رمان استاد/پارت بیست

راستش آقای بهرامی و که می‌شناسی؟

پسرش چندین بار تورو از من خواستگاری کرده بود ولی خب من… بهت نگفتم…. فکر می‌کردم هم تو اونو و دوست نداری و هم…. خوب… خجالت می‌کشم مادر تو روت نگاه کنم!
ولی تو اون موقع عصای دستم بودی! دلم نمی‌خواست به این راحتی از دستت بدم.

می‌دونستم کی و می‌گه! پوزخند بلندی که زدم حتی برای خودمم نا‌ آشنا بود.

 

همون کسی که من این همه خودم و به در دیوار زدم براش الان راست راست تو چشمم نگاه می‌کنه و می‌گه نذاشتم راحت بشی و راحت زندگی کنی چون تو باید جور منم می‌کشیدی!

راست می‌گفت من شوهر می‌کردم کی می‌رفت کار؟ کدوم بدبختی حاضر می‌شد هم کار کنه هم درس بخونه؟؟؟

– بس کن مامان ادامه نده بیشتر از خوردم نکن؛ می‌دونم من و فقط برای این نگه داشته بودید که براتون کار کنم و خرجی دربیارم؛ منتی نیست وظیفه ام بوده؛ الان نمی‌خوام از گذشته بشنوم بگید باهام چی کار داشتید؟…
باید برم پیش هامون؛ منتظرمه.

دروغ گفتم؛ هیچ وقت هیچ کس منتظرم نبود؛ من یه دختر بدبخت بودم که همه ازم استفاده می‌کردند، مامانم خواستگار پولدارم و پس زده که عصای دستش راحت نشه و بتونه بهش کمک کنه و هامون هم من و صیغه کرد تا برده جنسی اش باشم؛ این انصافه خدا؟ چقدر دیگه باید بدبختی بکشم؟

چشماش غمگین شد و به آنی بلند شد و پایین پام نشست: دخترکم بغض کردی! تورو خدا ازم ناراحت نشو بخدا من…

ساغر؟
نفس لرزونم و بیرون دادم و سعی کردم آروم باشم؛ تموم می‌شه… همه روز های بد تموم می‌شه اگه قوی باشی!

دستم و روی صورتم کشید و لب زدم:
– هیچی نیست مامان؛ نمی‌خوای بگی الان چی کمکی از دستم برمیاد؟!

– من نگرانتم ساغر؛ ممکنه الان فکر خوبی درباره ام نکنی ولی من «مادرم!».
فکر کردی خیلی خوشحالم که با هامون ازدواج کردی؟ نه من دلم می‌خواست دخترم با کسی که عاشقشه ازدواج کنه نه…! نه یه مرد زن دار! نه هامون!

اشکی از که گوشه چشمم چکید و پاک کردم و لبخند تلخی زدم.

کاملا ناخواسته دهن باز کردم و گفتم:
– ولی من عاشقشم مامان؛ نمی‌دونم چجوری عاشق این دیو بدون احساس شدم ولی دوستش دارم؛ بیشتر از جونم.

مامان چند لحظه ای دهنش باز موند؛ انتظار چنین حرفی نداشت ولی من دست خودم نبود؛ مثل دختر بچه هایی که توی مهد کودک کار خطایی کردند واقعیت و گفتم و نترسیدم از تنبیه اش!

 

تنبه چرا؟ مگه احساس ادم دست خودش بود؟ مگه دست خودم بود که عاشق شده بودم؟

– چی داری میگی ساغر حالت خوبه؟
سرم و تکون دادم و آره ای زیر لب گفتم؛
مامان اومده بود اینجا حرف بزنه ولی انگار من بیشتر حرف زدم! نباید بهش می‌گفتم.

