمه کردم:

“من شمارو نمیشناسم”

و خواستم برم که دستمو  گرفت و گفت:

-بهار بمون…خواهش میکنم

منو چرخوند سمت خودش.
منی که همچنان تو شوک دیدنش بودم.
بی توجه به دست خون آلود و زخمیش دو دستم رو گرفت و خیره شد به صورتم.
چشم تو چشم شدن با اون گذشته ی ترسناکم رو دوباره برام مرور کرد و  در چشم به هم زدنی تمام اون روزها مثل یه فیلم از جلوی چشمهام گذشت…

روی صورت بهت زده اش لبخند ملیحی نشست.
هر چقدر من از این دیدار ترسیده بودم و مضطرب و بهت زده شده بودم پر واضح بود به همون اندازه اون خوشحال و راضیه.
خون از زخمش جاری شد و اون بی توجه به این مسئله بی اینکه چشم از چشمهام برداره گفت:

-وقتی این اتقاق واسم افتاد و دستم اینجوری زحمی شد کلی فحش دادم که چرا اینقدر بدشانسم که تواین سفر باید این موضوع واسم پیش بیاد اما…اما راستشو بخوای الان احساس میکنم بهترین اتفاق زندگیم واسم رخ داده…راستش…راستش اصلا فکر نمیکردم این اتفاق باعث بشه من دوباره تورو ببینم…بهار…بهار…

مکث کرد و لب زنان گفت:

-چقدر خوشگلتر شدی…چقدر دلم واسه تماشای صورتت تنگ شده بود!

ولی من اصلا دلم واسه اون تنگ نشده بود.اصلا…
دستمو پس کشیدم و گفتم:

-میگم یه پرستار دیگه بیاد زخمتو مداوا کنه…

دستشو از خودم جدا کردم اما اون دوید و درست قبل از اینکه بخوام پرده رو کنار بزنم و بردم بیرون دوباره سد راهم شد و گفت:

-اما من میخوام تو منو مداوا کنی…فقط تو!

زل زدم تو چشمهاش و با بیرون اومدن از اون‌حالت شوکه شدن گفتم:

-من شمارو نمیشناسم….

صورتش غمگین شد. چنددقیقه ای بدون حرف تماشا‌کرد و بعد آهسته لب زد:

” ولی من تورو بهتر از خودم‌میشناسم”

چرا…؟
وقتی اون منو با اشتیاق تماشا میکرد و دم از خوشحالیش واسه دیدن دوباره ام میزد من مدام از خودم میپرسیدم دوباره چه گناهی مرتکب شدم که اون سر راهم قرار گرفت یا حالا ته این دیدار قرار ختم بشه به چه دردسر و مصیبتی!؟
اصلا چرا باید اون دوباره سرو کله اش پیدا بشه !؟
دلیل و حکمتش چیه !؟
به خودم توی ذهنم نهیب زدم.
که به جهنم…به درک که دیدیش.قرص باش…محکم باش.
تو دیگه اون بهار بدبخت بیچاره نیستی که هیچکی رو نداره.
تو نیما رو داری…نورهان رو داری!
جدی نگاهش کردم.
اونقدر که فکر کنم هیچوقت هیچکس شاهد این نگاه عصبی  من نبود.
خیلی قرص و حتی خشن بهش گفتم:

-خوب گوش کن ببین چی بهت میگم… من و تو یه زمانی همو میشناختیم حالا مدتهاس دوره ی اون شناخت به انتهاش رسیده.
نه میخوام بشناسمت نه میخوام ببینمت نه میخوام حتی باهات همکلام بشم!
متوجه شدی !؟

لبخند کمرنگی روی صورتش که همچنان جذابیت و طراوت سابق رو داشت نشوند و پرسید:

-واقعا لازمه با من اینطوری حرف بزنی بهار..

چون اسممو با صمیمیت روزهای باهم بودنمون به زبون آورد،کفری شدم و  با بالا آوردن دستم گفتم:

-لطفا دیگه اسم منو به زبون نیار…یه جوری حرف نزن انگار دوست و رفیقیم!

انگار که بخواد بهم بفهمونه ما یه زمانی باهم بودیم و نمیشه اون دوره رو نادیده گرفت گفت:

-بودیم…نبودیم !؟

با عصبانیت جواب دادم:

-نه!

آهسته و آروم گفت:

– ولی ما بودیم…ما باهم خاطرات داریم..

