رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا.

اشکی که از چشمم چکید و پاک کردم و پشت بهش زیر گریه زدم.

کاش این آدم رباها من و بکشن! بکشن و راحتم کنن.

این زندگی کجاش برام لذت بخش بود؟
کجاش به دردم خورد؟ تا اومدم بچگی کنم مجبور شدم برم کار! تا اومدم زندگی کنم فهمیدم بدبختم! تا اومدم عاشق بشم فهمیدم باید ازش دوری کنم.

– گریه نکن! نمی‌خوام ضعف نشون بدی!
نباید تو این موقعیت نشون بدیم باهم مشکل داریم اوکی؟ ساغر با توام!

اشکم و به زور کنترل کردم و خودم و جمع و جور کردم؛ راست می‌گفت.

ولی واقعا اینا کی بودن؟ با ما چی کار داشتند! صد در صد طرف حسابشون من بودم. چون با وسوسه این که هامون اینجاست من و کشوندن اینجا.

انگار خدا خوشش می‌اومد دم به دقیقه بدبختی های جور وا جور برام ردیف کنه.
چرا زندگیم انقدر چاله چوله داشت؟!

من دیگه خسته بودم که گریه ام بند نمی‌اومد؟ چشم غره های هامون خم اثر نداشت من دیگه کم آورده بودم!
– بس کن!

ناخواسته سرش داد کشیدم: چی و بس کنم؟ خسته شدم از این همه بدبختی.
دوباره چه گندی زدی که اینا ریختن سرمون!

چشماش گشاد شد و با تشر جواب داد:
– من اصلا نمی‌شناسمشون ساغر!
تمومش کن گفتم. نرو رو مغزم حوصله ندارم.

چشم غره ای بهش رفتم و سرم و به ستون تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
در به صدا اومد و حتی رقبت نداشتم سرم و بالا بیارم و نگاهش کنم!

– به به ببین اینجا کی هست ساغر خانم!
با شنیدن صدای علی پسر آقای بهرامی به معنی واقعی چشمام اندازه نعلبکی شد.

نفس هام یکی در میون شد و تند دست هامون و فشردم؛ تپش قلبم بالا رفته بود و داشتم از ترس می‌مردم.
باهام چی کار داشت؟! با هامون چی کار داشت؟! اصلا قیافه اش به خلافکارا می‌خورد؟ آدم ربایی کرده بود؟

باورم نمی‌شد! اون همچین کاری کرده بود؟! چرا؟ چی کار کرده بودم مگه؟!

– تو… تو اینجا چی کار می‌کنی؟!

لکنت زبان گرفته بودم از ترس! نمی‌دونستم باید چی کار کنم و همین ترسم و صد برابر می‌کرد.
هامون نیم نگاهی بهم انداخت و با دیدن رنگ پریده ام انگار اخم هاش در هم رفت.

– چیه تعجب کردی؟ انتطار نداشتی من و اینجا ببینی؟ عروسی مامانت با بابام چطور پیش می‌ره؟! تو هم دعوتی یا نه؟

پس دردش این بود؟ صدام و بلند کردم و داد کشیدم
– خفه شو اشغال! چرا من و آوردی اینجا؟ چی کار به شوهرم داری؟ ولش کن بره.
از کجا داری می‌سوزی؟!

قهقه اش بلند شد و با لحن ترسناکی لب زد: چیه ترسیدی؟ شوهر جونت اتفاقی براش نمیفته! کارت دارم! میخوام بدونم…

بین حرفش پریدم و عصبی جیغ زدم:
ولم کن برم! تو روانی به چه جرئتی من و شوهرم و اینجا زندانی کردی!

نفهمیدم کی شد و چجوری شد فقط دیدم که طرفم اومد و محکم زیر گوشیم زد.

اروده هامون بلند شد و از ترس گریه ام گرفت.

– ولش کن هامون!
زیر گوشش به حرف اومدم.
– اونا تعدادشون زیاده خواهش می‌کنم درگیر نشو باهاشون هامون.

نفس خشمگینی کشید و عقب رفت.
– مرتیکه لاشی پام از این در بره بیرون زنده نمیمونی! حواست باشه با کی درمیفتی.

هامون و که با چشمای قرمز شده داشت این حرفارو می‌زد عقب کشیدم.

– دیونه شدی هامون؟ عقب وایسا درستش می‌کنم.

یا حالتی جنون آمیز و عصبی گفت:
– لازم نکرده تو حلش کنی! معلوم نیست چه گوهی خوردی و این یارو کیه!