– من هیچی دیگه برام مهم نیست؛ می‌خواستم با این عشق یک طرفه کنار بیام ولی نتونستم؛ ازم نخواید احساسم و کنار بزنم. میدونی مامان کاش فقط دوستش داشتم! ولی من عاشقشم.
با همه چیز کنار اومدم و الان فقط می‌خوام کتارش بمونم همین که نفس می‌کشه برام کافیه محبت های زیر پوستیش برام کافیه…

حتی با وجود گیتی توی این خونه من خسته نمی‌شم

– نباید این هارو بهت می‌گفتم مامان! ولی از دلم زیاد اومده بود انگار داشتم منفجر می‌شدم نمی‌تونستم راحت باشم… باید با یکی صحبت می‌کردم حالا شما حرف بزنید چی شده که اومدید اینجا؟؟؟…

مامان هنوز شوکه بود ولی سمتم اومد و دستی به موهای نرمم کشید و با چشم هایی که اشک توشون حلقه زده بود لبخند زد: پس بلاخره دختر کوچولوم عاشق شد؟! بزرگ شدی دختر کوچولو.

با لبخند فیم فینی کردم و تپش قلبم آروم گرفت.

– فکر نکنم موقعیت شنیدنش و داشته باشی ساغر می‌دونم ناراحت میشی دلخور میشی عصبی میشی ولی چیزیه که باید بهت بگم خوب؟ من می‌دونم تو برام فوق العاده تلاش کردی! بیشتر از سنت کار کردی و بیشتر از سنت چیزایی فهمیدی و بزرگ تر شدی. ممنونم ازت.

– من می‌تونم گوش بدم مامان لطفا بگو همین که شما با عشق ممنوعه من مشکلی ندارید برام خیلی مهمه و ارزشمنده!

می‌شنوم حرفتون رو هر چقدرم برام بد و اخلاقم بهن بریزه بهم بگید! من می‌تونم کمکتون کنم.

– می‌دونم تا لحظه ای دیگه که حرفام و بزنم من و از خونه میندازی بیرون ولی باید حرفم و بزنم تا جواب ازت بگیرم!

اگه تو بگی نه میگم باشه منم عقب می‌کشم.
– مامان جون به لبم کردی بگو چی شده؟!

– بازم برمیگرده به آقای بهرامی….
مامان مکث کرد و من چشمام و ریز کردم این مرد با زندگی ما چی کار داشت؟!

مامان لبش و با زبون تر کرد و باز ادامه داد:

– از من خواستگاری کرده ساغر!

با تو هم رفتن صورتم تند دستم و کشید و لب زد:

– اگه تو بگی نه منم جوابم نه هست! بخدا ساغر من گفتم فقط بارم و از روی دوش تو بردارم وعلا من….

– مامان تو هم حق داری درست زندگی کنی!

نمی‌دونم چرا ولی همچین حرفی زدم؛ دوست نداشتم بخاطر من کاری که دوست نداره بکنه…. هر کاری دوست داشت باید می‌کرد و به منم ربطی نداشت!

.- من مخالف نیستم فقط نیاز دارم فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم که باید چه جوابی بهتون بدم! می‌دونم حق ندارم اینجور بگم زندگی خودتونه و به من ربطی نداره فقط ازت فرصت می‌خوام تا با این همه نامردی که در حقم کردی کنار بیام! تا بدونم دیگه برات مهم نیستم اون قدری مهم نیستم که آینده ام رو خراب کردی…. نمی‌خوام بیشتر از این حرف بزنم پس لطفا برید…. خداحافظ…

 

به زبون بی زبونی بهش گفتم خوشم نمیاد اینجا باشه و بره؛ اشک توی چشمش جمع شد ولی من مگه آدم نبودم؟تا کی باید حرفام و توی قلبم نگه می‌داشتم و حرفی نمی‌زدم! تا کی؟! خدایا چقدر بی رحمی؟!

 

این بود عدالتت؟ اگه با پسر اون یارو ازدواج می‌کردم قرار نبود هامون و! عشقم و! تمکین کنم اونم زیر یه سقف با وجود هوووییی مثل گیتی….! من حضرا عیوب نبودم که! نمی‌تونستم از یه جایی به بعد تحمل کنم؛ دلم از سنگ نبود.