پوزخندی زدم و گفتم:

-گه  تو تمام اون خاطرات‌…تو بهش میگی دوستی من بهش میگم دوران بدبختی…دوران فلاکت…دوران احمق بودن…دوران حماقت..دوران دل سپردن به یه عوضی جا  زن! دوران بودن تو یه رابطه ی اشتباه

لبخند تلخی زد وپرسید:

-مثل اینکه دلت از من خیلی پره…

بی توجه به این حرفش با لحن تندتری گفتم:

-گوش کن یارو…دیگه نمیخوام ببینمت…اینو تا وقتی تو این شهری در نظر داشته باش…

برخلاف من که کاملا مشخص بود چقدر عصبی شدم به آرومی گفت:

-تو میتونی همین حرفهارو درآرامش و خیلی عادی هم به من بگی

جدی و حتی میشه گفت عصبی گفتم:

-رفتار من با تو  همینه…عوض هم نمیشه!

حتی منتظر شنیدن جواب یا حرف دیگه ای از طرفش نموندم.
خیلی سریع پرده رو کنار زدمو از اونجا اومدم بیرون و کار رو سپردم کس دیگه ای.
دلم میخواست زودتر برم خونه.برم و دور بشم از هر جا و مکانی که اون هست!
به خود خوری افتاده بودم واسه رفتن …
رفتم رختکن که زود برای رفتن آماده بشم.
روپوش عوض کردم و با پوشیدن لباس و آماده شدن واسه رفتن، شیفت رو تحویل دادم و با عجله از اورژانس بیمارستان زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و درحالی که مدام پشت سرم رو میپاییدم با سرعت زیادی از اونجا زدم بیرون…

با اینکه نورهان پیش زن عمو بود و من طبق معمول وقتی از سر کار میومدم یه راست میرفتم اونجا و باخودم میاوردمش خونه   اما بعد از دیدن مهرداد اونقدر ناخوش و بهم ریخته شدم که حتی یادم رفت برم اونجا.
هم میشه گفت یادم رفت و هم نه…
با اون حس خراب حال نگهداری و سرو کله زدن با نورهانی که یک ثانیه هم از بازی کردن سیر نمیشد رو نداشتم!
شقیقه هام تیر میکشیدن. سرم گیج میرفت و پاهام سست میشدن…
هر اونچه که در گذشته اتقاق افتاده بود مدام برام مرور  میشد و با اینکه حسی بهم میگفت بودن اون نباید مشکل ساز بشه اما خیالم راحت نمیشد که نمیشد.
دوش گرفتم تا شاید از پریشونی حالم کمتر بشه اما نشد.
دردهام جون دار تر شدن تو وجودم و سرم سنگین تر شد.
بدون شونه زدن موهام ، درحالی که میشد پریشونی احوالیم رو  حتی از نحوه ی راه رفتنم دید کورمال کورمال خودمو به  آشپزخونه رسوندم.
به مسکن احتیاج داشتم.
به مسکنی که وادارم بکنه به خوابیدن بلکه این درد خاموش بشه.
یه قرص خوددم و اومدم بیرون و خودمو به یکی ازکاناپه ها رسوندم.
دراز کشیدم روش و پتوی مسافرتی را تا روی صورتم بالا کشیدم.
یه چیزایی، یه نجواهایی مغزمو به دردآورده بودن.
صداهایی که میگفت اگه خاله یا نوشین یا حتی خود مهرداد حرفی از گذشته به نیما بزنن چی پیش میاد!
هر چه بیشتر میگذشت، اثر قرص نمایان تر میشد.
پلکهام سنگنی شدن و روی هم افتادن و بعد دیگه هیچی نفهمیدم.

~~

با اینکه صدای کوبیده شدن در به گوشم رسید اما همچنان رغبتی واسه بیرون آوردن سرم از زیر پتو نداشتم.
یه جورایی همچنان تاثیر قرص رو میشد تو وجودم دید.
چشمهام انگار بهم چسبیده شده بودن و صدای توپ هم منو مجاب نمیکرد اونارو  از هم وا  کنم.
صدای بدو بدو شنیدم و بهار گفتنهای مهرداد:

-بهار…یهار…بهار خونه ای!؟ کفشهات که هستن چرا حرف نمیزنی..بهار…بهار… جواب بده دختر

من تمام کلماتش رو میشنیدم اما این صداها مثل تق تق ضربه زدن به در بودن.
تمایلی به باز کردن این در از طرف من نبود پس همچنان زیر همون پتو موندم تا وقتی که اول حس کردم چراغ ها روشن شدن و بعد هم که پتو از روی صورتم کنار رفت.
چراغونی شدن خونه چشمهای  منی که خدا میدونه چند ساعتی میشد زیر اون پاو بودنو  رو هم فشرد.
سرم رو که کج کردم نیما با دیدنم گفت:

-لامصب تو اینجایی!