علی مثل دیونه ها قهقه ای زد و سرش و عقب برد: چه صحنه های جالبی دارم می‌بینم از اولم می‌دونستم این پسر شوهرت نیست و مامانت داره دروغ بهم می‌بافه ‌؛ خب ساغر خانم بگو ببینم اینجا چه خبره! شوهر آدم که اینجوری جلوی همه نمی‌پره به ادم، هوم؟

دیگه وقتشه راست بگی و دو رو بازی درنیاری! آفرین دختر خوب.

نفسم کلافه بیرون دادم؛ این احمق چی داشت می‌گفت؟! اینجا چه خبر بود چرا نمیفهمیدم..! مادر من داشت با پدرش ازدواج می‌کرد و اون دیوانه از من چی می‌خواست؟!

– نمی‌فهمم چی میگی ولی قبل از این که کسی و بدزدی لااقل درباره اش تحقیق کن! من و هامون زن و شوهریم.

با این که نمی‌فهمم قصدت از این کار چیه ولی نقشه خوبی نکشیدی! من و هامون زن و شوهریم و مادرمم هر چی گفته درست بوده. این مسخره بازی و تمومش کن.

– می‌خوای بگی شوهرت اتقدر بی مصرف و آشغاله که جلو همه گند میزنه بهت؟!

– خفه شو عوضی!

بیشتر از خودم نگران هامون بودم گوش و دماغش به کبودی می‌رفت و مشخص بود چقدر عصبیه… خودش و کنترل می‌کرد که حرفی نزنه و چیزی نگه.

ولی از خشم قرمز شده بود و نفس های کشدار می‌کشید؛ صدای بلند دادش باعث شد این بار علی با اخم نگاهش کنه.
مثل بار قبل نخندید! اونم عصبی شده بود….
چه اتفاقی افتاده بود که علی داشت این کارا رو می‌کرد.

– بگو چی می‌خوای که من و شوهرم و کشیدی اینجا؟ ناراحتی بابات داره با مامانم ازدواج می‌کنه؟…

با این حرفم چشمای هامون گشاد شد.
– کی داره ازدواج می‌کنه؟
– مامانم!
– توهم باور نداری این و شوهر ساغر جان!

توی حرفش پریدم و کلافه سرم و تکون دادم: لطف کن جواب سوال من و بده!
نیشخندی زد و با آرامشی نچندان واقعی لب زد:
– مادرت اومد گوه توی زندگیم با اینش کار ندارم! تو سهم من بودی نه این بچه سوسول!

ناخواسته از لقبی که به هامون داده بود عصبی شدم و جیغ کشیدم:
– مگه من اسباب بازی توعم که مشخص کنی مال تو بودم یا نه؟ تموم کن این مسخره بازی و! تمومش کن…

جمله آخر و جوری جیغ کشیدم که هامون هم با چشمای گشاد شده برگشت و نگاهم کرد؛ واقعا به جنونی رسیده بودم که هیچ چیز دیگه برام مهم نبود…

چشمای پر از اشک و ناتوانم تار میدید ولی دیدم نیشخند اون اشغال و! نیشخند علی و دیدم و باغم چشمام و بستم که صدای نکره اش به گوشم رسید.

– تا وقتی که تصمیم بگیری از این مرتیکه طلاق بگیری یا نه همین جا میمونی!

همین؟ منظورش چی بود؟
صدای هامون قبل از این که من سوالی بپرسم بلند از حد معمول به گوشم رسید.
‌‌- خفه شو بی ناموس!!

سرم و به ستون فشردم و لب زدم:
– انتظار داری با تو ازدواج کنم؟

سری با پوزخند به معنی آره تکون داد و از در بیرون زد؛ مات و مبهوت خیره شدم به در؛ بادیگار هایی که باهاش اومده بودند یکی رفتند و من هنوز به در زل زده بودم.
– این کیه ساغر؟!

– همون طور که خودت گفتی یه عوضی بی ناموسه!

سرش و به دو طرف تکون داد و به سختی جلو اومد؛ سرم و توی بغلش گرفت و آروم صورتم و نوازش کرد.

قبل تر از این چقدر به این نوازش ها احتیاج داشتم! چقدر حالم رو خوب می‌کرد… گرچه الانم باعث می‌شد فکر چیزی و نکنم.

نمی‌دونم چقدر تو بغلش بودم؛ ولی دلم می‌خواست تا ابد هامون باشه و… من!
کنار هم تک و تنها بدون ترس و استرس و نگرانی..
حوصله هیچ کس و نداشتم و نمی‌دونستم چطور از شر علی خلاص شم.

می‌دونم گیتی هوی منه کسیه که باید بهش حسودی می‌کردم! ولی نکردم عوضش تو اون شرایط نگرانش بودم.