نمی‌گماون موقعیت و اون شوهر و می‌خواستم ولی قطعا اگر اون روز می‌گفت شاید الان زندگی ما تغییر کرده بود اما مامانم فقط خودش براش مهم بود!

 

اصلا به ابن فکر بود که منم حق جوونی دارم؟ حق درس خوندن آزاد؟

حق رفتن به کافه های مختلف و داشتن دوستای زیاد! ولی نه این چیزا پشیزی براش مهم نبود چون من مهم نبودم.

چرا باید مهم میبودم؟ حتما اون بدبختی ها تقصیر من بوده؛ با فکر به بدبختی مداومم اشکی از گوشه چشمم افتاد و از روی صورتم امتداد پیدا کرد و در آخر روی زمین افتاد؛

 

تموم مدت خیره همون قطره اشکم بودم تا این که فین فین مامان به گوشم رسید و باعث شد سرم و بالا بگیرم: ساغر خواهش می‌کنم این رفتار و با من نداشته باش! اصلا بهش می‌گم نه! میگم دیگه همه چی کنسله!

پوزخند زدم، من نمی‌خواستم بعد ها بشم عامل بدبختی مادرم.

 

– لازم نیست بگو بیان خواستگاری… هر وقت قرار شد بیان بهم از قبل خبر بده.

شاید هامون دوست نداشته باشه بیام ولی اگه اجازه داد میام به مراسم.

بلند شدم و با دلی شکسته فوری خودم و توی دستشویی انداختم و آرزو کردم تا برمی‌گردم مامان رفته باشه.

 

با این صورت داغون و وضع اوضاع خرابم نمیخواستم دیگه ببینمش…
حداقل الان نه! الان بی دلیل فقط دلم یک چیز می‌خواست اونم این که ساعت ها بشینم و گریه کنم.

یک ماه از اون اتفاق می‌افتاد و حال روحیم اصلا خوب نبود!

از دانشگاه بیرون زدم و سما خونه راه افتادم؛ حوصله نداشتم بیاستم تا هامون کلاسش تموم شه پس خود سر سمت خونه راه افتادم؛ در مورد اشتباه بودن یا درست بودن کارم فکر نکردم!

اما اهمیتی نداشت انقدر این روزا حوصله نداشتم که دیگه هیچی برام مهم نبود.

تا خونه خیلی فاصله بود پس تاکسی گرفتم و سوار تاکسی شدم و بقیه راه رو با تاکسی رفتم…

می‌خواستم کمی پیاده روی کنم که حالم بهتر شه؛ بعد از رسیدن به مقصد از تاکسی پیاده شدم و داخل خونه رفتم؛ با این که دیگه کاملا گیتی از چشمم افتاده بود ولی موظف بودم بهش رسیدگی کنم.

 

اول در اتاقش و باز کردم و داخل رفتم بهش سر زدم خوابیده بود؛ نفس راحتی کشیدم و خواستم از در بیرون بزنم که چشمم به شونه روی میز افتاد و خشکم زد!

شونه داخل کمد بود الان اینجا چی کار می‌کرد؟ اگه خودم با چشمای خودم نمی‌دیدم باور نمی‌کردم! من و هامون باهم از خونه رفتیم و منم زود تر برگشتم! پس این شونه اینجا چی کار می‌کرد؟!

سرم و تکون جزئی دادم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم؛ نمی‌خواستم به ساخته های ذهنم پر و بال بدم!

حتما من اشتباه دیدم و اشتباه می‌کنم؛ دستم و روی ضربان قلب بالام گذاشتم.