اینو گفت و نفسش رو عمیق بیرون فرستاد.
شبیه کسی که ترسیده باشه و حالا با رفع شدن این ترس بخواد اینجوری یه نفس راحت بکشه.
رو لبه همون کاناپه نشست و چشم دوخت به صورتم و گفت:

-تصمیم داشتی منو زهره ترک کنی آره!؟ دست خوش!

 

نمی فهمیدم  چرا داشت این حرفهارو میزد چون همچنان گیج و منگ اون مسکن قوی بودم.
کوسن زیر سرم رو کمی مرتب کردم و با صدای دو رگه شده ای پرسیدم:

-چیزی شده !؟

چون اینو گفتم پوزخندی زد.چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-چیزی شده !؟ دست شوما دردنکنه…تازه میپرسی چیزی شده! بهار من صدبار به تو زنگ زدم…مامان صدبار به تو زنگ زد…من ا نقدر نگرانت شدم مجبور شدم زنگ بزنم بیمارستان گفتن خیلی وقته رفتی…ترسیدم نگرانت شدم گفتم شاید اتفاقی واست افتاده باشه…پدرم دراومد تا رسیدم خونه! دل لامصبم هزار راه رفت…

اینو گفت و با کلافکی سرش رو به طرفین جنبوند و دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت.
چشمهام روی صورت نگرانش به گردش دراومد.
اگه بگم رنگش از ترس و نگرانی  پریده بود اغراق نکردم.
واقعا اون تا به این حد واسه من نگران شده بود!؟
هیچوقت هیچکس واسه من نگران نشده بود جز همین آدم.
همین آدمی که حالا ترس از دست دادنش رو  داشتم.
به نیمرخش خیره شدم.
اگه میفهمید من در گذشته چه کارایی کردم ازم بیزار میشد !؟
حتما میشد…حتما…
اون رویاایی که یه دل نه صد دل شیفته اش بود رو به خاطر همچین دلایلی طلاق داد.

چون من هیچی نگفتم خودش بود که سکوت رو شکست و پرسید:

-تو جرا جواب تلفنتو ندادی؟ تو خوبی اصلا !؟ رنگ و روت چرا پریده اس ؟

دستمو گرفت و لمسم کرد و حتی بعد پشت انگشتاش رو روی پیشونیم گذاشت و بعد هم لب زنان زمزمه کرد:

-تب هم که نداری!

دستشو از روی پیشونی خودم پایین آوردم و گفتم:

-نگران نباش نیما…

خیلی سریع و محکم گفت:

-ولی نگرانم…تو سابقه نداشت ار سر کار برگردی  نری دنبال نورهان یا گوشیتو جواب ندی یا…

وسط حرفهاش گفتم:

-نیما من خوبم…فقط یکم سرم درد میکرد.
حالم خوب نبود واسه همین ترجیح دادم نرم خونه عمو…
اومدم اینجا دوش گرفتم یه مسکن خوردم بعدش خوابم برد.موبایلمم رو سایلنت بود.
بیهوش شدم از بی خوابی!

نفس عمیقی کشید و آهسته پرسید:

-الان خوبی !؟ اصلا چیزی خوردی؟

پتورو از روی پاهام کنار زدم و گفتم:

-چیزی نخوردم ولی خوبم.نگران نباشه.

خودمو کشیدم سمتش.
نتونستم تصور کنم که چه جوری هراسون اومده سراغم و میدونم که تا الان نورهان چقدر زن عمو رو اذیت کرده و اون چقدر الان منو بابت اینکه سراغ بچه رو نگرفتم تو دلش شماتت کرده.
خودمو بهش چسبوندم .سرم رو گذاشتم رو شونه اش و  دستهامو دور بدنش حلقه کردم  و گفتم:

-ببخشید که نگرانت کردم…

همچنین ببینید

رمان گندم/پارت چهار

روبروی شیرین نشستم و براش توی پیش دستی سیب و خیار گذاشتم. تشکر کرد و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.