دلم شور می‌زد براش چون کسی نبود بهش غذا بده و چند ساعتی می‌شد که چکش نکرده بودم.

– این کیه ساغر؛ می‌خوام بدونم با کی طرفم. نگران نباش همه چی و درست می‌‌کنم فقط بهم بگو این کیه؟!
مامانت داره ازدواج می‌کنه؟ چه خبره اینجا!

می‌تونستم بفهمم چقدر این موضوعات پیچیده شده ولی اصلا حال و حوصله توضیحش و نداشتم ‌؛ نمی‌دونستم حتی چطور براش تعریف کنم اصلا چرا تا حالا بهش نگفته بودم؟! هامون رفتار خوبی نشون می‌داد که حرف بزنم؟ نه!

دستش و روی صورتم کشید و نم صورتم و پاک کرد؛ خم شد و پیشونیم و بوسید.

اشک بیشتری از چشمم چکید تعجب کرده بودم چرا هامون ساکته؟ چرا چیزی نمی‌گه؟ چرا سرم داد نمی‌زنه که حرف بزنم و حقیقت و بگم؟

امروز زیادی مشکوک شده بود!

لب تر کردم و خواستم چیزی بگم که در باز شد و دو تا مرد با هیکل درشت وارد شدن… ناخواسته از ترس بلند شدم.
بزاق دهنم و تند تند قورت دادم و ترس توی دلم ریخته بود؛ ترس وحشتناکی داشتم.

اشک روی صورتم ریخته شد و نگاهم و به هامون دادم که مثل همیشه سرد به اون دو تا مرد نگاه می‌کرد!

– چتونه اینجوری ریختید اینجا ؟ طویله اس؟!

اون دو مرد خنده بلندی کردند و سمت هامون اومدند؛ بی اختیار به هامون چسبیدم و هق هقم اوج گرفت.

یکی از مردا بازوم و گرفت و کشیدم اون طرف اتاق.
التماس کردم و روی زانوهام ایستادم…

– ولش کنید آشغالا؛ علی کصافت بیا بازش کن مگه چی کارت کردم؟ برو با همون بابای پس فطر و حروم زاده ات حرف بزن.

با مشت محکمی که یکی از مردا محکم به شکم هامون زد چشمام گرد شد و هق هقج از شوک قطع شد! چی میدیدم؟

داشتند هامون و می‌زدند؟! هامونه دل سنگ من و؟!

بعد از چند ثانیه که از شوک بیرون اومدم با جیغ خودم و روی زمین کشیدم وسعی کردم جلوشون و بگیرم! من نفسم به نفس این مرد بند بود مگه می‌شد ببینم کتک می‌خوره و عقب بیاستم ؟!

بریده بریده گفتم:
– ولش کنید.. تورو خداااا علی بگو بس کنن.

اون دو تا مرد کوچک ترین توجهی به من نداشتند و پشت سر هم دست و پاهاشون و با شدت به بدن هامون میکوبیدند.

هامون سعی می‌کرد روی پاهاش بلند شه و اونا رو بزنه ولی نتونست!

دو تا مرد غول پیکر کجا و هامون کجا؟!

اشک جلوی دیدم و تار کردم و رسما جیغ می‌زدم و کمک می‌خواستم.

با ضربه ای که هامون توی صورت یکی از مردا زد لحظه خشکم زد…. چی کار می‌کرد؟ اونا عصبی می‌شدند و بد ترش و سرش می‌آوردند! گریه ام بیشتر شد!

دو تا مرد با دیدن این کار هامون جری تر شدند و جوری لقت به هامون می‌زدند که تموم تنش غرق خون شده بود.

 

– هر… هر کاری بگید… می‌کنم ولش کنید.
نفسم خسته بود! انگار من کتک خورده بودم به جای هامون؛ دلم می‌خواست داد بزنم و بگم به قلب و تموم زندگی من دست نزنید…. ولی اونا نابودش کردند.

چند قدم با تلاش طی کردم و دست یکی از مردا که آماده فرود اومدن روی شکم هامون بود و گرفتم و با اشک داد زدم:

– تورو جون هر کی دوست داری ولش کن! برو… برو به علی بگو هر کاری بگه می‌کنم.

هامون به سختی لب باز کرد حرفی بزنه ولی با حرف زدنش خون بیرون پاشید:
– برو… اون ور ساغر!دست و پام شل و یخ شده بودند؛ انگار با حرف زدنش از یه بلندی سقوط کردم.

هیچ وقت دلم نمی‌خواست هامون و اینجوری و با این وضعیت ببینم.
سینم از درد فشرده شد و روی چهار دست و پام سجده وار خم شده بودم.