خواستم سمت اتاق خودمون برم که گوشیم زنگ خورد خسته سمت گوشیم رفتم و خواستم جواب بدم که شماره ناشناس بود؛ برای همین کمی تردید داشتم که شماره ناشناس رو جواب بدم؟

آخر دل به دریا زدم و خواستم ایکون سبز و بزنم که زنگ خوردن گوشی متوقف شد! پوکر نگاهی به گوشی کردم.
– معلومه بعد از اون همه فکر کردن من قطع می‌شه دیگه دختره ی خنگ!

سمت اتاق خودم رفتم و لباس هام و درآوردم؛ مثل هر شب باید برای هامون خان غذا می‌پختم؛ از حالت چهره اش می‌فهمیدم که غذام و چقدر دوست داره ولی سر غروری حرفی نمی‌زد!

حرف که چه عرض کنم؛ حتی تشکر خشک و خالی هم نمی‌کرد و من از خصلتش بی نهایت لجم می‌گرفت و دلم می‌خواست با تمام جونی که توی بدنم هست خفه اش کنم. حیف که باید تحملش می‌کردم!

چون قلب احمقم عاشقش بود.
چی بد تر از این نقطه ضعف؟ مواد غذایی و داخل قابلمه ریختم و خواستن زیرش و روشن کنم که دوباره گوشیم زنگ خورد با هوف کلافه ای بلند شدم و باز هم شماره ناشناس روی گوشی افتاده بود.

با اخم و طلبکاری جواب دادم و خواستم فحش آب داری بدم که مردی با صدای کلفت و ترسناکی گفت:
– این آدرسی که برات می‌فرستم، تا یک ساعت دیگه باید اینجا باشی وگرنه با شوهر خوشگلت خداحافظی کن!

با شوک دهن باز کردم چیزی بگم که صدای بوق ممتد توی گوشی پیچید.
ضربان قلبم به آنی بالا رفت و دست و پام شروع کرد به لرزیدن.

سریع شماره هامون و گرفتم ولی خاموش بود! اضطرابم بیشتر شد!

لبم و گاز گرفتم و با استرس شروع کردم به قدم زدن؛ یعنی کجا بود؟ پیش همون مرد که بهم زنگ زد؟ من با همون به چه دردش می‌خوردیم؟! حتی پول هم نخواست! این چه جور ادم ربایی بود؟؟

 

نمی‌دونستم ریسک کنم باید می‌رفتم به آدرسی که برام ارسال کرده بود ولی گیتی و چی کار می‌کردم؟ به امون خدا ولش می‌کردم می‌رفتم؟ وقتی این آدم حتی نمی‌تونست درست چشم باز کنه؟

چی کار باید می‌کردم خدایا؟ راه درست کدوم بود؟

دل نگرون بلند شدم و سریع لباس بیرون پوشیدم؛ درسته که مطمئن نبودم هامون اونجا هست یا نه ولی با رفتن به اون آدرس می‌فهمیدم اونجا هست یا نه!

من به درد کسی نمی‌خوردم که بخوان بدزدنم پس احتمالا هامون رو دزدیده بودند ولی برای چی ‌؟

با کم ترین زمانی که می‌تونستم خودم و به محلی که اون مرد آدرس داده بود رسوندم و تک زنگ آجری رو زدم.

بعد از چند ثانیه معطلی در باز شد و مردی با سن حدودا بیست و هفت-هشت ساله در و باز کرد.
– اسمت؟

آب دهنم و قورت دادم و جواب دادم:
– ساغر!
– بیا تو.

پشت سرش داخل رفتم و و ترس و استرسی که همه تنم و گرفته بود قدم برداشتم.

– با من چی کار دارید هان؟ برای چی من و کشوندید اینجا؟ هامون کجاست؟!

جلمه آخرم و تقریبا جیغ زدم! استرس داشت خفه ام می‌کرد و اون مرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه! البته اون چرا باید استرس داشته باشه؟! زندگی منه که اینجا گیر افتاده نه اون اشغال!

مردک دیوانه بلند بلند خندید دقیقا مثل دیونه ها! عقب تر رفتم و اشکم و پس زدم؛ چرا دلم می‌خواست سر به تنش نباشه.

