رمان بهار /پارت دوم (فصل دوم)

بالای سر نورهان ایستاده بودم و صورت عزیزش رو تو اون حالت خواب عمیق تماشا میکردم درحالی که فکر و حواسم جای دیگه بود. از وقتی مامان اومد اینجا ودر مورد نوشین و خاله حرف زد دیگه نتونستم  اون آرامش قبلیم رو داشته باشم. یه جورایی سراسر آشوب و دلشوره و نگرانی شده بودم و آروم نمیشدم مگر وقتی که …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور /پارت صدو پنجاه و سه

بالش پایین برد زیر ارنج هاش قرارش داد بدنش رو به جلو متمایل کرد لبخند شیطونی زد و گفت _ خب بلد نیستم چیکار کنم ؟؟ دروغ بگم بهت….؟! اصلا بحث من این نبود خب میدونست چرا حقش کتک بوده خودش میزد به اون راه بچه پروو چشم عره ای بهش رفتم اداش رو در اوردم و ازش رو گرفتم …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و نودویک

کیان سر تکون داد و تشکر کرد که سرگرد دوباره گفت: -شما کافیه همکاری کنین و همه چی رو بسپارین به ما..مطمئن باشین خانم پارسا رو پیدا می کنیم… سورن نفس عمیقی کشید و کف جفت دست هاش رو به رون هاش کوبید و با یک حرکت از جاش بلند شد… کیان هم سریع بلند شد و رو به سرگرد …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت بیست و یک

– حرفات و بزن، بزن راحت شی! نذار رو دلت بمونه حقمه همه این حرفا. اشکی که از چشمم چکید و پاک کردم و پشت بهش زیر گریه زدم. کاش این آدم رباها من و بکشن! بکشن و راحتم کنن. این زندگی کجاش برام لذت بخش بود؟ کجاش به دردم خورد؟ تا اومدم بچگی کنم مجبور شدم برم کار! تا …

ادامه مطلب »

رمان گندم/پارت چهار

روبروی شیرین نشستم و براش توی پیش دستی سیب و خیار گذاشتم. تشکر کرد و کیفم رو به طرفم سر داد و گفت: – خانم، نگاه کن چیزی ازش کم و کسر نشده باشه! لبخند زدم. -به امانتداری قبولت دارم. تازه چهار تا کاغذ الگو بود دیگه! – همون! چهار تا کاغذ بود که ولشون کردی رفتی، پول مول توش …

ادامه مطلب »

رمان گندم/پارت سه

رمان گندم

وارد خونه شدم و در رو بستم. چادر سفید نماز رو روی بند رخت انداختم و خودم به سایه کوتاه دیوار کنار باغچه پناه بردم. گوشه دیوار نشستم و زانوهام رو توی بغلم گرفتم. گذر زمان رو حس نمی‌کردم. فقط همون گوشه با زانوهایی که از تنهایی در آغوش گرفته بودم، ساکت نشسته بودم و بدون اینکه به چیزی فکر …

ادامه مطلب »

رمان با تو آرومم/پارت شانزده

خدا روشکر اینجا محله ما نبود و اگرنه الان ابرومون رفته بود بزار هرچقدر میخواد داد و بیداد کنه گلوی خودش پاره کنه اتفاقی واسه من نمیفتاد آبروی خودش میرفت هرچند احتمالا همه میدونست چند تخته اش کمه دستم بین دست سالمم گرفتم آروم سمتش حرکت کردم خودش جلو رفتم و پشت سرش راه افتادم دستم از درد تیر میکشید …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت یک (فصل دوم )

دست کوچولو و لطیف و تپل مپلش، بالا میرفت و خیلی آروم روی صورتم فرود میومد. این کارو چند بار تکرار کرد اما کمکی به بیدار کردن من نکرد هر چند لای چشمهامو کمی باز کرده بود. اونقدر خسته ام بود که دلم نمیخواست بیدار بشم. یه چرخه ی خسته کننده ای رو گذرونده بودم که رمقی واسم نگذشته بود. …

ادامه مطلب »

رمان گندم/پارت دو

با اخم نگاهش کردم. -اگه داداش فرزادم به جای اینکه اینقدر برای من قلدر بازی دربیاره، یکم فلفل می ریخت تو دهن دخترش، الان اینقدر دهن لق نبود. وارفته نگاهم کرد. -گندم مگه من غریبه ام. ستاره هم زن داداش منه. با تندی و عصبانیت قدم هام رو برداشتم و به مسیرم ادامه دادم. -حالا طرف کی هست؟ -هرکی! قرار …

ادامه مطلب »

رمان گندم/پارت یک

رمان گندم

« فصل اول » پای گاز ایستاده بودم و محتویات سفید توی قابلمه رو هم می زدم. گاهی سر بلند می‌کردم و پسر کوچولوی کز کرده توی سالن رو نگاهی می‌انداختم و دوباره به کارم ادامه می‌دادم. صدای سوت سوپاپ زودپز تو گوشم مثل سوت قطار می‌پیچید. انگشت روش گذاشتم و کمی از بخارش رو خالی کردم. فرنی جا افتاده …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدوپنجاه ودو

اما ازطرفي عقلم تشر ميزد و ميگفت اصلا نبايد با كسي وارد رابطه بشم بخوام دوباره زندگيم رو نابود كنم خودمم نميدونستم باید چيكار كنم !! اين وسط بايد يك شخص سومی میبود كه دربارم نظر بده بهم دقيق راهكار بده كه چيكار كنم از طرفي ندا واقعا راهكار هاي مناسبي داشت اونم وقتي كه اونقد باهوش بود که قبل …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و نود

فشاری به شونه ی سورن اورد و سعی کرد لحنش پرقدرت و دلداری دهنده باشه: -بازم هنوز هیچی معلوم نیست..بیا بریم.. بازوی سورن رو گرفت و محکم دنبال خودش کشوند و سورن واقعا داشت رو به جلو کشیده میشد و اصلا تمایلی برای رفتن به داخل نداشت….. وارد که شدن، لرزی به تنش افتاد و بی اختیار دستش رو به …

ادامه مطلب »

رمان شاه بیت/پارت پنج

رمان شاه بیت

دست به سینه می‌شوم و لب پایینم را با زبان تر می‌کنم. -راه حل دوم هم با همه‌ی مشخص بودن قابل استفاده نیست. من نمی‌تونم برم سروقت دایی مسعود فرهان و ازش بپرسم شما با این آدم چیکار کردید که من الان دارم نتیجه‌ش رو می‌بینم. ضمن اینکه لزومی به رفتن نیست. نپرسیده هم جوابم مشخصه. با آرامش پلک می‌زند. …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت بیست

راستش آقای بهرامی و که می‌شناسی؟ پسرش چندین بار تورو از من خواستگاری کرده بود ولی خب من… بهت نگفتم…. فکر می‌کردم هم تو اونو و دوست نداری و هم…. خوب… خجالت می‌کشم مادر تو روت نگاه کنم! ولی تو اون موقع عصای دستم بودی! دلم نمی‌خواست به این راحتی از دستت بدم. می‌دونستم کی و می‌گه! پوزخند بلندی که …

ادامه مطلب »