رمان گونش/پارت دوم

کنارش که نشستم لپ تاپش و باز کرد و سر داد به سمتم: _هرچی که میتونی ازشون پیدا کن، میخوام یه قرداد خوب باهاشون ببندم! سری به نشونه تایید تکون دادم، من هنوز تو فاز چند دقیقه قبل و افکار پلیدم بودم و شریف غرق کار! حالا خودش هم مشغول بررسی یه سری چیزها توی تبلتش بود و من عین …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو نود و هشت

سورن از لحن پرستار بیشتر عصبی شد و محکم کف دستش رو روی میز کوبید و غرید: -لعنت به ما که گیر شما افتادیم..یه مشت سنگ دل که… با کشیده شدن دستش از پشت، صداش قطع شد و عصبی به کیان نگاه کرد… پرستار با اخم های درهم از پشت مانیتور بلند شد و عصبی گفت: -اقا برو تا نگهبانی …

ادامه مطلب »

رمان با تو آرومم/پارت بیست و یک

فقط دلم میخواست این شب کوفتی صبح بشه من بیشتر از این زجر کش نشم از طرفی خم جرئت خوابیدن مداشتم درسته الان بیخیالم شده بود ولم کرده بود و رفته بود توی اتاق گزم و نرمش بکپه ولی چون من توی حال بودم و اون توی اتاق خر لحظه هر عملی میتونست سر بزنه ازش مطمئنا اگر من میرفتم …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو نودو هفت

رمان رییس کارمند مغرور

نگاهی به پرستارهایی که پشت استیشن نشسته بودن، انداخت و با قدم هایی اهسته به سمتشون رفت… جلوی میز ایستاد و پرستار با دیدنش لبخنده محوی زد و جلو اومد و گفت: -بفرمایید.. دیگه همه ی پرستارها می شناختنش.. این چند روزی که پرند توی بیمارستان بستری بود، یک لحظه هم حاضر نشده بود بیمارستان رو ترک کنه… تمام مدت …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدو پنجاه و هفت

رمان گرداب

سری به نشونه نفی تکون دادم با سکوتم نگرانش کرده بودم _ هیچی ؛ فقط اولین باره قراره مادرت ببینم با اینکه بار دوممه اما واسه مراسم حالم یه حوریه سینا دستش از روی سوییچ برداشت سمتم چرخید و گفت _ ما که کوچولو و خودمونی برگزارش کردیم که تو راحت باشی…. بازم اذیت و معذبی ؟؟ سرمو به نشونه …

ادامه مطلب »

رمان گندم/پارت هشت

صدای خاله باعث شد نگاهم رو از بابا و پسر عموش که به طرف پذیرایی می رفتند بگیرم. -گندم، خاله، بیا به من کمک کن سفره بندازیم. کمی همونجا ایستادم و بالاخره به طرف آشپزخونه رفتم. خاله سر توی کابینت کرده بود و گاهی طرفی بیرون می گذاشت. مستاصل جلوی در ایستاده بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم. …

ادامه مطلب »

رمان گونش/پارت اول

همزمان با هول دادن چرخ دستی به جلو ، با موزیکی که تو هندزفریم در حال پخش بود همخونی میکردم و یه قدم میرفتم جلو و با قر و ادا اطوار خاصی دو قدم میومدم عقب و لب میزدم: _سیه دخت هاجرو خودمه تو گل میپلکونوم محض رضای دخترو خودمه تو گل میپلکونوم له ته لیتو لیته لیتو له ته …

ادامه مطلب »

رمان با توآرومم/پارت بیست

طلبکارانه رو کردم سمتش و پرسیدم برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت _ همین که اجازه دادم به مامانت زنگ بزنی خدا رو شکر کنی الانم سر و صدا نکن اعصاب ندارم دنبالم بیا ببینم این ادم قطعا دو رو بود مگه میشد یکی اینقدر عوض بشه اینقدر تغییر کنه یه شبه؟؟ همراهش رفتم سمت اتاقی درش رو باز کرد …

ادامه مطلب »

رمان بهار/پارت هشتم (فصل دوم )

واسه پس گرفتن چیزایی که داشتم و ازم گرفته بودن حاضر بودم دست به هر کاری بزنم! هر کاری ! نمیتونستم مثل شکست خورده ها از اون زندگی بیام بیرون درحالی که همه ی کسایی که به زندگیم خبطه میخوردن حالا چپ چپ نگام کنن و بگن لابد رویا یه مشکلی داشته که نیما قید اونهمه علاقه رو زده و …

ادامه مطلب »

رمان استاد/پارت بیست و شش

دلم مي خواست تو شرايطي كه به خاطر منِ بي عرضه ي بي دست و پا قراره حرص بخورم اونجا نباشم. دلم مي خواست آب شم برم تو زمين اما چشماي خوش حالت هامون اين طوري به خون نشسته نباشه. پاهاش تكون خورد و اين بار با ترس بيشتري قدم بعدي رو به سمت عقب برداشتم تا اگه سمتم هجوم …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو نودو شش

سرگرد اخم هاش رو توی هم کشید و محکم و با ابهت، بلند گفت: -اروم باش پسر..مجبورم نکن بازداشتت کنم.. باز هم بی توجه به حرف سرگرد فریاد زد: -ولم کنین..می خوام برم پیشش..ولم کنین.. دوتا نگهبان بیمارستان که پرستار خبرشون کرده بود، از ته راهرو داشتن می دویدن طرفشون… خودشون رو بهشون رسوندن و یکیشون بلند و با عصبانیت …

ادامه مطلب »

رمان رئیس کارمند مغرور/پارت صدو پنجاه و شش

ما خیلی وقت بود باهم بودیم اخلاق های همدیگه رو میدونستیم ابرویی به نشونه نه بالا انداختم که ادامه داد _ لابد بنده خدا بلیطش دیر بوده خب چرا از اقاتون نمیپرسی…؟؟ چشمام رو گرد کردم متعجب و اروم لب زدم _ سینا….؟؟ ادامو در اورد و عین من چشماشو گرد کرد _ اره سینا… چی گفتم مگه اینطوری شدی؟؟ …

ادامه مطلب »

رمان با تو آرومم/پارت نوزدهم

صاف روی زمین نشستم دستم به لباسم‌بود تا یه وقت نیفته و ابروم بره در بست و قفلش کرد با قدمهای اهسته سمتم اومد من هر خودمو روی زمین به عقب میکشیدم _ میشه من….. با خشم غرید _ زر نزن ، هیچی نگو هرزه داشتی فرار میکردی؟؟ به چشم های سرخش نگاه کردم باورم نمیشد این رادمان باشه خدای …

ادامه مطلب »

رمان گندم/پارت هفت

هول شدم. بعد از عروسی انارگل و مهرداد، کمتر از تعداد انگشتان دستم باهاش ملاقات داشتم. هر وقت توی مسیری می‌دیدمش، طوری راهم رو کج می‌کردم که باهاش چشم تو چشم نشم. حتی برای عید ها هم به خونشون نمی‌رفتم. روز فوت مادرم هم به زور جواب تسلیتش رو دادم. آخرین باری که باهاش ملاقات داشتم، روز ختم دخترش بود، …

ادامه مطلب »