نگاه هامون در خسته ترین حالت ممکن به من بود! دوباره از درد کشیدنش اشک هایی که از شوک خشک شده بودند پایین اومدند.

چه بلایی داشت سر مرد زندگیم می‌اومد؟ نمی‌دونم چرا! ولی ناگهان از حالت عادی خارج شدم و با زجه چنگ انداختم به صورت و بدنم.

جوری صدام بالا رفته بود که اون دو تا مرد هامون و ول کردند و طرف من اومدند. بدنم یخ زده بود و به مرز جنون رسیده بودم. روی زمین خوابیدم و توی خودم جمع شدم.

چشمام بسته بود برای همین نمی‌فهمیدم اون دو تا مرد چی کار کردند یا هامون چی شد؛ با اون حجم کتک اصلا زنده هست؟

پنجه ای که توی صورتم کشیده بودم تیر کشید و باعث شد آروم چشمام و باز کنم.

کسی جز هامون توی اتاق نبود، هامون هم مثل من روز زمین دراز کشیده بود و خون از دماغ و دهنش جاری می‌شد! دزد خودم و از یاد بردم.

سریع با هزار زحمت بلند شدم و بازوش و گرفتم و بلندش کردم؛ می‌خواستم کمکش کنم ولی هیچ وسیله ای نبود حتی زخمش و تمیز کنم؛ نمی‌دونم سرد بود یا من این و حس می‌کردم ولی داشتم از سرما یخ می‌زدم.

 

دستی به دهنم کشیدم و هقی زدم؛ وقتی دیدم کاری از دستم ساخته نیست بلند شدم و به در آهنی کوبیدم تا یکی کمک کنه! ولی علی رحم داشت؟ اینطوری نبود قبلا چی شده بود یهو؟!

 

– یکی کم.. کمک کنه اینجا سر.. ده! بتادین و پنبه می‌خوام خواهش می‌کنم….

دندونام از سرما بهم می‌خورد ولی نمی‌تونستم کاری کنم چشمام از شدت گریه درد می‌کردند ولی کنترل کردن اشک هامم سخت بود… خیلی سخت!

ناگهان در باز شد و جعبه ای پرت شد داخل؛ ‌تا به خودم بیام کسی که اصلا ندیده بودم در و محکم روی صورتم بست.

سریع در جعبه رو باز کردم و پتویی که داخلش بود روی هامون کشیدم.

چشماش و بی حال باز کرد و دوباره بست؛ جوری زده بودنش که نای تکون خوردن نداشت.

دنبال پارچه یا بتادین گشتم تا روی زخمش ببندم ولی هیچی داخل جعبه نبود؛چرا انقدر بی رحم بودند؟!
اگه زخماش عفونت می‌کرد چی؟

خداروشکر کردم که لااقل پتو تمیز بود؛ دو تا پتویی که داخل جعبه بود و بیرون کشیدم و دور هامون پیچوندم.

به سختی تکون خورد و دستم و کشید تا کنارش بشینم؛ کمکش کردم به ستون وسط اتاق تکیه کرد و منم توی بغلش کشید.

دستم و زیر چشمای اشکیم کشیدم و سرم و به سینه اش تکیه دادم؛ گلوش خس خس می‌کرد و دلم پر می‌کشید برای این درد کشیدنش…

بغض کرده دستی روی صورت خونیش کشیدم و لب زدم:
– درد داری؟ چه سوال احمقانه ای… معلومه درد داری؛ هامون نخواب باشه؟
خواهش می‌کنم بخاطر من….

بدنش از درد فشرده شده بود ولی لب هاش و باز کرد و گفت: خوبم نگران نباش؛ مادر این لاشی و به عذاش می‌شونم. پاشو… پاشو بگرد ببین اینجا آب هست بیاری.

فین فینی کردم و به سختی از جام بلند شدم و همه جای اتاق و گشتم.

– باشه باشه می‌گردم ببینم چیزی هست یا نه؛ هامون تو خوبی؟

اهوم آرومی گفت و سرش و به ستون تکیه داد ولی انگار نتونست سرش و نگه داره که روی زمین خوابید.

دلم داشت ریز ریز می‌شد براش وای کاری از دستم بر نمی‌اومد! هیچ کاری.

 

دستم به چیزی خورد؛ تو اون اتاق سه پله به پایین می‌خورد و اون جا پر از چیزای الکی و به درد نخور بود… شروع کردم زبر اونجا رو گشتم تا بطری آبی دیدم.

همچنین ببینید

رمان گندم/پارت چهار

روبروی شیرین نشستم و براش توی پیش دستی سیب و خیار گذاشتم. تشکر کرد و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.