– بیا بریم داخل هامون جونت اونجاست!
پام و به زمین چسبوندم و لجوج لب زدم:
– من هیچ گورستونی نمیام هر وقت گفتی با من و شوهرم چی کار داری اون وقت باهات میام دنبال هامون!

دیدم دست مرده بالا رفت ولی تا به خودم بیام دستمالی جلوی بینی‌ام گرفت و بی خبر از همه هوشیاریم قطع شد!

 

– ساغری ساغر! جواب بده دختر جون به لبم کردی الان سکته کنم بیفتم رو دستت خوبه؟!

 

متعجب از صدای پچ پچ وار هامون چشم باز کردم و خیره هامونی شدم که با رنگ پریده ولی لبخحد نگاهم می‌کرد!

لبخند متقابلی زدم و مثل هر صبح که بیدار می‌شدم دستم و دور گردن این مرد بی احساس حلقه کردم و بدون توجه به موقعیت کنار شقیقه اش و بوسیدم.

هامون دستش توی موهام رفت و من بعد از چند ثانیه ای ویندوزم بالا اومد و تازه همه چیز یادم اومد! من کجا بودم؟!

 

اومدم هامون و نجات بدم خودم گیر این اشغالا افتادم؟! با دردی که توی بدنم پیچید ناله ای کردم و کمی از هامون جدا شدم.: کجاییم الان؟ آخ… چی شده!

هامون دستم و توی دستش گرفت و آروم نوازش کرد. چشمام گشاد شد و این مرد چش بود؟! هیچ وقت اینطوری به من محبت نمی‌کرد! هیچ وقت اینطوری هوام و نداشت! داشت؟! نفسم و غمگین بیرون دادم و سرم و کَج کردم می‌خواستم ازش دلیل رفتار خوبش و بپرسم ولی ترسیدم!

اگه دوباره بد خلق شه باهام چی؟! بزار لااقل بین این همه مرد هامون طرفم باشه.

– چرا اومدی اینجا؟! نباید می‌اومدی نباید برای یه کصافت زندگیت و خطر می‌نداختی! نباید!

از حرفای بی سر و تهش سر در نمی‌آوردم ولی دلیل این که جونم و به خطر انداخته بودم و اومدم بودم دنبالش و خوب می‌دونستم! من نمی‌تونم تحمل کنم که ازش دور باشم یا سختی بکشه و خیلی چیزایی دیگه.

به علاوه هامون شوهرمه و هر چی که بینمون اتفاق افتاده باشه من باید بازم یارش باشم!
– منظورت چیه؟ هامون درست حرف بزن اینجا چه خبره؟ داری چی کار می‌کنی؟

چرا عذابم می‌دی؟ اینجا چی کار می‌کنی؟ برای چی گرفتنت؟

نفس عمیقی کشید و و سرش و به ستونی که پشت سرمون بود تکیه داد.
چرا حال بدی داشتم؟! احساس می‌کردم هامون هم همین حس و داره و قراره اتفاق بدی بیفته!

– نمی‌دونم اینا کین؛ نمی‌فهمم چه خبره ولی الان عصبی ام که چرا اومدی اینجا؟

اینا می‌خوان باهام چی کار کنن برام مهم نیست! ولی برای تو نگرانم! نباید می‌اومدی. نباید می‌اومدی!

بغضم و قورت دادم و ضربه ای عصبی به رونم زدم: چطور وقتی گفتن می‌کشنت نمی‌اومدم؟ فکر کردی من از سنگم؟!
من مثل خودتم که نیام؟ احمق من…!

زبونم توی دهنم نچرخید که بگم آره من دیونه عاشق تو احمق شدم! تویی که اصلا من و نمی‌بینی! تویی که اولا با توجه کردن و عشق دادن به زن اولت زجرم می‌دادی و الان با بی محلی کردن!

همچنین ببینید

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.